
این بار داستان فرق دارد. خبر از واقعیتی فراگیر و غمناکتر دارد. نهتنها چکمه و کفشها، توپ و عروسکها، بلکه دلخوشیهای زیادی از کودکان سرزمینمان گم گشتهاند. آنان به مانند “لیلای کوچک”- شخصیت داستانی- جایی نرفتهاند تا از پیششان بیفتند، بلکه سیل سراغشان آمده است تا با خود به دور دستها ببردشان.

در روایتی آمده است که پیامبر صلیاللهعلیهوسلم پس از بارش باران میفرمود: «مُطِرْنَا بِرَحْمَةِ اللَّهِ، وَبِرِزْقِ اللَّهِ، وَبِفَضْلِ اللَّهِ». (مُتَّفَقٌ عليه) با رحمت، رزق و فضل خدا باران نصیب ما شد.

مردم کلانشهر زاهدان هنوز هم باید کپسولهای گاز مایع را بر دوش بگیرند و از مکانهای مخصوص گاز تهیه کنند. مدتیست صفهای کپسول گاز طویل و مدید شدهاند و زن و مرد ساعتها و حتی چندین روز باید صبح تا غروب در صفها بایستند.

عدم گازرسانی در این مناطق موجب شده به گفتۀ یکی از اهالی زاهدان؛ دستِکم دو ساعت در این صفها برای خرید سیلندر LPG با نرخ دولتی منتظر بمانند…

به نمازهایم فکر کردم، به اینکه از سر و تهش میزنم تا زودتر به کارم برسم! همان کاری که صاحبش خداست…. به سنتها و نوافلی که گاهی یکدرمیان میخوانم به امید اینکه دفعۀ بعد، جبرانش کنم بیآنکه ضمانتی برای زندهماندن داشته باشم! و هر بار از کمیت و کیفیت نمازهایم کاستم و در آخر دلخوش به آنم که چند رکعتی را تحویل دادهام!

پسربچههای دهستان شورو هم بیکار ننشستهاند. آنها خطر میکنند و از زیر واگنهای واژگون شده وارد واگنها میشوند و به بزرگترها خبر میدهند که آیا مصدومی آنجا هست یا نه. برخی از مصدومان از درد به خود میپیچند و ناله میکنند و برخی از جوانان بلوچ که تحمل صدای نالههای هموطنان خود را ندارند، بیصدا گریه میکنند و با چشمانی اشکبار به کار امدادرسانی ادامه میدهند.

خداوند چنان صحنههایی را پیش رویم آورد که با چشمان خودم قدرت و رحمت بیکران الهی را مشاهده کنم. الحمدلله ایمان به قدرت و رحمت الهی بوده و هست و در آینده هم خواهد بود، انشاءالله، اما خداوند خواست مستقیما نشان دهد که اگر او بخواهد مسیر گلولهها را تغییر میدهد.

سعدی برای ما همهکار کرده است، درحالیکه ما برای او هیچ کار نکردهایم؛ نه کلامِ جانفزایش را خواندهایم و نه اندیشههای ناب و زیبایش را پاس داشتهایم. ما در قبالِ سعدی چون لبتشنگانیم که در کنار فرات راه میپیماییم و برای سیراب کردن خود دستی به سوی آبِ گوارایش دراز نمیکنیم، و با این کار خود، بیش از آنکه به او اجحاف کنیم، بر خود ظلم روا داشتهایم.

عبدالعزیز به خبرگزاری رویترز گفت: “وقتی مرا با تفنگ دید، اسلحه خودش را دور انداخت و به سمت خودرو حرکت کرد و من دنبالش کردم…او داخل ماشینش نشست و من اسلحه را به پنجره خودرویش پرتاب کردم. او فقط دشنامم داد و حرکت کرد.”

«سپهسالار» یک رمان مستند است که براساس واقعیتهای تاریخی نوشته شده است. عنوان اصلی کتاب «محمدبن قاسم» است؛ چراکه بخش عمدۀ آن روایتگر جانفشانیها و عملکرد موفق سپهسالاری مدیر و مدبّر به نام «محمدبن قاسم ثقفی» است.