امروز :پنجشنبه, ۱۴ خرداد , ۱۴۰۵

پژواک

پژواک

Image*کشاورزی  از فلوریدا *شهر محبوب *فردا خیلی دیر است *«بیاد مفتی عبدالمجید دین‌محمدی»

 

 

شهر محبوب

حمیدعظیما

 

همیشه سخنان کسانی که مشرف به زیارت حرمین شریفین شده‌اند، بسیار زیبا و شنیدنی است. زائران با شور و هیجان خاصی از اماکن مذهبی و زیارتی سرزمین وحی سخن می‌گویند و لحظه‌ لحظه این سفر روحانی را برای نزدیکان و دوستان خود بازگو می‌کنند که اشک از چشمانشان سرازیر می‌شود. از لحظاتی می‌گویند که در مقابل روضه مطهر حضرت رسول‌اکرم صلی‌الله‌علیه‌وسلم قرار می‌گیرند، مکانی که بزرگترین پیامبر خدا و معلم دلسوز و رنج کشیده بشر با آرامشی خاص در آن آرمیده است، و زائران، هزاران سلام و درود خویش را خاضعانه بر حضرتش عرضه می‌کنند.
از لحظاتی سخن می‌گویند که بر دو یار ابدی پیامبر اسلام، حضرت ابوبکر صدیق و عمر فاروق رضی‌الله‌عنهما، که در مجاورت ایشان آرمیده‌اند، درود و سلام می‌فرستند.
از زمین بدر می‌گویند و از کوه احد، از بدر که حقانیت اعتقاد و قدرت ایمان مسلمانان را تا ابد یادآور خواهد بود و از احدی که گویی هنوز صدای شمشیر حمزه سیدالشهداء و سایر شهیدان گرانقدر احد را در دامان خود به یادگار دارد. از گنبد سبز رنگ مسجد پیامبر می‌گویند که قلبها را با خود به آسمان می‌برد.
از مردم متواضع مدینة النبی می‌گویند که یاد‌آور انصار و مهاجرین صدر اسلام است. از فضای مدینه منوره می‌گویند. گرچه باید گفت مدینه خود جزئی از آسمان است. و هزاران سخن زیبا و شنیدنی دیگر که هر شنونده‌ای را منقلب می‌سازد.
اما حال و هوای مدینه کجا و سخنان و توصیف زائران کجا؛ چرا که یقیناً کلمات و جملات نه ظرفیت انتقال این حقایق نورانی را دارند و نه توان آن را، از این رو درک این حقایق معنوی و لطیف برای راقم این سطور و هر مسلمانی که سعادت زیارت حرمین شریفین را نداشته، امکان‌پذیر نیست. اما امسال گوشه‌ای از این حقایق زیبا را در همایش فارغ‌التحصیلی طلاب دارالعلوم زاهدان احساس کردیم. گرچه این اجتماع سالانه و بزرگ اهل‌سنت ایران به سبک و سیاق سال‌های گذشته برگزار شد، اما امسال بوی مدینه می‌داد، بویی که فقط قلب‌ها می‌توانند آن را استشمام کنند؛ چون میهمان ویژه‌ای از مدینه منوره داشت. 

 

* * * * *

کشاورزی  از فلوریدا

تألیف: علی طنطاوی
ترجمه: رقیه نعمتی کارشناس ارشد ادبیات عرب

 

