علامه محمدتقی عثمانیترجمه: امرالله بامری
از سوی «مجمع الفقه الاسلامی» و «البنك الاسلامی للتنمیه» (جده) سمیناری در رباط پایتخت مراكش برگزار میشد كه موضوع آن «بررسی روشهای رایج و جدید داد و ستد و تجارت از دیدگاه شرع» بود، و من باید در آن سمینار شركت میكردم.
محل اقامت شركتكنندگان سمینار، هتل «حیات ریجنسی» رباط بود، و قرار بود نشستهای سمینار در یكی از تالارهای همین هتل برگزار شود. نشستهای سمینار پنج روز به طول انجامید. بعضی از روزها موفق میشدم به دیدن قسمتهایی از شهر رباط بروم اما به دلیل فشردگی برنامهها و همچنین به علت بارندگی شدید در آن روزها، بیشتر وقتم در هتل سپری میشد.
مراكش نزدیكترین كشور اسلامی به اسپانیا (اندلس) است؛ از كودكی آرزو داشتم تا سرزمین اندلس را كه تاریخی درخشان و هشتصدساله را از اقتدار مسلمانان با خود دارد، از نزدیك ببینم. به نظرم آمد از فرصت پیش آمده استفاده كنم و این آرزوی دیرینهام را برآورده سازم، اما به علت برنامههای فشردهام نمیتوانستم مدت زیادی را به این سفر اختصاص دهم. علاوه بر آن در این سفر نیاز به یك همراه داشتم.
لطف خداوند شامل حالم گردید و نشستها و برنامههای سمینار دو روز زودتر از برنامة اعلام شده به پایان رسید و رفتن به كراچی به خاطر فراهم نشدن بلیط میسر نبود. دوست عزیزم جناب سعیداحمد كه معاون بانك اسلامی فیصل بحرین است و برای شركت در سمینار حضور یافته بود، نه تنها برای همراهی با بنده در این سفر اعلام آمادگی كرد، بلكه تمام برنامههای سفر را به خوبی هماهنگ ساخت و مرا فارغالبال كرد. در ابتدا میخواستیم با قطار از رباط به طنجه رفته و از آنجا با كشتی به بندر جزیرة خضرا برویم. اما چون وقت زیادی نداشتیم و از این مسیر یك روز كامل در راه سپری میشد بنابراین تصمیم گرفتیم با هواپیما از رباط به شهر ساحلی مالقه (مالاگا) برویم و از آنجا سفرمان را در سرزمین اندلس (اسپانیا) آغاز كنیم.
بعدازظهر روز 23 ربیعالثانی 1410هـ.ق. نشستهای سمینار به پایان رسید و ما ساعت هفت صبح روز 24 ربیعالثانی با خودرو به سوی شهر دارالبیضاء (كازابلانكا) به راه افتادیم. تا آنجا دو ساعت راه بود. در سمت راست جاده، ساحل اقیانوس اطلس وجود داشت و گویا كه اقیانوس اطلس در طول مسیر با مسافران همسفر بود. در سمت چپ تا دوردست سبزهزاری زیبا چشمها را نوازش میكرد. در طول مسیر روستاهای كوچكی نیز وجود داشت.
تقریباً ساعت 9 به فرودگاه محمدالخامس شهر كازابلانكا رسیدیم و ساعت 5/11 صبح با پرواز هواپیمایی اسپانیا (آییبیرین ایرلاینز) عازم مالقه (مالاگا) شدیم. با گذر از فراز دریای مدیترانه كه پنجاه دقیقه طول كشید، ساحل اندلس و ساختمانهای شهر مالقه (مالاگا) به چشم میخوردند. ساعت به وقت محلی یك و نیم بود كه هواپیما در فرودگاه بینالمللی شهر مالقه (مالاگا) فرود آمد. در پایان این سفرنامه در مورد مالقه (مالاگا) بیشتر خواهم نوشت اما اشاره به این مطلب را ضروری میدانم كه این شهر یكی از بنادر مهم در زمان اقتدار مسلمانان در اندلس بوده است و رویدادهای مهمی با تاریخ و نام این شهر پیوند خورده است. بعد از پیاده شدن از هواپیما و پشت سر گذاشتن مراحل قانونی ورود به اسپانیا در فرودگاه، ساعت دو و نیم شد. از اینجا تا غرناطه (گرانادا) تقریباً دو و نیم ساعت راه بود، بنابراین نماز ظهر را در فرودگاه خواندیم.
اینجا اندلس است! سرزمینی كه هشتصد سال صدای اذان از گوشه گوشة آن به گوش میرسید. سرزمینی كه شاید نقطهای در آن وجود نداشته باشد مگر اینكه مسلمانی در آنجا پیشانی عبودیت در بارگاه الله تعالی ساییده است؛ اما عجیب است كه امروز در اینجا هیچ كس پیدا نمیشود تا جهت صحیح قبله را به ما نشان دهد!
من به كمك قبلهنما جهت قبله را مشخص كردم و در گوشهای از فرودگاه هر دویمان نماز ظهر را با جماعت خواندیم.
اینجا سرزمینی بوده است كه هر نوزادی در آن به دنیا میآمد در اولین قدم توحید و رسالت را میآموخت و با نماز انس میگرفت. اما امروز نماز هردویمان چنان برای این مردم نامأنوس بود كه باعث حیرت و تعجب عابرین شده بود. من در بسیاری از شهرهای آمریكا و اروپا (و گاهی در اماكن عمومی) نماز خواندهام اما هیچ گاه ندیدهام كه مردم آن كشورها به اندازة مردم اسپانیا از نماز خواندن شگفتزده شوند. به هر حال، با قلبی آكنده از حسرت و عبرت اولین نمازم را در سرزمین اندلس خواندم.
