حدود پنجاه سال پيش، در يكي از شهرهاي كشور فرانسه، مردي از اهالي ترکيه زندگي ميکرد که ابراهيم نام داشت و صاحب يک خواربارفروشي کوچک بود. اين خواربارفروشي در يك مجتمع آپارتماني واقع بود که در يکي از واحدهاي آن خانوادهاي يهودي زندگي ميکرد. اين خانواده پسري داشت به نام ”جاد“ که هفتسال بيشتر نداشت.
حدود پنجاه سال پيش، در يكي از شهرهاي كشور فرانسه، مردي از اهالي ترکيه زندگي ميکرد که ابراهيم نام داشت و صاحب يک خواربارفروشي کوچک بود. اين خواربارفروشي در يك مجتمع آپارتماني واقع بود که در يکي از واحدهاي آن خانوادهاي يهودي زندگي ميکرد. اين خانواده پسري داشت به نام ”جاد“ که هفتسال بيشتر نداشت. جاد عادت داشت که هر روز براي خريد مايحتاج منزل به مغازة عمو ابراهيم ميآمد و هر بار هنگام خروج از مغازه از فرصت استفاده کرده و قطعه شکلاتي را پنهاني برميداشت. يک روز كه جاد فراموش کرد طبق معمول از مغازه شکلات بردارد، عمو ابراهيم او را صدا زد و به او يادآوري کرد كه شکلاتي را که هر روز برميداشته فراموش کرده است! جاد که حسابي شوکه شده بود با دستپاچگي از عمو ابراهيم خواهش کرد که او را ببخشد و به او قول داد که ديگر چنين کاري را تکرار نکند. عمو ابراهيم گفت: نه! بهشرطي تو را ميبخشم که به من قول دهي که هرگز در زندگيات دزدي نکني، و در مقابل ميتواني هر روز از مغازه من يک شکلات مجّاني برداري. جاد با خوشحالي اين شرط را قبول كرد.
سالها گذشت و عمو ابراهيم براي جاد يهودي مثل يك پدر و يك دوست مهربان بود. هر وقت جاد با مشکلي برخورد ميکرد و يا از حوادث روزگار به تنگ ميآمد، نزد عمو ابراهيم ميآمد و مشکل خود را با او در ميان ميگذاشت. عمو ابراهيم کتابي را از کشوي ميز مغازه بيرون ميآورد و به جاد ميداد و از او ميخواست صفحهاي از کتاب را باز کند. وقتي جاد کتاب را باز ميکرد، عمو ابراهيم دو صفحه از کتاب را ميخواند و سپس آن را ميبست و براي مشکل جاد راهحلي پيشنهاد ميکرد. جاد وقتي از مغازه بيرون ميآمد، احساس ميکرد ناراحتياش برطرف و مشکلش حل شده است.
سالها گذشت و رابطة جاد با عمو ابراهيم، آن پيرمرد مسلمان تحصيلنکرده تُرک اين چنين سپري شد! بعد از هفده سال كه جاد بيستوچهار ساله شده بود، عمو ابراهيم درحاليكه شصتوهفت سال داشت دارفاني را وداع گفت. عمو ابراهيم قبل از وفاتش صندوقي را به فرزندانش داد و وصيت کرد آن را به جاد، آن جوان يهودي، بدهند. وقتي فرزندان عمو ابراهيم صندوق را به جاد دادند، او از مرگ عمو ابراهيم باخبر شد و از شنيدن اين خبر بسيار ناراحت و غمگين شد و اشک بر گونههايش جاري گشت؛ چرا که عمو ابراهيم در تمام آن سالها يار و ياور او در حل مشکلاتش بود.
