امروز :پنجشنبه, ۱۴ خرداد , ۱۴۰۵

به سوي نور

به سوي نور

Imageمن مونا استوارت كرست هستم. نامم را شوهرم انتخاب كرده است. شوهرم «سعدالماضي» اهل عربستان و همسايه ما در آمريكا بود. او آن زمان دانشجوي رشته هوانوردي بود و چون داراي اخلاق حميده و بعضي خصلتهاي نيكو مانند عدم شب‌نشيني و… بود، خيلي مورد احترام خانواده يعني پدر، مادر و برادرم قرار داشت.

بر اساس سرگذشت مونا استوارت كرست از آمريكا

ترجمه: شفيق شمس

 زماني آشنايي من با او بيشتر شد كه در اثر حادثه‌اي كه براي پايش پيش آمد، مجبور شد مدتي خانه‌نشين شود. پايش بدجوري آسيب ديده بود به طوري كه حركت را از او سلب كرده بود. به خاطر همين مادرم گاهگاهي غذاهايي را برايش آماده مي‌كرد و توسط من برايش مي‌فرستاد. آن روز هم مادرم مرا براي اين كار فرستاد. چند بار در زدم اما كسي جواب نداد، در آپارتمان باز بود، داخل شدم و او را صدا زدم، اما بازهم جوابي نشنيدم. نگران شده بودم. به خاطر همين داخل شدم كه او را ديدم روي صندلي نشسته است و جانمازي جلويش پهن شده بود. با او صحبت كردم، اما او تا زماني كه نمازش را به پايان نبرد، با من هيچ صحبتي نكرد. روبه‌روي او با تعجب ايستادم، به او گفتم چي شده؟ گفت: داشتم نماز مي‌خواندم به خاطر همين جوابت را ندادم. آنجا بود كه پرسشهاي زيادي در مورد اين نماز و چگونگي اين دين بر ذهنم هجوم آورد.

سفر به سوي حقيقت
او وقتي مرا در اين وضعيت مشاهده كرد، سعي كرد به اختصار مرا از حقايق دين اسلام آگاه كند. سپس براي اينكه مرا بيشتر با دين اسلام آشنا كند، با اجازه خانواده‌ام مرا به يك مركز اسلامي  ( ISLAMI CNTRE) 
كه مسئوليت آن را يك پاكستاني بر عهده داشت، برد. آن موقع من پانزده سال داشتم. شخص مسئول وقتي فهميد سعد مرا به آنجا كشانده، بي‌نهايت خوشحال شد. در نهايت از سعد خواست هواي مرا داشته باشد، حتي پيشنهاد ازدواج من با سعد را او پيش كشيد. ما از او خداحافظي كرديم و او هم برايمان آرزوي موفقيت كرد.

«ما خلقت الجن و الانس الا ليعبدون»
يادم مي‌آيد هنگامي كه سعد برايم توضيح داد كه ما در اين دنيا فقط براي عبادت خداوند خلق شده‌ايم، بدنم به لرزه درآمد. او به من گفت: خداوند أحد و يكتا است و نبايد براي او شريكي قائل شويم. كلمات او را بسيار نزديك به حقيقت يافتم. تصميم گرفتم مسلمان شوم. پدرم بعد از عكس‌العملهاي اوليه سكوت اختيار كرد، اما مادرم ناراحت شد و هر چند كه سعي مي‌كردم او را راضي نگه‌دارم نمي‌توانستم. از نظر روحي شوكه شده بود. خوشبختانه بعد از اسلام آوردنم با توجه به شناختي كه از سعد داشتند، هيچ كس مانع ازدواج من با سعد نشد، بلكه به راحتي با اين مسئله كنار آمدند. فقط مادرم از اينكه من در اين سن و سال تصميم به ازدواج گرفته بودم، نگران به نظر مي‌رسيد و دايم مي‌گفت: تو هنوز كوچك هستي و مصلحت خود را نمي‌داني. بعد از يك سال و نيم از ازدواج با سعد همراه او به عربستان سعودي آمدم.