در اسپانیا مانند بسیاری از كشورهای اروپایی دیگر اتومبیل كرایه میدهند. ما برای دو روز خودرویی كرایه كردیم . ابتدا تصور این بود كه به علت عدم آشنایی با زبان اسپانیایی و راههای این مناطق، در رانندگی با مشكلات زیادی مواجه شویم، اما دوست و همسفر عزیزم آقای سعیداحمد همت كرد و مسئولیت رانندگی را به عهده گرفت. با كمك نقشه سفرمان را به سوی غرناطه (گرانادا) آغاز كردیم.
ابتدا برای رسیدن به آزادراه غرناطه مجبور شدیم مقداری به جستجو بپردازیم، تابلوهای خیابانهای شهر مالقه (مالاگا) كه در فاصله كمی از هم قرار داشتند ما را از پرسش و سؤال از مردم بینیاز میساخت. از شهر بزرگ و متراكم مالقه (مالاگا) خارج شده و به آزادراه تروتمیزی كه به سوی غرناطه میرفت رسیدیم. ساختمانها و خانههای اطراف شهر آرام آرام جای خود را به تپهماهورهای زیبا و سرسبزی میداد كه درختان زیبای زیتون بر آنها خودنمایی میكرد. دیدگانم آنچه را كه در مورد زیبایی اندلس در كتابهای تاریخ و ادب خوانده بودم تائید میكرد. سرزمین اندلس با تاریخ هشتصدساله و پرفراز و نشیب مسلمانان در آن، از كودكی برایم دلچسب و جذاب بوده و در نهانخانة خیالم چه تصاویر دلانگیزی كه از آن ترسیم نشده است. امروز آن چشماندازها و تصاویر دلانگیز را در عالم واقعیت مشاهده میكردم و گویی كه تاریخ بلند اقتدار مسلمانان و حوادث و اتفاقات آن همانند فیلمی از برابر دیدگانم میگذشت. ملتی كه در سایة شمشیرها، صدای اللهاكبر را در این سرزمین طنینانداز ساخته بود و تا هشتصد سال شكوه و جلالش را به رخ دیگران میكشید بعد از اینكه در دام طاووس و رباب گرفتار آمد چنان عظمت خود را گم كرد كه امروزه هیچ اثری از آن شكوه و جلال بر جای نمانده است.
اندلس كه امروزه به آن اسپانیا و هسپانیا میگویند در جنوب غربی اروپا قرار دارد. از شمال با فرانسه و از غرب با پرتغال همسایه است و در شرق و جنوب آن دریای مدیترانه كه به آن «بحر روم» نیز اطلاق میشده است قرار دارد. سواحل جنوبی اندلس دریای مدیترانه را تنگ كرده و آن را به تنگهای تبدیل كرده است كه در سمت غرب به اقیانوس اطلس متصل میشود.(1) امروزه به این تنگه، تنگة جبلالطارق (Strait of Gibraltor) میگویند. در جنوب تنگة جبلالطارق، قارة آفریقا قرار دارد كه غربیترین كشور آن مراكش (مغرب) است.
من در سفرنامة الجزایر سرگذشت فتح مراكش را كه به دست عقبه بن نافع رضیاللهعنه انجام گرفته است، نوشتهام. تا اواخر سدة اول هجری مسلمانان قسمت شمالی آفریقا را فتح كرده و به اقیانوس اطلس رسیدند. یكی از خصوصیات بارز مسلمانان در قرون اولی این بود كه هدفشان هرگز كشورگشایی و افزودن سرزمینهای جدید به قلمرو خویش نبود، بلكه هدفشان رهایی انسانها از بردگی بندگان و رساندنشان به بندگی الله جلجلاله بود. چنانكه هر كجا پرچم فتح و پیروزیشان به اهتزاز درمیآمد عدل و انصاف و امنیت و آرامش آنجا را فرامیگرفت. در نتیجه كسانی كه سرزمینشان به دست مسلمانان فتح میشد به جای كینه و تنفر با آغوشی باز و قلبی آكنده از محبت از مسلمان استقبال میكردند. و مناطقی كه هنوز فتح نشده بود، مردم تحت ظلم آن آرزو میكردند كه مسلمانان به سرزمینشان حمله كرده و آنان را از ظلم و ستم حاكمان جور برهانند.
در آن زمان پادشاهی مسیحی بر اسپانیا حكمرانی میكرد كه در كتابهای تاریخی كه به زبان انگلیسی نگارش یافتهاند به نام «رودریك» و در كتب عربی بنام «لزریق» شهرت داشت. در منطقة سبته كه در سواحل مراكش واقع شده بود شخصی بربر به نام «كنت ژولیان» فرمانراویی میكرد. او مسیحی بود ولی با این وجود خراجگذار رودریك بود. رودریك پادشاه بسیار ظالمی بود و یكی از كارنامههای سیاهش این بود كه دختر و پسرهای نوجوان رعیتش را به بهانة آموزش و تربیت در كاخش نگهداری كرده و از آنان سوءاستفاده غیراخلاقی میكرد. دختر نوجوان ژولیان نیز جزو آنان بود. دختر ژولیان این ظلم پادشاه را به اطلاع پدرش رساند. این حادثه موجب شد تا قلب ژولیان نسبت به شاه و حكومتش لبریز از تنفر و انتقام گردد. این ماجرا درست زمانی اتفاق افتاد كه مسلمانان به فرماندهی موسی بن نصیر بیشتر مناطق شمال آفریقا را به تصرف خود درآورده بودند.