روزها گذشت و روزي از روزها براي جاد مشکلي پيش آمد و او به ياد عمو ابراهيم به سراغ آن صندوق رفت و وقتي صندوق را باز كرد ناگهان همان کتابي را ديد که هميشه آن را در مغازه عمو ابراهيم باز ميکرد و عمو ابراهيم آن را مي خواند! جاد صفحه اي از کتاب را باز کرد، اما کتاب به زبان عربي بود و او از زبان عربي چيزي نميدانست. او نزد همکاري از اهالي تونس رفت و از او خواهش کرد تا دو صفحه از کتاب را برايش بخواند، و او نيز خواند. پس از اينکه جاد مشکلش را براي همکار تونسياش شرح داد همکارش راهحلي را براي مشکلش پيدا کرد! جاد شگفتزده از او پرسيد: اين کتاب چيست؟
تونسي گفت: اين قرآن کريم، کتاب ما مسلمانان است. جاد گفت: چگونه ميتوانم مسلمان شوم؟
تونسي گفت: کافي است شهادتين را بگويي، و از شريعت اسلام پيروي کني. جاد گفت: أشهد أن لا إله إلا الله و أشهد أنّ محمداً رسولالله. بله جاد مسلمان شد و بهخاطر بزرگداشت اين کتاب نام خود را ”جادالله قرآني“ گذاشت و تصميم گرفت بقية عمر خود را وقف خدمت به اين کتاب بزرگ کند. جادالله، قرآن را فرا گرفت وآن را فهميد و در اروپا شروع به دعوت ديگران کرد تا آنجا که تعداد زيادي از يهوديان و مسيحيان بنا به دعوت او مسلمان شدند.
روزي از روزها درحاليکه جادالله يادداشتها و كتابهايش را جابهجا ميکرد، قرآن عمو ابراهيم را باز کرد و ناگهان در اول قرآن چشمش به نقشة جهان افتاد و در آن نقشة قارة افريقا توجّهش را به خود جلب كرد؛ چرا که روي آن امضاي عمو ابراهيم نقش بسته و زير آن اين آيه نوشته شده بود: «ادع إلي سبيل ربّك بالحكمة و المؤعظة الحسنة»[نحل: ۱۲۵]؛ با حکمت و اندرز نيکو (ديگران) را به راه پروردگارت دعوت کن. جادالله پي برد که اين وصيت عمو ابراهيم است، و تصميم گرفت آنرا عملي كند؛ لذا براي دعوت به سوي دين خدا، اروپا را به قصد کشورهاي افريقايي ترک كرد. گفته ميشود که کارش آنقدر مبارک و موفقيتآميز بود که بهدست او هزاران نفر مسلمان شدند.
جادالله قرآني، اين مسلمان واقعي و دعوتگر الهاميافته از قرآن، سي سال از عمر خود را تمام وقت براي دعوت به سوي دين اسلام در افريقا سپري کرد و هزاران انسان بهدست او مسلمان شدند. جادالله قرآني در سال ۲۰۰۳م./ 1۳۸۲ش. در افريقا بر اثر بيماريهايي که در راه دعوت به اسلام با آن دچار شده بود، از دنيا رفت. او در هنگام وفات ۵۴ سال بيشتر نداشت که سي سال آن را در راه دعوت به سوي خدا صرف کرده بود. خداوند او را غريق آمرزش و قرين رحمت خود بگرداند.
مادر يهودي جادالله قرآني که استاد دانشگاه است، در سال ۲۰۰۵م./ ۱۳۸۴ش. يعني دو سال بعد از وفات پسرش در سن هفتاد سالگي مسلمان شد.
مادرش ميگويد: در طول سي سالي که پسرش مسلمان شده بود، او دائما در حال جنگ و جدال با او براي بازگرداندنش به آيين يهوديت بوده است. ولي با وجود تجربه و اطلاعات کافي و قدرت استدلال، نتوانست پسرش را از اسلام بازگرداند؛ درحاليکه عمو ابراهيم، آن پيرمرد مسلمان تحصيلنکرده، توانست قلب فرزندش را شيفته اسلام كند.
جادالله قرآني ميگويد: در مدت هفده سالي که با عمو ابراهيم ارتباط داشتم، حتي يکبار هم به من نگفت”اي کافر“ يا ”اي يهودي“، حتي به من نگفت مسلمان شو. تصورکنيد، هفده سال عمو ابراهيم دندان روي جگر گذاشت و نه دربارة اسلام و نه دربارة يهوديت چيزي به او نگفت! واقعاً عجيب است که چگونه يک پيرمرد تحصيلنکرده، دل يک پسر بچه را شيفته قرآن ميکند.
يک بار در يکي از ملاقاتها از او سؤال شد که چه احساسي دارد وقتي ميبيند هزاران انسان بهدست او مسلمان شدهاند؟ در جواب گفت: هيچ احساس افتخاري نميکند؛ چرا که او بهگفتة خودش بخشي از خوبيهاي عمو ابراهيم را جبران ميکند.