در کتاب «غم‌ها را دور بینداز و زندگی کن»، اثر دیل کارینگی، داستان کشاورزی از فلوریدا را خواندم که تمام دارایی‌اش را بابت خرید زمینی داد که همه زندگی و آرزوهایش در آن بود. هنگامی که با هزاران امید راهی شد تا از نزدیک زمینش را ببیند به محض دیدن آن گویی که تمام دنیا بر سرش خراب شد.
زمینی بسان بیابانی متروک بود که نه به درد کشاورزی می‌‌خورد و نه نشان از مرتع‌داری داشت. سراسر پوشیده از علفهای خشک که مأمن صدها مار و افعی شده بود و هیچ تدبیری برای از میان بردن آنها وجود نداشت. تا مرز جنون پیش رفت که ناگهان فکری چون برق به ذهنش خطور کرد. و این فکر تنها چاره‌ای بود تا او را از مرز جنون باز‌گرداند. با خود اندیشید که این مارها را پرورش دهد و از آنها استفاده ببرد، و همین کار را کرد و به موقعیتی بی‌نظیر دست یافت. او سم مارها را به آزمایشگاههای تولید دارو فرستاد تا از آن‌ها پادزهری بر علیه همان سم بسازند، و پوست‌هایشان را نیز به تاجران کفش با بهای گزاف فروخت و حتی گوشت آن‌ها را در بسته‌بندیهای مخصوص برای طرفداران خوردن آن‌ها فرستاد و چنان آن مارها را پرورش داد که مزرعه‌اش جایی برای بازدید گردشگرانی شد که از سرتاسر دنیا به آنجا می‌آمدند؛ جایی که اولین مزرعه پرورش مار و افعی در جهان بود و از سم آنها استفاده بهینه می‌شد.
وقتی این داستان واقعی را خواندم، احساس کردم در جاده‌ای تاریک گرفتار شده‌ام که حتی جلوی پایم را هم نمی‌دیدم و ناگهان از میان این همه تاریکی، نوری و جرقه‌ای درخشید و امید همچون آن نور قلب تاریکم را روشن کرد.
این داستان درسی بود که به من آموخت نباید از شکست‌ها ترسید، و برای رسیدن به آرزوها ناامید شد، بلکه تلاش کنم از تجربه شکست استفاده برده و از ناکامی‌ها هراسی نداشته باشم؛ چرا که هیچ مطلقی از خیر و شر در دنیا وجود ندارد. و هر چیزی به چاشنی خیر و شر آمیحته شده است. شراب و قمار هر دو گناهانی بزرگند، اگر چه سود و منفعتی هم در آندو نهفته است، اما گناه این دو از سودشان بیشتر است.
و همچنین مرگ، که همه ما از آن گریزانیم، گاه چون آرزویی در ما جلوه‌گر می‌شود، و حتی شیطان که نماد و سمبل بدی‌هاست، از خیر و خوبی خالی نیست. او باهوش و با کیاست است. می‌داند از کدام راه به هدفش برسد و بر مطلق بدی‌اش که هدف اصلی او نیز هست، مصر و پایبند است. (البته منظور ما تمجید از شیطان نیست؛ چرا که او طرد شده درگاه الهی است).
جای تعجب است آن هنگام که به  مصیبتی گرفتار می‌آییم، اشک ریخته و زود ناامید می‌شویم در حالی که می‌توانیم خیرهای نهفته در شر و بدی را کشف کرده و از آن سود ببریم.
چرا باید مارها را رها کنم که مرا نیش بزنند، در حالی که می‌توانم با پرورش آنها از سمشان دارو و پادزهر بسازم و این شر را به خیر تبدیل کنم‌.
این بود درسی بزرگ و پیامی واقعی که از داستان کشاورز فلوریدا یاد گرفتم.

 

* * * * *

 

فردا خیلی دیر است

ناعمه محمودی

 

بزرگ‌ترین و بهترین موهبتی که آفریدگار به انسان بخشید، همانا نعمت زندگی است. و در آیات و احادیث به طور مکرر به قدردانی از این نعمت تأکید شده است. اما افسوس که اکثر انسانها به جای زندگی و تحرک در آفرینش، پلی برای گذر از پرتگاه‌های سخت و عمیق این زندگی، که در حقیقت مقدمه‌‌‌‌‌ای برای زندگی حقیقی است درست کرده‌اند.
و من و تو چه می‌دانیم از فلسفه زندگی، زندگی‌ای که در حقیقت جز با مرگ آغاز نمی‌شود. اما کدامین مرگ؟ مرگی که بعد از گذر از هزاران مخفی‌گاه و تغییر چندین چهره، باز ما را بیابد و در خود ببلعد. یا مرگی که خود ما، آغوشمان را به رویش گشوده‌ایم، در حالیکه موهای شبگونمان هنوز رنگهای دروغین را بر خود نپذیرفته و چهره‌ای که دستان خشن روزگار هنوز آن را نخراشیده و یادگارهایی از گذشت ایام بر آن حک نگردیده است.
«زمانی که یک وجب از خاک مسلمانان را کافران بگیرند جهاد واجب می‌شود.» و امروز نه تنها سرزمین‌های ما مسلمانان در زیر چکمه‌های کفر اسیر است، بلکه کشورهای اسلامی مرکزی برای هرج و مرج، شکم‌چرانی، ریختن خونهای مقدس، به بند کشیدن مدافعان اسلام و مسلمان، شکنجه مظلومان بی‌دفاع مبدل گشته است. و اگر حرص به زندگی نبود، هیچ انسان مسلمانی شب را به راحتی به صبح نمی‌رساند. در حالی که مادری با دستان خونین جسد تکه‌تکه فرزندش را به آغوش می‌کشد و تا آخر عمر در این شوک سنگین می‌ماند. اگر حرص به این زندگی فلاکت بار نباشد، چگونه پدر و مادری روز و شب را برخود حرام می‌کنند تا فرزندشان را که برای دفاع از حیثیت و ناموس خود آنها، به عرصه مقدس جهاد گام نهاده به خانه بازگردانند به امید آنکه داغ فرزند خویش را نبینند و چرا نمی‌اندیشند که هر پدر و مادری در فراق فرزندش می‌سوزد، اما چه درجه‌ای رفیع‌تر از شهادت و چه خوشبختیی بالاتر از خوشبختی فرزند که در باغ‌های بهشت در زیر سایه درختان به انتظار پدر و مادر خویش به دروازه بهشت چشم بدوزد و چه زیباست که امروز زنی بند پوتین‌های مردش را محکم ببندد و خواهری خشاب‌های تفنگ برادرش را پر کند و بازوان نیرومندش را بوسه زند. و مادری ضامن نارنجک دست فرزندش را بکشد؛ چرا که فردا دیر است.