ژولیان به اتفاق گروهی از افرادش پیش موسی بن نصیر رفت و از ایشان درخواست كرد تا با حمله به اسپانیا مردم را از ظلم و ستم شاه نجات دهد. موسی بن نصیر این درخواست ژولیان را به اطلاع خلیفه وقت، ولید بن عبدالملك، رساند و خواستار حمله به اندلس شد. خلیفه با تاكید بر جنبة احتیاط این اجازه را صادر كرد. موسی بن نصیر ابتدا چند گروه كوچك را از منطقة «طنجه» به اندلس فرستاد تا اوضاع را كاملاً بررسی كنند. این گروه به موفقیتهای چشمگیری دست یافتند. موسی بن نصیر به فرماندهی طارق بن زیاد رحمهالله لشكری مشتمل بر هفت هزار نفر را با چهار كشتی بزرگ از طنجه به اندلس فرستاد. كشتیها تا چندین روز برای جابجایی لشكر در نقل و حركت بودند تا اینكه تمامی لشكر در ساحلی پیاده شدند كه امروز به نام جبلالطارق مشهور است.
در روایات تاریخی آمده است كه طارق بن زیاد بعد از اینكه به كشتی سوار شد مدتی بعد به خواب رفت و در خواب آنحضرت صلیاللهعلیهوآلهوسلم را مشاهده كرد كه به اتفاق خلفای راشدین و برخی از اصحاب در حالی كه مسلح بودند، از سمت دریا به سوی ایشان میآیند. وقتی آنحضرت صلیاللهعلیهوآلهوسلم از كنار طارق گذشتند خطاب به وی فرمودند: «طارق! به پیشرویت ادامه بده.» سپس طارق دید كه آنحضرت صلیاللهعلیهوآلهوسلم و همراهانش از او و سپاهیانش سبقت گرفتند و وارد اندلس شدند. طارق چمشانش را باز كرد و غرق در شادی شد. مژدة فتح اندلس به او رسیده بود. او به دوستانش بشارت فتح داد و روحیهشان را با این خبر مسرتبخش چند برابر كرد. [نفحالطیب 1/239]
مشهور است وقتی لشكریان طارق به ساحل رسیدند، طارق كشتیها را آتش زند تا راهی جز مرگ یا پیروزی برای آنان باقی نماند. علامه اقبال لاهوری رحمهالله این ماجرا را در قطعهای مشهور به نظم در آورده است: طارق چو بر كناره اندلس سفینه سوخت/ گفتند كار تو به نگاه خرد خطاست/ دوریم ز سواد وطن باز چون رسیم؟/ ترك سبب ز روی شریعت كجا رواست؟/ خندید و دست خویش برد به شمشیر و گفت / هر ملك ملك ماست كه ملك خدای ماست.(2)
طارق بعد از پیاده شدن بر كنارة جبلالفتح یا جبلالطارق تا سواحل جزیرة الخضراء را بدون هیچگونه مشكلی فتح كرد. سپس مسلمانان با لشكر عظیمی كه رودریك به فرماندهی سپهسالار مشهورش «تئدومیر» (Theodomir) تدارك دیده بود برخوردند. مسلمانان چندین مرتبه با این لشكر درگیر شدند و سپاه رودریك را در هر مبارزه متحمل شكست سنگینی كردند. تا اینكه بعد از شكستهای پیدرپی حوصله تئدومیر به سر آمد و نامهای به شاه رودریك به این مضمون نوشت: "من با قومی در افتادهام كه نمیدانم از آسمان نازل شدهاند یا از زمین روییدهاند! برای مقابله با آنان چارهای جز این نیست كه خودتان با لشكری مجهز و آماده به میدان جنگ بیایید". رودریك با دریافت پیغام سپهسالارش سپاهی عظیم مشتمل بر هفتاد هزار نفر آماده كرد و به سوی سپاه طارق بن زیاد حركت كرد.
از آن طرف موسی بن نصیر برای پشتیبانی طارق بن زیاد سپاهی مشتمل بر پنج هزار نفر فرستاد. بعد از ملحق شدن آنان، سپاه طارق به دوازده هزار نفر رسید. غالباً این تعداد علاوه از سپاه ژولیان (كه متحد مسلمانان به شمار میرفت) بود. در منطقهای بنام «لكه» هر دو سپاه در مقابل هم قرار گرفتند و طارق بن زیاد آن خطبه تاریخی و بیادماندنی را كه امروزه در بسیاری از كتب تاریخی و ادب عربی به صورت تواتر نقل شده است و هر لفظ آن دلالت بر عزم و اراده و شجاعت طارق رحمهالله دارد، ایراد كردند.