دکتر صفوت حجازي يکي از دعوتگران مشهور مصري ميگويد: در کنفرانسي در شهر لندن پيرامون مسئله دارفور و راههاي کمک به مسلمانان نيازمند و حمايت آنها از خطر تبشير و جنگ، با يکي از رؤساي قبايل دارفور ملاقات کردم. در گرماگرم صحبت از او پرسيدم: شما دکتر جادالله قرآني را ميشناسيد؟ رئيس قبيله بلند شد و از من پرسيد: مگر شما او را ميشناسيد؟ گفتم: بله! زماني که در سوئيس براي معالجه آمده بود، من با او ملاقات کردم. رئيس قبيله كمي خم شد و به گرمي دستهايم را بوسيد! به اوگفتم: چکار ميکني؟ من کاري نکردهام که سزاوار اين محبت باشم. او گفت: من دست شما را نميبوسم، بلکه دستي را ميبوسم که دست جادالله قرآني را گرفته است! از او پرسيدم: مگر تو بهدست جادالله قرآني مسلمان شدهاي؟ رئيس قبيله گفت: نه! من بهدست مردي مسلمان شدهام، که او بهدست جادالله قرآني مسلمان شده است!
نکته جالب ديگر در داستان جادالله قرآني و عمو ابراهيم اين است که در سپتامبر سال ۲۰۰۳م. (يعني درست بعد از وفات جادالله) سينماي فرانسه از داستان زندگي عمو ابراهيم و جادالله، فيلمي ساخت بهنام” et les fleurs du coran “monsieur Ibrahim يعني «آقا ابراهيم وگلهاي قرآن» به کارگرداني “francois dupeyron” قهرمان اين فيلم «عمر الشريف» هنرپيشة معروف مسلمان است که نقش عمو ابراهيم را بازي ميکند. اين فيلم در سال ۲۰۰۴ به نمايش درآمد و جوايز زيادي را در سطح منطقهاي و جهاني کسب کرد. [منبع: سايت ويژة فيلم www.sonyclassics.com]
چيزي كه براي من غمانگيز است، اين است كه در بسياري از كشورهاي اسلامي مسلمانان دستورات دينشان را بهطريق صحيح بهجاي نميآورند. در آمريكا اسلام را در زندگي روزمرة افراد مشاهده ميكنيم اما مسلماني نميبينيم! در كشورهاي اسلامي با وجود اينكه افراد مسلمان هستند اما در عمل و زندگي از اسلام بهدوراند. همه ما ميدانيم در اسلام حقوق زن و مرد مشخص شده است، حالا اگر ما در اين مورد از دين دور باشيم و از سنّت پيامبر پيروي نكنيم حتماً حقّ يكي از طرفين عليالخصوص زنان ضايع ميشود. ما بايد در اين مورد فرهنگسازي كنيم و جامعه را تعليم دهيم، هر چند كه گذشتن از عادات و فرهنگ ملّتها كار بسيار مشكلي است، اما نبايد به زن در اجتماع با يك ديد منفي نگريست.
هماكنون مدير شركت سمعي و بصري “noor art” هستم، كه آن را با كمك شوهرم اداره ميكنم. هنگامي كه مسلمان شدم و موسيقي را ترك كردم بهعنوان يك معلّم در مدرسه به كودكان آمريكايي مسلمان عقيدة اسلامي را درس ميدادم. كار با اين كودكان كمي مشكل بود، چون آنها زبان عربي نميدانستند و نميتوانستند حروف را بهدرستي تلفّظ كنند. فكري بهخاطرم رسيد، ابتدا شهادتين را در قالب سرودي براي بچهها تكرار كردم، كه بهراحتي ميتوانستند بخوانند و تكرار كنند. بعدها اين فكر را توسعه دادم و ديگر عقايد و اصول اسلامي را بهصورت سرود درآوردم كه در فهم بچهها و يادگيري آنها خيلي مؤثر بود. والدين بچهها نيز از اين شيوه استقبال كردند و مرا بيشتر تشويق كردند و از من خواستند سرودهايم را در قالب نوار و سيدي منتشر كنم. من اين كار را در قالب شركت كوچك «نور آرت» و به كمك شوهرم از سال 1997م. شروع كردم كه بحمدالله موفقيتآميز بوده است.