 

* * * * *

«بیاد مفتی عبدالمجید دین‌محمدی»

جامه‌بنفش ـ روستای چقر، درگز

 

دست تقدیر الهی ناگه/ آمد و این گل بوستان بچید. بغض سنگینی گلویم را و اشک وافری دیده‌ام را و لرزی عظیم اندامم را و سوزشی بی‌پایان جگرم را فرا گرفته است. اما سبحان‌الله! صبر و نوری عظیم‌تر قلبم را تسخیر خود کرده است.
با حمد و ثنای لامنتهای رب‌العالمین و درود و صلوات بر سیدالمرسلین صلی‌الله‌علیه‌وسلم این فراق ابدی را تحمل کردم. تا کی بتوان این غم هجران تو را/ در پس روز و شب آشکار نکرد.
در غم از دست دادن این عالم کامل حضرت مفتی عبدالمجید دین‌محمدی قامت پرغرور این کوی و برزن (درگز) خمیده شد و تنها یادگار این مرز و بوم از گلشن پاکی و تقوا برچیده شد. عالمم این قفس تنگ زمین را نگُزید/ قفل و زنجیر برید، و به یزدان گروید.
لیکن، مردم درگز هرگز دست از تلاش و کوشش برنخواهند داشت و به قول و وصیت آن عالم عرفانی قدم در راه حق خواهند گذاشت و ان‌شاءالله باری دیگر دعوت حق را لبیک گفته و جوانان پرشور و غیور این خطه ندای اسلام ناب محمدی صلی‌الله‌علیه‌وسلم را سرخواهند داد. به امید آن روز.
 

———————————-
نامه‌های رسیده
1ـ محمدداود جهانی از تهران.
2ـ عبدالناصر قدسی ریگی، کورین شورشادی.
3ـ اسماعیل دهواری.
4ـ ملا مختار دوست‌مرادی امام‌جمعه و جماعت روستای کچه‌گنبد، بیجار.
5ـ مریم نارویی از نصرت‌‌‌‌‌‌‌‌‌آباد زاهدان.
6ـ استاد لطف‌الله رستگار از تهران.
7 ـ حسن فروتن بلوچستانی از قصرقند نیکشهر.
8ـ احمد ابراهیمی.
9ـ شیوا ب از تالش.
10ـ خلیل احمد کریم‌زایی از زابلی سراوان.
11ـ افشار شیخی از تالش گیلان.
12ـ امیرخومانی از گوگان آذربایجان شرقی.
13ـ ادریس کبدانی، دانشجوی رشته زبان انگلیسی دانشگاه س و ب.
14ـ ایوب شهلی‌بر از زاهدان.
15ـ ابوفضل‌الرحمان نقشبندی از نوک‌آباد خاش.
16ـ عزیز آسکانی از شهرستان سرباز، بلوچستان.
17ـ محمد حقانی از کنارک، بلوچستان.
18ـ احمد رحمت‌زهی از زاهدان.


دیدگاههای کاربران

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین بخوانید