در اینجا فرازی از سخنان ایشان را نقل میكنیم:
«ای قوم! شما به كجا میتوانید فرار كنید؟ پشت سر شما دریا و پیشرویتان دشمن قرار دارد، پس به خدا قسم شما جز این چارهای ندارید كه با عهدی كه با خدا بستهاید وفادار باشید و صبر را پیشه كنید. به یاد داشته باشید كه شما در این سرزمین از یتیمانی كه بر سر سفرة بخیلی نشستهاند، ناامیدتر هستید. دشمن برای مقابله با شما تمامی توان نظامی خود را به كار بسته است، علاوه بر آن، آنها به وفور دارای مواد غذایی هستند و شما جز شمشیرهایتان هیچ پناهگاهی ندارید. شما هیچ آذوقهای جز آنچه از دشمن به دست آورید، ندارید. اگر مدت طولانی در این حال باقی بمانید و هیچگونه پیروزیی عایدتان نشود قدرت شما تحلیل خواهد رفت و آن رعب و وحشتی كه دشمن از شما دارد رفته رفته جای خود را به جرأت و جسارت میدهد. بنابراین برای فرار از این عاقبت و سرانجام بد فقط یك راه پیشرو دارید و آن اینست كه با تمام توان در مقابل این شاه سركش مقاومت كنید، تا شهری كه با تمام توان از آن محافظت میشود سر تسلیم فرود آورد. اگر خود را برای مرگ آماده كردهاید پس میتوانید از این فرصت استفاده كنید. من شما را از سرانجام و عاقبتی نمیترسانم كه خود از آن در امان باشم و نه من شما را برای كاری آماده میكنم كه ارزانترین بهای آن جان آدمی است و خود از آن گریزان باشم. به یاد داشته باشید كه اگر در سختیهای امروز صبر را پیشه كردید تا مدتها لذت و راحتی آن را در خود احساس خواهید كرد. حمایت و نصرت الهی با شماست. این كار شما در دنیا و آخرت از یادتان نخواهد رفت. به یاد داشته باشید به كاری كه من شما را به آن دعوت میكنم خودم اولین نفری هستم كه به آن پاسخ مثبت میدهم. وقتی دو لشكر رودرروی هم قرار گرفتند من تصمیم دارم به سركشترین این قوم، یعنی رودریك، حمله كرده و انشاءالله او را با دستان خود به قتل برسانم. شما به همراه من حمله را آغاز كنید، اگر من بعد از كشتن رودریك كشته شدم، شما را از دست او راحت كردهام و در میان شما افراد شجاع و عاقل كم نیست تا یكی از آنان به عنوان فرماندهتان تعیین گردد. و اگر من قبل از رسیدن به رودریك كشته شدم این وظیفه شماست تا كاری را كه من شروع كردهام به پایان رسانید. همه متحد شده و به او حمله كنید و به جای اینكه به فكر فتح كامل این جزیره باشید در تلاش باشید تا همین یك نفر را از بین ببرید. چرا كه بعد از كشته شدن او همت دشمن شكسته خواهد شد.»
یاران طارق از قبل سرشار از شوق شهادت و جهاد در راه الله بودند. این خطبه طارق رحمهالله روح تازهای در كالبد آنان دمید و در نبرد «لكه» جسم و جانشان را فراموش كرده و به مبارزه پرداختند. این جنگ تا هشت روز متوالی ادامه پیدا كرد و كشتههای زیادی بر جای گذاشت و در نهایت فتح و پیروزی نصیب مسلمانان گردید. لشكر رودریك به بدترین وجه شكست خورد و خودش در این جنگ تاریخی از بین رفت. از برخی روایات معلوم میشود كه خود طارق بن زیاد او را به قتل رسانده است. در برخی از روایات آمده است كه اسب او را در كنار دریا پیدا كردند كه نشانگر غرق شدن وی در دریا است.
فتح لكه در اندلس كه بعد از یك هفته جنگ طاقتفرسا به دست آمد، كلیدی بود برای ورود مسلمانان به قارة اروپا. سپس مسلمانان شهرهای اندلس را یكی پس از دیگری فتح كردند، تا آنكه موفق به فتح طلیطله [تولدو] (Tollido) پایتخت آن روز اندلس (اسپانیا) شدند. مسلمانان به پیشروی خود ادامه دادند و به داخل فرانسه و تا دامنة كوههای پیرنه نفوذ كردند. بعد از سقوط اسپانیا مسلمانان هشتصد سال در آنجا حكومت كردند. چراغ علم و دانش و تهذیب و تمدن در آنجا روشن شد و اندلس به پیشرفتهترین و شكوفاترین منطقه در تمامی دنیا مبدل گشت.
تصویر این خاطرات شیرین در ذهنم میگذشت و ما در جاده به سوی غرناطه میرفتیم. لایهای از ابر نازك آسمان را پوشیده بود و جاده در میان تپهماهورهای سرسبز پیچ و تاب میخورد. بر روی كوهها و در لابهلای درهها، درختان زیبای زیتون با نظم و ترتیب خاصی تا دور دست به چشم میآمدند. تصور مجاهدین اسلام كه در حال بالا و پایین رفتن از فراز و نشیب این كوهها و درهها بودند در ذهن تداعی میشد. امروز خودروی ما در جادهای هموار با سرعت در حال رفتن بود و اگر كوهی بر سر راه قرار گرفته بود سینهاش را شكافته و تونلی در آنجا ایجاد كرده بودند، اما 1300 سال قبل قافلة صحرانشینان با عزم و همت فولادین خود این راههای دشوار و سخت را پشت سرگذاشته و خود را تا دامان كوههای پیرنه در فرانسه رسانده بودند.