به سوي زندگي هدفمند
هدف من در اين زندگي عبادت خداي عزّوجلّ و خدمت به دين و جامعه و رساندن پيام واقعي اسلام به دوستان و خانواده و ديگر افراد مجتمع از طريق حجاب و اخلاق حميده و همچنين رسوخ در قلب كودكان است؛ زيرا ذهن آنها مانند ظرف خالي است و بايد با اطلاعات درست آن را پر كرد، احتياج به سخن گفتن بسيار هم ندارد بلكه آنها كوچكترين اشارهاي را دريافت ميكنند. بههمين خاطر سعي كردهام سرودهاي جديدي در قالب داستانهاي اسلامي و سيرت براي كودكان بهسرايم تا كودكان بتوانند بهراحتي آنها را فراگيرند. از نظر من اين يك حركت فرهنگي است كه از اين طريق ميتوان عقيدة اسلامي را منتشر كرد.
پيام ما
پيام ما بايد پيام راستين اسلام به تمام جهانيان باشد. من بهعنوان يك زن مسلمان دوست دارم در جامعه مفيد باشم. نكتة مهم اين است كه ما بايد كارهايمان را با امانتداري پيش ببريم؛ زيرا زندگي در آمريكا و دست زدن به هر كاري مجاز است و كسي مانع نميشود، خواه آن كار صحيح باشد خواه پليد.
اشاره: پروفسور داردينيز تبعة فرانسه و يكي از افرادي است كه به تازگي به دين مبين اسلام تشرّف يافته است. او در زماني كه بهعنوان استاد راهنماي دانشجوي مسلمان سعودي، خانم دكتر نيبال العنبر، مشغول فعاليتهاي علمي و آكادميك بود، توفيق تشرّف به دين اسلام را يافت. پدرش فرانسوي و مادرش ژاپني است. داردينيز در زبان ژاپني به معناي شريف است. از همينرو نام شريف را پس از تشرّف بهعنوان نام اصلي خود انتخاب كرده و اكنون او را پروفسور شريف داردينيز مينامند.
او در گفتوگويي كه از نظر ميگذرانيد، از خود، شناختش از اسلام، نقش تخصّصش در اين شناخت، نقش دانشجوي مسلمان خود در جريان راهيابي به دين اسلام، ماجراي تشرّف خود به دين اسلام و آينده مسلمين در جهان ميگويد.
در آغاز از خودتان و شناسنامة علمي و تخصّص خودتان در علم روانشناسي برايمان بگوييد؟
من از يك پدر فرانسوي و مادر ژاپني متولد شدهام. نام من در زبان ژاپني به معناي شريف است، لذا همين نام را پس از تشرّف به دين اسلام براي خود انتخاب كردم. استاد روانشناسي دانشگاه كارت پاريس هستم و بهعنوان معاون رئيس يكي از بيمارستانهاي روانپزشكي پاريس فعاليت داشتم. همچنين عضو كميتة حمايت از پزشكان و برخي كميتههاي تخصّصي ديگر مثل كميتة اضطرابات مزاجي، اضطرابات وزني و كميتة خودكشيها بوده و مسئوليت تعدادي از تحقيقات و پژوهشهاي علمي را نيز بر عهده دارم.
چگونه با دين اسلام آشنا شديد؟ آيا تخصّص شما در اين آشنايي نقش داشت؟
من بهطور غيرمستقيم به رابطة اسلام و روانشناسي پي بردم، اما آنچه مستقيماً در اين مسئله نقش داشت، شخص خانم دكتر نيبال العنبر و ساير دانشجويان من بودند كه از چند سال پيش با من كار ميكردند. پيش از آن دربارة اسلام اطلاعاتي نداشتم و تحقيق نكرده بودم چون خانواده من مسيحي بودند. خانم نيبال را بيشتر از يك بار در هفته در دانشگاه ميديدم، لذا پس از آن بود كه احساس كردم بيش از پيش دربارة اسلام ميدانم و بهتدريج به اطلاعاتم اضافه شد و شروع به طرح پرسشهايي دربارة اسلام و اعتقاد و ايمان به وجود خداوند و حضرت محمّد صلّياللهعليهوسلّم كردم و از آنجا بود كه به وجود رابطة بين اسلام و علم روانشناسي پي بردم.
