امروز :سه شنبه, ۲۸ دی , ۱۴۰۰
در حاشیه‌ی نمازجمعه‌ی زاهدان؛

خدایا! اشک‌هایم را بپذیر

خدایا! اشک‌هایم را بپذیر

شیخ‌الاسلام مولانا عبدالحمید در حال سخنرانی بود، مردی به‌سرعت می‌آمد، از قدم زدن‌هایش معلوم می‌شد که از بلندگوها صدای مولانا را دنبال می‌کند. به جلو می‌رفت. وقتی از بلندگوها دور می‌شد و به جاهایی می‌رسید که صدا به‌خوبی شنیده نمی‌شد، گام‌هایش را شُل می‌کرد و می‌ایستاد تا کاملا مطلب را متوجه شود.
لحظه‌ای چشمم به چهره‌اش افتاد، دیدم اشک‌هایش سرازیر است. من هم گوش‌هایم را تیز کردم تا بشنوم مولانا چه می‌گوید. مولانا به اینجا رسیده بود: «مردی به من مراجعه کرد و گفت با کوشش فراوان سرپناهی برای بچه‌هایم درست کرده بودم، اما منابع طبیعی، زمین مرا غیرقانونی اعلام کرده و خانه‌ام را تخریب کرده است. گرچه منابع طبیعی و مسئولین ذی‌ربط مقصر نیستند و قانون را باید اجرا کنند، اما حالا من چه‌کار کنم؟ هیچ جایی و سرپناهی برای بچه‌هایم ندارم و در این سرما بچه‌ها را کجا ببرم؟!»
در حالی‌که صدای مولانا تغییر کرده بود، در ادامه خاطرنشان کردند: «من نتوانستم برای این‌ها کاری بکنم، اما هنوز هم رنج می‌برم و وجدانم در عذاب است که آیا فقط در مورد این قضایا نظاره‌گر باشیم؟ و هر کس بگوید به من چه ربطی دارد؟ آیا بگذاریم این‌ها تلف بشوند؟ آیا اگر این‌ها حیوان هم باشند نباید به آنها ترحمی بشود؟ در کنار ما و در شهر ما این‌ها معذّب باشند. چند روز پیش خانمی به من زنگ زد و گفت فلانی! شوهرم در جنگ‌های فامیلی کشته شد و دیه‌ای هم به فرزندان کوچکش نرسید، حالا من برای تامین نیازهای‌شان درمانده‌ام و نمی‌دانم چه‌کار کنم؟ اگر من دست به خودفروشی بزنم چه کسی مسئول خواهد بود؟»
زمانی‌که به داخل مصلی رسیدیم سخنرانی شیخ به پایان رسید. بعد از نماز همان شخص را دیدم که از کنار زنان بیوه و مستمندانی که بیرون از محل برگزاری نماز جمعه و در کنار درب‌های ورودی و اطرف آنها نشسته بودند و دست‌هایشان را دراز کرده بودند رد می‌شد و  باز اشک در چشمانش حلقه زده بود و زیر لب طوری که فقط من می‌فهمیدم می‌گفت: «چیزی ندارم که به شما بدهم، اما اشک‌هایم را نثار شما می‌کنم. این قطره‌های اشک را از من بپذیرید».
کمی که آن طرف‌تر رفتیم. چشم‌هایش را به آسمان دوخت و در همین لحظه شنیدم که می‌گفت: «خدایا! چیزی در بساط ندارم، این اشک‌ها را بپذیر. خدایا! دلم به حال همه این‌هایی که مشکل دارند و من نمی‌توانم برای‌شان کاری بکنم، می‌سوزد.»


دیدگاههای کاربران

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین بخوانید