علامه اقبال از زبان طارق بن زیاد در مورد این مجاهدین میگوید:
یه غازی یه تیری پر اسرار بنده / جنهین تو نــ بخشا هـ ذوق خدایی
دو نیم ان كی تهوكر سی صحرا و دریا / سمت كر پهار ان كی هیبت ســ رائی
چند روستای كوچك و چند شهر نسبتاً بزرگ در مسیر راهمان قرار داشت و مشخص بود كه نامهای آنها نامهای عربی تغییر شكل یافته هستند. مثلاً یكی از شهرهای نسبتاً بزرگ «كاسابرمجه» (Casa Bermaj) نام داشت. كاسا صورت تغییر یافته «قصر» است، پس نام اصلی این شهر «قصر برمجه» بوده است. از آنجاییكه تمامی منطقه كوهستانی بود تمامی شهرها و روستاها در میان كوهها و بر فراز تپهها ساخته شده بودند. بر قله بسیاری از این كوهها كلیسایی وجود داشت كه منارههایش مشابه گلدستههای مساجد اندلس بودند. اندكی پس از سقوط اندلس دستور داده شد تمامی مساجد تبدیل به كلیسا شوند، بنابراین میشود حدس زد تمامی این كلیساها كه منارههای مشابهی دارند روزگاری مساجد مسلمانان بودهاند، مساجدی كه در هر روز پنج مرتبه صدای ملكوتی اذان از آنها شنیده میشد، اما امروز این گلدستهها میگویند:
زمزمون سـ جس كــ لذتگیر اب تك گوش هــ / كیا وه تكبیر اب همیشه كــ لئــ خاموش هــ
میخواستیم قبل از غروب آفتاب به غرناطه (گرانادا) برسیم، به همین علت با سرعت در حركت بودیم. در این میان من برای سعید واقعات مختلفی از تاریخ اندلس را بازگو میكردم و ایشان با علاقه به آن گوش میكردند. بعد از دو ساعت به شهر نسبتاً بزرگی رسیدیم. ابتدا فكر كردم به غرناطه رسیدیم اما پس از مدتی به تابلویی برخوردیم كه نام «لوجا» (Loja) بر آن نوشته شده بود و از مشاهده آن جا خوردم. فكر كردم شاید این همان كلمة تغییر یافته شهر مشهور اندلس «لوشه» باشد. بعد از تحقیق پی بردم كه حدسم درست بوده است. این همان «لوشه» شهر مشهور اندلس است كه بارها در موردش در كتابهای مختلفی خوانده بودم. مورخ و ادیب مشهور اندلس، لسانالدین ابن الخطیب (متوفی 776) در همین شهر چشم به جهان گشودند. لسانالدین ابن الخطیب كسی است كه كتاب «الإحاطة فی أخبار غرناطه» را كه از مستندترین كتابهای تاریخ غرناطه محسوب میشود تالیف كرده است. مقری نیز در تذكرة وی كتاب مشهورش «نفحالطیب» را (در ده جلد) نگاشت كه در نهایت بهترین كتاب تاریخی، سیاسی، ادبی و علمی و فرهنگی دربارة سرزمین اندلس شناخته شد. لوشه شهری است كه در دوران طلایی اسلام از پیشرفتهترین شهرهای ایالت غرناطه به حساب میآمده است. شخصیتهای بزرگی در آن چشم به جهان گشودند. در دوران واپسین حكومت اسلامی داستانهای بیشماری از جوانمردی و از خودگذشتگی مسلمانان در جنگ با مسیحیان در تاریخ این شهر به ثبت رسیده است.
«فردینانند» پادشاه كاتولیك «قشتاله» در سال 887 هـ. (1382م.) به این شهر حمله كرد. تنها سه هزار نفر از داوطلبین به فرماندهی شیخ علی العطار در مقابل این تهاجم عزم و استقلالطلبی خویش را به نمایش گذاشتند. سربازان اسلام لشكر عظیم و مجهز فردینانند را مجبور به عقبنشینی كردند و با تقدیم خونهایشان از شهر محافظت كردند. اما پس از چهار سال فردینانند بار دیگر به این شهر حمله كرد و این بار به جای سلاحهایی همچون تیر و كمان و شمشیر از سلاح مؤثرتری به نام مكر و فریب كه موجب خیانتهای داخلی شد، استفاده كرد. در نتیجه این شهر قبل از غرناطه از دست مسلمانان خارج شد. حتی كه امروز برای فهمیدن نام آن نیاز به ورق زدن كتابهاست.
غرناطه (گرانادا)
شهر غرناطه (گرانادا) در فاصله بیست و پنج مایلی لوشه قرار دارد. در كمتر از نیم ساعت به شهر غرناطه رسیدیم. با داخل شدن در شهر هیچگونه اطلاعی از خیابانها، بزرگراهها و هتلهای شهر نداشتیم. به چهارراهی رسیدیم و خواستیم از صاحب مغازهای كه در آن نزدیكی مشغول كسب بود آدرس هتلی را بگیریم، اما او انگلیسی نمیدانست و ما هم با زبان اسپانیایی آشنایی نداشتیم. در اسپانیا افراد كمی انگلیسی میدانند. مردم بیشتر كشورهای اروپایی انگلیسی نمیدانند. شما بجز انگلستان به هر كشوری بروید متوجه خواهید شد كه نه تنها بیشتر مردم انگلیسی نمیدانند، بلكه صحبت كردن به زبان انگلیسی را نمیپسندند. مردم هر كشوری به زبان كشورشان صحبت كرده و به آن افتخار میكنند. این تفكر غلامانه را كه صحبت كردن و نوشتن به زبان انگلیسی را نشانة پیشرفت و علم و كمال میدانند، فقط میتوان در كشورهای آفریقایی و آسیایی یافت. و این تفكر به حدی گسترش یافته است كه مردم این كشورها ساختار زیبای زبان خود را به خاطر زبان انگلیسی تخریب كرده و بدون نیاز معقولی واژههای انگلیسی را به كار میبرند.