در روانشناسي هنگامي كه فرد احساس خستگي رواني ميكند و در همان حالت دو ركعت نماز به جا ميآورد، خداوند او را اجابت كرده و دعايش را مستجاب ميكند. در اينباره خيلي تعمّق كردم و ديدم كه خانم نيبال خيلي وقتها در حين تحقيقات و يا در مورد زندگي خود وقتي به مسائل سخت و دشوار برخورد ميكند، به سراغ خداوند ميرود. به همين جهت احساس كردم كه يك استجابتي وجود دارد كه بازتاب خود را بر روي آسودگي و راحت روان ميگذارد. از سوي ديگر انتخاب حرفة پزشكي براي من به دليل ارائة خدمت به انسانها بود كه خب اين را هم در متن دين اسلام ديدم. اين رابطة غيرمستقيم كه اشاره كردم، پاسخي به سؤال من بود كه مساعدت و كمك به مردم را بهعنوان وجه مشترك بين اسلام و علم روانشناسي يافتم. همانگونه كه ديدم، هر بيماري بهدنبال چپزي بهجز علاج معمولي براي شفاي خود ميگردد و اينكه بسياري از مردم به خداوند پناه ميبرند. درحاليكه بسياري از بيماران دارو و درمانهاي پزشكي را مورد استفاده قرار ميدهند در همين حال اعتقاد و ايمان به خداوند در مسير درمان برايشان بسيار مهم است. جالب همين است كه بيمار اعتقاد دايمي نسبت به وجود خداوند و استجابت از سوي او داشته باشد حتي اگر اين اجابت با تأخير صورت بگيرد.
نتايج يك پژوهش آمريكايي گوياي آن است كه هنگامي كه نماز ميخوانيم و براي فردي دعا ميكنيم، اجابت زودتر اتفاق ميافتد تا اينكه افرادي صرفاً دعا كنند. وقتي دربارة علت اين امر فكر كردم، برايم روشن شد كه ايمان و اعتقاد به وجود خداوند تبارك و تعالي واقعاً در بهبود بيماران نقش بهسزايي دارد.
ميدانيم كه تعدادي از دانشجويان مسلمان زير نظر شما به تحصيل مشغول هستند نقش آنها بهخصوص نقش خانم نيبال در تشرّف شما به دين اسلام چگونه و به چه ميزان بوده است؟
بله تعداد زيادي از دانشجويان زيرنظر من در حال تحقيق و تحصيل هستند. بسياري از پزشكان و پرستاران و رؤساي گروهها نيز مسلمان هستند و با من رابطه دارند، اما خانم نيبال بيشترين تأثير را در شناخت من نسبت به زندگي روزانه يك فرد مسلمان داشت و من از طريق او با جزئيات دقيق زندگي اسلامي آشنا شدم و تماماً عكس آن چيزي بود كه قبلا دربارة اسلام شنيده بودم؛ زيرا پيش از آن خود مشاهده نكرده بودم. اينگونه بود كه هر روز چيزهاي بيشتري دربارة زندگي روزانه يك فرد مسلمان ميدانستم و به اطلاعاتم در اينباره افزوده ميشد. من ميديدم كه ايشان در طول زندگي روزانه و عادي روزي چند بار در دانشگاه و بيمارستان نماز ميخواند و با اينكه جاي خاصي براي نماز خواندن در آنجا وجود نداشت، اما او به دفتر من ميآمد و بر روي سجاده نماز ميخواند و همين جايگاه زنده كه اكنون در برابرم قرار دارد، كنجكاوم كرد كه چگونه يك دانشجوي زن هر روز دنبال مكان مناسبي براي اقامة نمازش است.
نكته ديگري كه توجّه من را برانگيخت، اين بود كه ايشان مثل ديگران تنها براساس اينكه براي تحقيق و پژوهش به دانشگاه آمده به مباحث علمي نميپرداخت بلكه فراتر از آن به اين فكر ميكرد كه ميخواهد به بيماران و كودكان كمك كند و شايد براي نخستين بار بود كه من با چنين فردي برخورد كرده بودم. براي همين خاطر بود كه شروع كردم از ايشان دربارة بسياري از موضوعات اسلامي سؤال كردم و ايشان در هنگام بحث در برخي امور و موضوعات با من و ديدگاههايي كه از غربيها برايش توضيح ميدادم، اختلاف عقيده داشت، اما او نظر و ديدگاهش را مطابق آنچه در قرآن كريم آمده بود برايم بيان ميكرد. از اين پس بهتدريج با موضوعات اساسي در اسلام آشنا شدم و به اين فكر ميكردم كه آيا صحيح است كه من آن را در زندگي روزانه بهكار گيرم يا نه؟
بههرحال اين وضعيت ادامه پيدا كرد تا اينكه با حكمت روزه در ايام ماه مبارك آشنايي پيدا كردم و با آنكه روزه در دين مسيحيت هم وجود دارد ولي بين روزة مسيحيان با روزة مسلمانان تفاوت وجود داشت چرا كه در مسيحيت فقط از برخي خوراكيها پرهيز ميشود ولي ديدم كه خانم نيبال حتي از آب آشاميدني نيز پرهيز ميكند.
