ماه رمضان که از نیمه میگذرد جانها تشنهتر میشوند، دلها بیتابتر و اشتیاق دیدار محبوب در نماز و ذکر، شعلهورتر. اما رمضان امسال حال و هوای دیگری داشت؛ تعطیلات نوروزی فرصتی را فراهم کرده بود که کمتر در سالهای گذشته پیش میآمد؛ فرصتی برای فرهنگیان و مسافران تا اینجا باشند؛ در دل زاهدان؛ در مسجد مکی؛ در خانهای که نهفقط بنای رفیعش، بلکه هوای آن نیز از عطر ذکر و عبادت سرشار است.
پنجشنبه، بیستم رمضان، هنگامی که برای ثبتنام معتکفین به محل پذیرش رسیدم، مسجد لبریز از شوق و حضور بود؛ صفی از عاشقان، موجی از جمعیت، و زمزمههایی که در مسجد طنینانداز شده بود. هرکس از گوشهای آمده بود، یکی از بلوچستان، دیگری از سیستان، آنیکی از خراسان، و حتی از کردستان و دیگر نقاط کشور. دوستانِ قدیمی یکدیگر را در آغوش میگرفتند، و جوانانی که نخستینبار قدم به این مسجد گذاشته بودند، با چشمانی مشتاق، محو شکوه آن بودند.
دوستی از اساتید مسجد (حوزه)، مرا صدا زد و راهنماییام کرد تا کارت اعتکافم را دریافت کنم. آمار را که پرسیدم، گفت: تا ظهر، هزارودویست نفر ثبتنام کرده بودند، اما نزدیک غروب، آمار از 1500 نفر هم عبور کرد.
نماز عصر که پایان یافت، حافظ اسماعیل، از اساتید (دارالعلوم) مسجد مکی، بهسوی نمازگزاران برگشت. چهرهای آرام، کلامی دلنشین، و نگاهی که سراسر مهر بود. توصیههایی به معتکفین و عرض خوشآمدگویی کرد. پس از نماز، هرکسی به گوشهای رفت؛ برخی در دعا، برخی در حال نصب خیمههای سادهی خویش، و برخی در جستوجوی مکانی برای خلوت با معبودشان.
شب، کنار دو جوان نشسته بودم که برای نخستینبار در مکی معتکف شده بودند. یکی از آنان با دوستش نجواکنان گفت: راست گفتهاند، مکی به مکه وصل است! اینجا هر قدم، هر نگاه، هر نَفَس، بوی مکه میدهد. درست مثل مسجدالحرام، همهچیز در حال ذکر است؛ سقف مسجد، دیوارها، فرشها، و حتی هوایی که نفس میکشیم!
دیدار با معتکفان قدیمی، راز ماندگاری این مکان و معنویت و جاذبهاش را فاش میکرد. ملا مجید، از لاشار، مکانیک خودرو، را در مسجد ملاقات کردم. از او پرسیدم که چندمین سال است که اینجا اعتکاف میکند. با لبخندی پر از خاطره گفت: الان شش سال پیاپی است که اینجا میآیم. این مکان آدم را از خود بیخود میکند، مثل آهنربا دل را جذب میکند. یکبار که بیایی، دیگر نمیتوانی رهایش کنی. اگر از هر کسی بپرسی، همین را خواهد گفت؛ اینجا چیزی دارد که در هیچ جای دیگر پیدا نمیشود.
کامبیز؛ جوانی زاهدانی، با چهرهای نورانی، از دوستان صمیمی و قدیمی. نگاهش به محراب دوخته شده بود. گفت: قبل از رمضان، یک روز گذرم به مکی افتاد. همین که وارد شدم زیبایی بنای مسجد درونم را تغییر داد. تصمیم گرفتم امسال تراویح را اینجا بخوانم. خانهمان در محلهای دیگر است، اما هر شب خودم را به اینجا میرساندم. حالا هم، آمدهام که این ده روز را اینجا بمانم و معتکف شوم، شاید که لطفی شامل حالم شود، شاید که شب قدر را درک کنم.
و شیخالاسلام حفظهاللهتعالی… نامی که در دل همۀ معتکفان، از پیر و جوان، جایگاهی خاص داشت. محبت او در جانها خانه کرده بود، صدایش در روحها طنینانداز بود. دیدار با او، آرزوی بسیاری بود؛ شیعه و سنی، دانشجو و بازاری، کارگر و معلم، همه چشمانتظار لحظهای بودند که در صفوف نماز، پشت سر او بایستند و به او اقتدا کنند.
از فردای آن روز، کلاسهای ویژه معتکفین آغاز شد. کلاس تجوید، آموزش نماز، تفسیر، جلسات اصلاحی. هر گوشهای از مسجد، محفلی برای تربیت دل و جان بود. یکی از اساتید در حال آموزش قرآن بود، و در گوشهای دیگر، حلقهای از جوانان گِرد استاد تفسیر؛ مولانا (عبدالغنی) بدری، نشسته بودند و با چشمانی مشتاق، آیات الهی را میشنیدند و میآموختند. گویی این مسجد، نهفقط عبادتگاه، بلکه دانشگاهی بود که در آن، قرآن تدریس میشد، نور توزیع میشد، و عشق به خدا در دلها جاری میگشت.
شب که فرامیرسد، تراویح آغاز میشود. حافظانی خوشصوت و مجوّد، پیشاپیش صفوف به عنوان امام میایستند و نمازی میخوانند که در آن، خستگی راهی ندارد.
هر شب، قیاماللیل با صدایی زیبا و معنویتی خاص، به امامت استاد مولانا بدری برگزار میشود. هزاران نفر در رکوع و سجود، در ناله و نجوا، سر بر زمین مینهند و با معبود سخن میگویند. سجدههای طولانی، اشکهای خاموش، و نالههای دردناک، دل هر شنوندهای را میلرزاند و اشتیاق را در جانهای خفته بیدار میکند.
و اکنون… در میان این جمعیت، به این فکر میکنم که سال آینده دوباره این توفیق نصیب خواهد شد یا نه؟

دیدگاههای کاربران