به هر حال در آن اطراف نتوانستیم كسی را كه به زبان انگلیسی آشنایی داشته باشد بیابیم. سعید گفت در آن اطراف مركزی سیاحتی تفریحی وجود دارد و افرادی در آنجا خواهند بود كه به زبان انگلیسی آشنایی داشته باشند. بنابراین از خودرو پیاده شد و برای به دست آوردن اطلاعات به آنجا رفت. خودرویمان در محل مناسبی پارك نشده بود و من مجبور شدم در آن باقی بمانم. در این میان نگاهی به اطراف انداختم، خیابانی كه در آن قرار داشتیم (ALPOJARA ROAD) نام داشت، كه غالباً صورت تغییریافته «الفجاره» است كه یكی از محلههای قدیمی غرناطه بوده است. تمام اسامی و نامهای جدید اسپانیایی كه با (AL) شروع میشوند، عربیالاصل بودهاند و با كمی فكر میتوان اصل عربی آنها را دریافت. چند دقیقه بعد سعید با پیدا كردن آدرس هتل بازگشت و مشخص شد كه بزرگترین هتل غرناطه به نام «لوز» (Luz Hotel) در فاصلهای نزدیك از محل توقف ما قرار دارد. بعد از اندكی جستجو هتل را پیدا كردیم. در طبقة زیرین هتل پاركینگ مناسبی وجود داشت كه خودرو را در آنجا پارك كرده و به هتل رفتیم. اتاقمان در طبقه یازدهم قرار داشت. از بالكون اتاق نگاهی به بیرون انداختیم. بخش وسیعی از شهر غرناطه از آنجا پیدا بود. در میان شهر مقداری از ساختمانها و خانههای قدیمی به چشم میآمد. در منتهاالیه شهر قلة پوشیده از برف «سیرانویدا» چشم هر بینندهای را به سوی خود جلب میكرد. شهر غرناطه در دامنة كوه سیرانویدا قرار گرفته است. خدا میداند این منطقة وسیع در دامنة كوههای پوشیده از برف چه انقلابهای عبرتانگیزی را به خود دیده است. حكومت فاتحان، جنازههای روی هم انباشته مغلوبین و شكستخوردگان. چه حكومتهایی كه در اینجا پیروزیشان را جشن گرفتند و در نهایت در فضایی آغشته از غم و ماتم منقرض شدند. قلههای سیرانویدا از سالیانی دور به تماشای این تحولات نشستهاند و اگر قدرت سخن گفتن داشتند، میگفتند:
بازیچه اطفال هــ دنیا مریــ آگــ / هوتا هــ شب و روز تماشا مریــ آگــ
غرناطه در زبان رومی به معنی انار است. نام این شهر به مناسبت نامعلومی غرناطه نامگذاری شده است. وقتی مسلمانان اسپانیا را فتح كردند، هیچ شهری به این نام وجود نداشته است و شهری كه امروزه به غرناطه مشهور است «البیره» نام داشته است. تقریباً در سدة چهارهم هجری شهر غرناطه [كه در كنار البیره واقع شده بود] گسترش یافته و شهر البیره را دربرگرفت و مجموعة هر دو شهر غرناطه نام گرفت. در آن زمان غرناطه پیشرفتهترین و متمدنترین و زیباترین شهر اندلس بوده است كه با داشتن مناظر طبیعی زیبا، آب و هوای مطلوب، ذخایر طبیعی و نیروهای كارآمد انسانیاش، یكی از شهرهای بهشتگونة دنیا به حساب میآمده است.
در یك قسمت شهر قلهكوههای سیرانویدا كه قسمتی از سلسله جبال الشلیر محسوب میشدند، قرار دارد و در قسمت دیگر رودخانهای زیبا واقع شده كه به آن رودخانه شنیل میگفتند و امروزه به نام (Xenil) معروف است. این همان رودخانهای است كه در مورد آن لسانالدین ابن الخطیب جملة ادبی مشهوری دارد: «و ما لمصر تفخر بنیلها، و الف منه فی شنیلها»؛ چگونه مصر میتواند به نیلش افتخار كند در حالی كه هزار نیل در شنیل غرناطه وجود دارد!
نكته در این جمله این است كه با اضافه شدن حرف «شین» به نیل كه عدد آن نزد غربیها هزار است، نیل تبدیل به شنیل شده، پس شنیل بر نیل هزار برابر [از نظر عددی] برتری پیدا میكند.
علاوه بر وجود كوهها و رودخانهها، این شهر دارای سبزهزارها و آبشارهای بسیار زیبایی بوده و لسانالدین به تمجید از آنها پرداخته است: «بلد تحف به الریاض كأنّه/ وجه جمیل و الریاض عذاره/ و كأنّما وادیه معصم غادة/ و من الجسور المحكمات سواره»؛ باغهای انبوه از هر طرف به گونهای این شهر را در برگرفتهاند كه گویا این شهر همانند چهرهای زیبا و باغها رخسارهایش هستند. رودخانههایش همچون دستهای اندامی نازك بوده، و پلهای مستحكمش النگوهای این دستها هستند.
