علی مرتضی:
حکایت عمر و علی در سراسر مثنوی و دیوان شمس آمده است و مولوی این دو را در هر جایی در نمایه های ادبی، اجتماعی، اخلاق، عدالت، شجاعت و فداکاری و در ابیات پراکنده و قصائد جدا گانه گنجانیده است.
و اما سخن از مرتضی علی شیر خدا- افتخار هر نبی و هر ولی است.کسی که برای مولوی، نمادی از شجاعت نه تنها در برابر دشمن در صحنه پیکار بلکه در برابر همه مصیبت هایی که جهان در پیش پای انسان می نهد است و خداوندگار بلخ، علی را نمونه قرار می دهد و خطاب می کند که اگر بخت انسان علی گردد پس شکوه ای از آلام نیست:
اکنون بزند گردن غم های جهان را کاقبال تو چون حیدر کرار درامد
مولوی هویت علی را در میدان های نبرد حق در برابر باطل پیدا کرده است. علی برای مولوی صاحب ذوالفقار و فاتح خیبر- آن دژ تسخیر ناپذیر- بود ما نیز از زبان بلخی ذکر می کنیم:
تا سپرهای فلک ها را درید قاب قوسین از علی تیری فکند
***
سوسن چو ذوالفقار علی آبدار شد آمد بهار خرم و رحمت نثار شد
***
دریغ پرده هستی خدای برکندی چنانک آن در خیبر علی حیدر کند
***
در غزا خویش ذوالفقار کند ز انتظار رسول تیغ علی
***
يا تبر برگير و مردانه بزن تو علىوار اين در خيبر بكن
علی در مثنوی مولوی نمونه مدارج کمال اخلاق انسانی تراشیده شده است که همه کار و عملش برای خدا است و مولانا توصیه می کند که اخلاص عمل را باید از وی آموخت که او هرچه می کرد برای پروردگارش بود و برای خوشنودی او تعالی. حلم و گذشت علی برای پروردگار را مولانا در دفتر نخست مثنوی تحت نام " خدو انداختن خصم در روى امير المؤمنين على عليه السلام و انداختن على شمشير را از دست" بسیار به زیبایی به نظم کشیده که فشرده آن این است:
از على آموز اخلاص عمل شير حق را دان مطهر از دغل
در غزا بر پهلوانى دست يافت زود شمشيرى بر آورد و شتافت
او خدو انداخت در روى على افتخار هر نبى و هر ولى
آن خدو زد بر رخى كه روى ماه سجده آرد پيش او در سجدهگاه
در زمان انداخت شمشير آن على كرد او اندر غزايش كاهلى
گشت حيران آن مبارز زين عمل وز نمودن عفو و رحمت بىمحل
گفت بر من تيغ تيز افراشتى از چه افكندى مرا بگذاشتى
پس بگفت آن نو مسلمان ولى از سر مستى و لذت با على
كه بفرما يا امير المؤمنين تا بجنبد جان بتن در چون جنين
در محل قهر اين رحمت ز چيست اژدها را دستدادن راه كيست
گفت من تيغ از پى حق مىزنم بندهى حقم نه مأمور تنم
شير حقم نيستم شير هوا فعل من بر دين من باشد گوا
ما رميت إذ رميتم در حراب من چو تيغم و آن زننده آفتاب
رخت خود را من ز ره برداشتم غير حق را من عدم انگاشتم
سايهام من كدخدايم آفتاب حاجبم من نيستم او را حجاب
من چو تيغم پر گهرهاى وصال زنده گردانم نه كشته در قتال
خشم بر شاهان شه و ما را غلام خشم را هم بستهام زير لگام
مولوی علی را یگانه شاگرد مکتب اسلام می داند که تا آخر از مربی این آئین (حضرت محمد) درس آموخت و این آموزش تا روز واپسین زندگی پیامبر ادامه داشت و تا آن روز از نزد ایشان علم آموخته است چنانچه که یکی از فرموده های رسول بر علی را در مثنوی چنین به نظم کشیده است:
گفت پيغمبر على را كاى على شير حقى پهلوانى پر دلى
ليك بر شيرى مكن هم اعتماد اندر آ در سايهى نخل اميد
يا على از جملهى طاعات راه بر گزين تو سايهى خاص اله
هر كسى در طاعتى بگريختند خويشتن را مخلصى انگيختند
تر برو در سايهى عاقل گريز تا رهى ز آن دشمن پنهان ستيز
از همه طاعات اينت بهتر است سبق يابى بر هر آن سابق كه هست
چون گرفتت پير هين تسليم شو همچو موسى زير حكم خضر رو
صبر كن بر كار خضرى بىنفاق تا نگويد خضر رو هذا فراق
گر چه كشتى بشكند تو دم مزن گر چه طفلى را كشد تو مو مكن
دست او را حق چو دست خويش خواند تا يَدُ اللَّهِ فَوْقَ أَيْدِيهِمْ براند
دست حق ميراندش زندهش كند زنده چه بود جان پايندهش كند