سفر به عربستان (سرزمين وحي)
وقتي به عربستان رسيديم، كمي احساس غربت مي‌كردم. اما وقتي به خانة خانواده سعد رسيدم، احساس كردم به نزد خانواده خودم برگشته‌ام، علي‌الخصوص مادر سعد كه مرا همچون دخترش در آغوش مي‌كشيد و همواره مرا مجبور مي‌كرد كه با خانوده‌ام در تماس باشم. من خيلي چيزها در زندگي از او فرا گرفتم. هنگامي كه پسرم احمد به دنيا آمد، در سفري كه براي زيارت خانواده‌ام به آمريكا داشتم، مادرم را آرامتر از هميشه يافتم؛ چون تماسهاي مكرر من باعث شده بود كه او از وضعيت من احساس آرامش كند. من در اين سفر سعي كردم مادرم را به اسلام دعوت كنم. هنگام صحبتهايم تعاليم دين مبين اسلام را برايش شرح مي‌دادم تا بلكه او را به اسلام هدايت كنم؛ متأسفانه در اين امر توفيقي نداشتم. بعد از دو سال از مادرم خواستم براي زيارت ما به عربستان بيايد. وقتي خانوادة شوهرم را ديد و از اينكه مرا در رفاه و آرامش يافت، خوشحال شد. بارها از فرصت استفاده كردم تا شايد او را به دين اسلام بكشانم، اما هر بار به در بسته مي‌خوردم؛ اين سخن او را هيچگاه فراموش نمي‌كنم هنگامي كه به من گفت: «من به خدا شرك نمي‌ورزم چون هرگز در تصور من نمي‌گنجد كه خداوند پسر داشته باشد. اگر واقعاً عيسي پسر خدا بود پس ما همگي فرزندان خدا هستيم». متأسفانه مادرم بعد از مراجعت به آمريكا فوت كرد و من موفق نشدم سبب رسيدن او به نور اسلام شوم.

فعاليتهاي تبليغي در عربستان
در عربستان سعي كردم در فعاليت‌هاي دعوت اسلامي فعالانه شركت كنم. به همين خاطر با يكي از خواهران در مركز تازه تأسيس «نومسلمانان» قسمت خواهران شروع به همكاري كردم. اين فكر را يكي از دوستان در يكي از همايشهاي ديني، با من در ميان نهاد كه من از اين فكر استقبال كردم. ما توانستيم بعد از مكاتبه با مركز برادران تازه‌مسلمان فعاليت‌هايمان را شروع كنيم. من هم به عنوان معاون مدير مركز، به عنوان هماهنگ‌كننده برنامه‌هاي دعوت و برپاكنندة سخنرانيهاي ديني و ديدار از مراكز بهداشتي و بيمارستانها، كارم را شروع كردم. الحمدلله در سال اول، مركز پيشرفت قابل ملاحظه‌اي داشت؛ به طوري كه در سال اول صد و پانزده زن مشرف به دين اسلام شدند و اين در شرايطي است كه ما از نظر تعداد زنان مبلغ دچار كمبود هستيم و اگر اين نقيصه برطرف شود تعداد تازه‌مسلمانان بيشتر هم خواهند شد.

جذابيت دين اسلام
بيشترين چيزي كه يك غيرمسلمان را به دين جذب مي‌كند، اعجاز علمي قرآن است؛ زيرا منطق و علم براي يك فرد غربي بالاتر از احساس و معنويات است. ما مي‌توانيم از اين طريق در مجال دعوت وارد شويم؛ كما اينكه ما از افكار شيخ احمد ديدات استفاده‌هاي زيادي برده‌ايم. خوشبختانه بسياري از مردم بعد از ديدن بحثها و مناظره‌هاي معروف شيخ احمد ديدات، به دين اسلام مشرف شده‌اند. از افكار شيخ احمد ديدات يكي اين است كه ما به غيرمسلمانان اجازه بدهيم تا از نزديك عبادت ما را ببينند و اذان ما را بشنوند، بلكه براي ديدن نماز ما به مساجد هم وارد شوند تا از اين طريق به دين اسلام نزديكتر شوند.