این شهر در آن زمان با داشتن ذخایر طبیعی و معادن طلا، نقره، سرب، آهن، ابریشم و سرمه شهری ثروتمند بوده است. جنگلهای غرناطه مملو از انواع و اقسام چوبهای خوشبو بودهاند. خلاصه اینكه خداوند این منطقه را مالامال از انواع و اقسام ذخایر و ثروتهای طبیعی كرده است و تا مدتها پایتخت مسلمانان در اندلس بوده است. وقتی پرچم مسلمانان در شهرهای دیگر پایین كشیده شد [و شهرهای اسپانیا یكی پس از دیگری سقوط كردند] تمامی مسلمانان اندلس، غرناطه را آخرین پناهگاه خود قرار دادند و با عزیمتشان به این شهر موجب گسترس و پیشرفت چشمگیر آن شدند، چنانكه بزرگترین و پیشرفتهترین شهر اندلس قرار گرفت. علم و دانش در این شهر به حدی رسید كه دانشگاهها و مدارس آن در تمامی جهان مشهور گشت و در سطح بسیار عالی قرار گرفت، حتی كه بسیاری از خانوادههای سلطنتی مسیحیان اروپا، ورود به این دانشگاهها را باعث افتخار خود میدانستند.
مسلمانان بیش از هشتصدسال بر این سرزمین حكومت كردند و جلوههایی از فرهنگ و تمدن را به نمایش گذاشتند كه در دنیای آن زمان نظیرش وجود نداشت. اما وقتی فراوان شدن وسایل رفاهی دنیا به آنان راه عیش و عشرت را آموخت و فكر دین و آخرت در زندگی آنان به سستی گرایید، تمدن و پیشرفتشان نتوانست آنان را از سقوط در درة انحطاط و عقبماندگی باز دارد.
غرناطه! جایی كه سفرای غیرمسلمان هرگاه به آنجا میرسیدند حتی جرأت نداشتند چشمایشان را بلند كنند، روزی رسید كه ابوعبدالله كلیدهای شهر را به فردینانند و ازابلا تحویل داد و از آنان امان خواست و به دست آوردن امان آنان را موفقیتی بزرگ برای خود تلقی كرد. این همان غرناطه بود كه بر سر چهارراههایش كتابهای عربی كه ذخایر علمی و فرهنگی این سرزمین و مسلمانان محسوب میشدند تا هفتهها در آتش میسوختند. مساجد به كلیسا تبدیل شد. مسلمانان اندلس به زور شمشیر مسیحی شدند. پردة عفت زنان پاكدامن دریده شد. و در این سرزمین چنان عرصه بر مسلمانان تنگ شد كه پس از مدتی نام و نشانی حتی از یك كلمهگو هم پیدا نمیشد. شاید در هیچ جای دیگری از دنیا تاریخی غمانگیزتر و تلختر از تاریخ عروج و انحطاط مسلمانان در اسپانیا پیدا نشود. من و سعید از بالكن هتل به تماشای شهر كه در دامنة كوه سیرانویدا گسترده شده بود، مشغول بودیم و این واقعات تاریخی همچون تصویری زنده از صفحة ذهنمان میگذشت تا اینكه خورشید غروب كرد.
ما ظهر چیز خاصی نخورده بودیم به همین علت هر دو احساس گرسنگی میكردیم، در نظر داشتیم پایین برویم و به دنبال غذای حلال بگردیم. رستوران هتل هنوز باز نشده بود، بنابراین تصمیم گرفتیم به یكی از رستورانهای نزدیك برویم و به همین بهانه گشتوگذاری در شهر داشته باشیم. از هتل خود كه در منطقهای زیبا و پر رفتوآمد در نقطة مركزی شهر قرار داشت خارج شدیم. به چند رستوران نزدیك سر زدیم ولی متوجه شدیم كه رستورانها قبل از ساعت هشت شب برای سرو غذا باز نمیشوند. در همان خیابانی كه هتل در آن واقع شده بود به پیادهرویمان ادامه دادیم. كمی جلوتر تابلویی نظرمان را جلب كرد كه بر آن الحمراء (AL Hambra) نوشته شده بود و فلشی جهت آن را نشان میداد. ما به همان سمت به راه افتادیم. بعد از مقداری پیادهروی به چهارراهی رسیدیم و تابلویی كه در آنجا بود الحمراء را به سمت راست نشان میداد، ما به همان سمت كه نسبتاً خیابان كمعرضی بود رفتیم. در دو سمت خیابان مغازههایی زیادی قرار داشت و در چپ و راست آن خیابانهای قدیمیای به تعداد زیاد به چشم میخورد كه نوع ساخت آن اشاره به گذشتهای دور داشت. اینگونه به نظر میرسید كه این محله، منطقة قدیمی شهر غرناطه است. در یكی از كافههای این خیابان چای نوشیدیم و بعد از آن برای جستجوی بیشتر، جلوتر رفتیم تا شاید یادگاری از تاریخ گذشته در آنجا بیابیم. كمی دورتر در كنار میدانی قدیمی بنایی عظیم و قدیمی كه از سنگ ساخته شده بود و از بناهای اطرافش متمایز بود، قرار داشت.