هر كه تنها نادرا اين ره بريد هم به عون همت پيران رسيد
دست پير از غايبان كوتاه نيست دست او جز قبضهى الله نيست
غايبان را چون چنين خلعت دهند حاضران از غايبان لا شك بهند
غايبان را چون نواله مىدهند پيش مهمان تا چه نعمتها نهند
كو كسى كه پيش شه بندد كمر تا كسى كه هست بيرون سوى در
چون گزيدى پير نازك دل مباش سست و ريزيده چو آب و گل مباش
گر بهر زخمى تو پر كينه شوى پس كجا بىصيقل آيينه شوى
و نیز حکایت دیگری در باره حضرت علی در مثنوی آمده است که فشرده آن را نیز در آخر این نوشته می آوریم و آن حکایت این است:
من چنان مردم كه بر خونى خويش نوش لطف من نشد در قهر نيش
گفت پيغمبر به گوش چاكرم كاو برد روزى ز گردن اين سرم
كرد آگه آن رسول از وحى دوست كه هلاكم عاقبت بر دست اوست
او همىگويد بكش پيشين مرا تا نيايد از من اين منكر خطا
من همىگويم چو مرگ من ز تست با قضا من چون توانم حيله جست
او همىافتد به پيشم كاى كريم مر مرا كن از براى حق دو نيم
تا نيايد بر من اين انجام بد تا نسوزد جان من بر جان خود
من همىگويم برو جف القلم ز آن قلم بس سر نگون گردد علم
هيچ بغضى نيست در جانم ز تو ز آن كه اين را من نمىدانم ز تو
آلت حقى تو فاعل دست حق چون زنم بر آلت حق طعن و دق
گفت او پس آن قصاص از بهر چيست گفت هم از حق و آن سر خفى است
گر كند بر فعل خود او اعتراض ز اعتراض خود بروياند رياض
اعتراض او را رسد بر فعل خود ز آن كه در قهر است و در لطف او احد
اندر اين شهر حوادث مير اوست در ممالك مالك تدبير اوست
آلت خود را اگر او بشكند آن شكسته گشته را نيكو كند
رمز ننسخ آيه او ننسها نأت خيرا در عقب مىدان مها
هر شريعت را كه حق منسوخ كرد او گيا برد و عوض آورد ورد
شب كند منسوخ شغل روز را بين جمادى خرد افروز را
باز شب منسوخ شد از نور روز تا جمادى سوخت ز آن آتش فروز
گر چه ظلمت آمد آن نوم و سبات نى درون ظلمت است آب حيات
نى در آن ظلمت خردها تازه شد سكتهاى سرمايهى آوازه شد
كه ز ضدها ضدها آمد پديد در سويدا روشنايى آفريد
جنگ پيغمبر مدار صلح شد صلح اين آخر زمان ز آن جنگ بد
صد هزاران سر بريد آن دلستان تا امان يابد سر اهل جهان
باغبان ز آن مىبرد شاخ مضر تا بيابد نخل قامتها و بر
مىكند از باغ دانا آن حشيش تا نمايد باغ و ميوه خرميش
مىكند دندان بد را آن طبيب تا رهد از درد و بيمارى حبيب
بس زيادتها درون نقصهاست مر شهيدان را حيات اندر فناست
چون بريده گشت حلق رزق خوار يرزقون فرحين شد گوار
حلق حيوان چون بريده شد به عدل حلق انسان رست و افزون گشت فضل
حلق انسان چون ببرد هين ببين تا چه زايد كن قياس آن بر اين
حلق ثالث زايد و تيمار او شربت حق باشد و انوار او
حلق ببريده خورد شربت ولى حلق از لا رسته مرده در بلى
بس كن اى دون همت كوته بنان تا كىات باشد حيات جان به نان
ز آن ندارى ميوهاى مانند بيد كآبرو بردى پى نان سپيد
گر ندارد صبر زين نان جان حس كيميا را گير و زر گردان تو مس
جامه شويى كرد خواهى اى فلان رو مگردان از محلهى گازران
گر چه نان بشكست مر روزهى ترا در شكسته بند پيچ و برتر آ
چون شكسته بند آمد دست او پس رفو باشد يقين اشكست او
گر تو آن را بشكنى گويد بيا تو درستش كن ندارى دست و پا
پس شكستن حق او باشد كه او مر شكسته گشته را داند رفو
آن كه داند دوخت او داند دريد هر چه را بفروخت نيكوتر خريد
خانه را ويران كند زير و زبر پس به يك ساعت كند معمورتر
گر يكى سر را ببرد از بدن صد هزاران سر بر آرد در زمن
گر نفرمودى قصاصى بر جناة يا نگفتى فى القصاص آمد حيات
خود كه را زهره بدى تا او ز خود بر اسير حكم حق تيغى زند
ز آن كه داند هر كه چشمش را گشود كآن كشنده سخرهى تقدير بود
هر كه را آن حكم بر سر آمدى بر سر فرزند هم تيغى زدى
رو بترس و طعنه كم زن بر بدان پيش دام حكم عجز خود بدان
پایان

دیدگاههای کاربران