نصيحت به دختران مسلمان
در آخر نصيحت خود را متوجه دختران مسلمان مي‌كنم. هر دختر مسلماني بايد شكر خداوند را به خاطر نعمت اسلام به جاي بياورد و بر او لازم است كه بر هويت اسلامي‌اش تأكيد و تمسك بورزد. واقعاً غم‌انگيز است وقتي مي‌بينم در جامعة اسلامي ما لباسهاي غربي رواج پيدا كرده است. زنان جامعة اسلامي ما بايد بدانند كه احترام و حرمتي كه يك زن در جامعة اسلامي دارد، با احترامي كه زنان در جوامع غربي و آمريكا دارند، زمين تا آسمان تفاوت دارد. در جامعة آمريكا، مردان حق نصف اموال زنانشان را دارند و زن نگون‌بخت فقط اسمش را با خودش دارد. حتي نام‌خانوادگي خانوادة پدريش را نيز از او سلب مي‌كنند. به هر دختر مسلمان مي‌گويم ايمان قلعه‌اي است كه بايد خود را در پناه آن حفظ كند و فراموش نكنند كه حيا شعبه‌اي از ايمان است. از غيرمسلمانان هم مي‌خواهم از شرك و عقايد باطل دست بردارند و همواره در جستجوي حقيقت باشند و از هيچ سؤالي در راه رسيدن به حق و حقيقت دريغ نورزند.