بهطور كلّي ايشان در تشريح و تبيين تعاليم اسلامي براي من بهصورت آسان و ساده نقش بسيار مهمي ايفا كرد. او برايم داستانهاي پيامبر اسلام صلّياللهعليهوسلّم و تفسير آيات را با روشي ساده بيان ميكرد و هر گاه كه براي صرف قهوه مينشستيم، دربارة اينگونه مسائل به بحث و تبادلنظر ميپرداختيم.
برايمان توضيح دهيد كه چگونه شهادتين را اعلام كرديد؟
پس از مراحلي كه ذكر كردم، از خانم نيبال و دوستشان آقاي نايل دربارة چگونگي گرويدن و تشرّف خود به دين اسلام سؤال كردم. بعدها با ورودم در بين مسلمانان و در جامعة اسلامي ديدم كه روابط افراد با يكديگر چگونه است و ميزان احترام افراد به ديگران را مشاهده كردم و دريافتم كه سطح آزادي افراد بر خلاف آنچه كه گفته ميشود، بالاست، و اين تصويري كه خودم از جوامع اسلامي شاهدش بودم، در واقع كليدي براي ورود من به اسلام شد.
يك روز جمعه بود كه با هماهنگي نيبال و دوستشان به مركز دعوت و ارشاد بطحا در مركز شهر رياض رفتيم. اينجا تنها مركزي بود كه آن بعدازظهر باز بود. فردي كه شهادتين را به من تلقين كرد، به گرمي از من استقبال كرد و بينهايت با من همكاري كرد تا مطمئن شود كه آنچه را كه دربارة بهكارگيري تعاليم اسلام ميگويد، ميفهمم، و به من اطمينان داد كه كاربرد آن بايد گامبهگام و بهتدريج باشد و اين برايم خيلي جالب بود.
با تجربهاي كه شما از آشنايي با دين اسلام داشتهايد و بخشي از جامعه اسلامي را از نزديك ديدهاند، چه تصويري از آيندة اسلام در جهان داريد؟
ما در غرب برداشت غلطي از اسلام داشتيم و آنچه دربارة اسلام فهميده بوديم، اشتباه بود و شناخت دقيق و درستي از دين اسلام نداشتيم. تصويري كه از اسلام در ذهن ما نقش بسته بود، تصوير ابهامآلودي بود. در آنجا يك رابطهاي بين تروريسم و خشونت و دين اسلام در اذهان شكل گرفته، اما در حقيقت يك فردي كه اقدام به خشونت يا ترور ميكند، نماينده بيش از يك ميليارد مسلمان در جهان نيست. به نظر من كسي كه خواهان شناخت اسلام است بايد در بين مسلمان زندگي و با آنها معاشرت كند و زندگي روزمره و خوردن، كار كردن، طرز گفتار و ساير مسائل آنها را از نزديك لمس كند تا با حقيقت اسلام همانند من آشنايي پيدا كند.
مثلاً خانم نيبال درست در زماني كه هجمات سهمگيني عليه اسلام وجود داشت، تلاش ميكرد تا جايي كه ميتواند به دين پايبند باشد. خيلي وقتها موانع سختي در كارش پيدا ميشد ولي ايشان خستگي و سختي را به جان ميخريد تا به هدف خود برسد. كار و تحصيل و جدّيت ايشان براي من الگو و مثالزدني بود. ايشان حتي براي كوچكترين چيزها به سفر و جستوجوهاي علمي ميرفت تا در ضمن تحصيل به دانستههايش اضافه كند، برعكس ساير دانشجوها كه رسالة علمي برايشان تنها هدف بود و فقط بر روي آن متمركز ميشدند.

دیدگاههای کاربران