براساس سرگذشت رندا نيقوسيان

زندگي «رندا» فراز و نشيبهاي زيادي داشته است. پدرش ارمني مسيحي و مادرش يك زن مسلمان اهل بوسني بوده است. استاد زبان عربي او شخصي مسلمان بوده كه همواره او را به تفكر در حقيقت وجودي اين جهان وامي‌داشته است تا قلب متزلزل او را مطمئن سازد. اما استاد ديگرش يك كشيش بوده كه بحثهاي اسلام‌شناسي را به او مي‌آموخته است، البته نه براي روشن شدن حقيقت بلكه براي ايجاد شك و شبهه در دل او نسبت به دين اسلام. خودش در اين مورد چنين مي‌گويد: با وجود اينكه قسمت اعظم زندگيم را در دانمارك گذرانده‌ام، اما تفاوت زيادي با دختران دانماركي هم‌سن‌وسال خود داشتم. زيرا اكثر مردم دانمارك يا لائيك هستند يا از آيين پروتستان پيروي مي‌كنند. اما من يك كاتوليك متعصب بودم كه در جامعة ملتهب دانمارك زندگي مي‌كردم. پدرم يك ارمني ارتودوكس بود و مادرم يك مسلمان اهل بوسني كه فقط اسم مسلماني را يدك مي‌كشيد و چيز ديگري از اسلام نمي‌دانست. من در يك مدرسة خصوصي كاتوليك درس مي‌خواندم و چون در خانه‌مان دين و عقيدة مشخصي حاكم نبود، خيلي آسان بود كه به مذهب كاتوليك بپوندم. چيزي كه كم‌كم توجه مرا به خود جلب كرد اين بود كه من مي‌توانستم خود را در زمرة مستبشرين قرار دهم، چون با بعضي از زبانهاي قديمي همچون عبري، عربي و سرياني آشنايي داشتم و به آنها اهتمام مي‌ورزيدم؛ هر چند كه به تلاش بيشتري در زمينة فهم اديان آسماني مانند مسيحيت، يهوديت و اسلام نياز داشتم.
در دانشگاه استاد زبان عربي من، شخص مسلمان و فاضلي بود و هر بار كه چيزهاي جديدتري به من مي‌آموخت، كنجكاوي من بيشتر مي‌شد. او هيچگاه به من فشار نمي‌آورد كه مسلمان شوم فقط اين جمله را همواره براي من تكرار مي‌كرد كه: انسان اگر در درياي معرفت غوطه‌ور شود، مي‌تواند كشتي‌هاي هوي و هوس را كه شيطان آنها را مي‌راند، در هم شكند؛ پس به سوي ساحل امن حركت كن كه خداوند تو را هدايت مي‌كند.
 از طرف ديگر استادي داشتم كه تمام آنچه را معلم اولم به من مي‌آموختم، با شستشوي مغزي مخدوش مي‌كرد. او يك كشيش بود كه فلسفه، سياست و علوم اجتماعي را نزد او مي‌آموختم. او مصداق كامل شخصي بود كه خداوند مهر ضلالت و گمراهي را بر قلبش زده بود. ما با هم به مطالعة كتبي در مورد اسلام و ملتهاي اسلامي معاصر مي‌پرداختيم. سپس در خلال بحثهايمان سعي مي‌كرديم نقاط سؤال‌‌برانگيزي را كه باعث شك و شبهه مي‌شوند، بيابيم. هنگامي كه شاگرد اين كشيش بودم، كمي تحت تأثير مذهب مورموني(1) قرار گرفته بودم (آنها مشروب و اختلاط زن و مرد را در كليسا تحريم مي‌كردند). آخرين كتابي كه به مطالعة آن پرداختيم، كتابي بود به نام «اسلام بين شرق و غرب» تأليف علي عزت بگوويچ [رئيس‌جمهور مسلمان و فقيد بوسني و هرزگوين] كه از كتابخانة دانشگاه به امانت گرفته بودم. كتاب به زبان انگليسي بود، اما مثل اينكه قبل از من يك عرب آن را امانت گرفته بود، چون كه در يكي از حواشي كتاب آيه‌اي از قرآن را نوشته بود كه تمام بدنم بعد از خواندن آن به لرزه افتاد. آيه چنين بود: «هو الذي أنزل عليك الكتاب منه آيات محكمات هن أم الكتاب و أخر متشابهات فأما الذين في قلوبهم زيغ فيتبعون ما تشابه منه ابتغاء الفتنة و ابتغاء تأويله و ما يعلم تأويله إلا الله و الراسخون في العلم».
اين آيه به شدت ما تكان داد و مضطرب كرد. به ترجمه‌هاي مختلف قرآن به زبانهاي انگليسي، فرانسوي، دانماركي و بوسنيايي، مراجعه كردم، اما معناي آيه در تمام آنها يكي بود. يك روز به كشيش گفتم: آيا قرآن را به هدف زيرسؤال بردن آن تدريس مي‌كني؟ او گفت: نه! ما قرآن را تدريس مي‌كنيم تا مردم را از شر آن نجات دهيم. ماه‌ها دچار سردرگمي و جنگ اعصاب با خودم بودم. كتابهاي متعددي از اسلام و مسيحيت خواندم تا اينكه بيشتر از اين نتوانستم طاقت بياورم. دچار پراكندگي ذهني شده بودم، لذا تصميم گرفتم به سوي خدا پرواز كنم. اما چگونه بايد به ديدار خداوند مي‌رسيدم؛ مگر نه اين است كه ما خداوند را بعد از مرگ ملاقات مي‌كنيم؟! پس من بايد خودم را مي‌كشتم تا با خداوند ملاقات كنم. آري! من به فكر خودكشي افتاده بودم. من دور از خانواده در يكي از اتاقهاي خوابگاه دانشجويان به تنهايي زندگي مي‌كردم. پس نامه‌ايي نوشتم و علت خودكشي‌ام را شرح دادم و سپس رگ دستم را قطع كردم. مدتها در بيهوشي بسر بردم. در عالم بيهوشي دائماً اين آيات در ذهنم تكرار مي‌شد: «ما كان الله ليذر المؤمنين علي ما أنتم عليه حتي يميز الخبيث من الطيب»، «و ما كان الله ليطلعكم علي الغيب و لكن الله يجتبي من رسله من يشاء» و «فأمنوا بالله و رسله».
يادم مي‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌آيد وقتي به هوش آمدم پدر و مادر، استاد مسلمان و آن كشيش را بالاي سر خود ديدم كه از به هوش آمدن من خوشحال شدند. هنوز كامل به خود نيامده بودم كه شهادتين را بر زبان آوردم. اين بار نوبت آنها بود كه از حال بروند، البته هر كدام به دليلي از خود بي‌خود شدند؛ يكي از فرط خوشحالي به سبب اسلامم و ديگري از فرط ناراحتي. آن روز لحظه‌‌‌‌اي بود كه در درياي معرفت شناور شدم و به سلامت به ساحل امن نجات و طمأنينة قلبي رسيدم، چيزي كه قبلاً هرگز به آن نرسيده بودم.

————————————————————————————————————————————————-
1ـ مورمون‌ها يك فرقة مذهبي مسيحي هستند كه خود را پيروان راستين حضرت عيسي مسيح مي‌دانند. پيروان اين فرقه با داشتن مكاشفات جديد و اضافه كردن كتب ديگر در كنار كتاب مقدس، خود را از پيروان ساير مذاهب مسيحيت جدا كرده‌اند. توانايي مالي بالا، باعث نفوذ و تأثير زياد اين فرقه در ميان مليت‌هاي مختلف در كشورهاي مختلف دنيا شده است. ژوزف اسميت بنيانگذار فرقه مورمون‌ها مي‌باشد.


دیدگاههای کاربران

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین بخوانید