در كنار این بنا گلدستهای مثلثی شكل و بلند قرار داشت كه ما در مسیر آمدن از مالقه (مالاگا) به غرناطه در جاهای متعددی نمونه آن را مشاهده كردیم. از نوع معماری آن چنین به نظر میرسید كه گویی مسجدی عالیشأن است. ما با اشتیاق فراوان به آن سو رفتیم. در جلوی درب آن دو سه سائل نشسته بودند و كمك میخواستند. درب اصلی ساختمان كه از چوب بسیار محكم ساخته شده بود به نظر میرسید كه بسته است، اما یكی از لنگههای كوچك درب باز بود كه با پایین نگه داشتن سر میشد به داخل رفت. ما از آنجا وارد شدیم و به سالنی تاریك رسیدیم كه در دو طرف آن برای ورود به ساختمان اصلی دو درب بزرگ وجود داشت. درب سمت چپ بسته بود، اما میشد از درب سمت راست وارد شد. ما از آنجا وارد شدیم و متوجه شدیم كه این بنا یك كلیسا است و گروهی از مسیحیان در آن مشغول انجام مراسم مذهبیشان هستند. از ساختمان خارج شدیم، ولی قلبمان گواهی میداد كه روزگاری این بنا مسجدی بوده كه بعداً به كلیسا تبدیل شده است. این تصور ما بعد از بررسی و تحقیق كاملاً درست ثابت شد؛ زیرا كه روزگاری این بنای باشكوه «مسجد جامع غرناطه» بوده است. قلبم جریحهدار شد. در مسجد عظیمی كه طلایهداران توحید تا صدها سال پیشانی بندگی در حضور پروردگارشان میساییدند، محلی كه هر روز پنجبار صدای ملكوتی اذان از منارههای آن بلند میشد و تمامی فضا را منور و معطر میساخت، امروز تاریكی كفر و شرك بر آن سایه افكنده بود.
پوشیده تری خاك مین سجدون كــ نشان هین/ خاموش اذانین هین تری باد سحر مین
مسیحیانی كه سلطنت اندلس را از مسلمانان گرفتند، انسانهایی بینهایت تنگنظر، متعصب و كجفكر و كجفهم بودند. آنان اندكی بعد از اقتدارشان دستور دادند كه تمامی مساجد این سرزمین تبدیل به كلیسا شود. این مسجد عظیمالشأن نیز هدف این بیعدالتی قرار گرفت، البته این بیعدالتی به اینجا ختم نشد چرا كه مقبرههای فاتحان مسیحی فردینانند و ازابلا نیز در این مسجد ساخته شد.
از شاخصههای این طرز تفكر متعصبانه بود كه باعث شد حتی یك مسجد هم در این سرزمین باقی نماند. برخی از نویسندگان غربی از این عمل مسیحیان یعنی تبدیل مساجد به كلیسا دفاع كرده و گفتهاند كه این در واقع دفاع و انتقامی از سوی آنان در مقابل مسلمانان بوده است. چرا كه مسلمانان بسیاری از كلیساهای مناطق فتح شده را تبدیل به مسجد كردهاند، بنابراین مسیحیان نیز در مقابل در اندلس انتقام گرفته و مساجد را تبدیل به كلیسا كردند. اما واقعیت این است كه چنین حمایتی از رفتار مسیحیان ظلم در مقابل حق و صداقت است. اولاً موارد تبدیل كلیسا به مسجد از سوی مسلمانان بسیار كم اتفاق افتاده است، و مشابه كاری كه با مساجد مسلمانان در اندلس شد به گونهای كه حتی نام و نشانی از یك مسجد هم باقی گذاشته نشد، در هیچ یك از سرزمینهای فتح شده از سوی مسلمانان رخ نداده است. در اسلام این حكم شرعی وجود دارد كه اگر سرزمینی بدون صلح یعنی با جنگ فتح شد، از نظر شرعی مسلمانان بر سرزمینهای آن اختیار كامل دارند، حتی میتوانند عبادتگاه غیرمسلمانان را كاملاً از بین ببرند و یا تبدیل به مسجد كنند، با وجود این حكم، فاتحان مسلمان از این مجوز شرعی به ندرت استفاده كردهاند. در بعضی مواقع آن هم به خاطر ضرورت یا مصلحت كلیسایی را تبدیل به مسجد كردهاند، اما بسیاری از عبادتگاههای غیرمسلمانان به حال خود گذاشته شده است. اما اگر منطقهای با صلح فتح شده است، مخصوصاً زمانی كه معاهدهای بر محفوظ ماندن عبادتگاههای غیرمسلمین امضا شده است، حتی یك مورد هم اتفاق نیفتاده كه به زور عبادتگاهی تخریب و یا به مسجد تبدیل شود؛ حداقل من یك واقعه در تاریخ نتوانستم پیدا كنم.
مسیحیان، غرناطه را نه با جنگ بلكه با امضای توافقنامهای و با صلح فتح كردند. وقتی فردینانند و ازابلا الحمراء را از ابوعبدالله تحویل گرفتند قبل از آن معاهدهای را امضا كرده بودند كه مشتمل بر 67 مورد بود. در این معاهده موارد زیر نیز ذكر شده بود:
1ـ مسلمان چه ثروتمند باشد یا فقیر به جان و مالش هیچگونه ضرری وارد نخواهد شد و هر كجا كه بخواهد میتواند سكونت اختیار كند.
2ـ مسیحیان حق دخالت در امور دینی و مذهبی مسلمانان را ندارند و هیچ مزاحمتی برای ادای احكام شرعی مسلمانان به وجود نخواهند آورد.
3ـ مساجد و زمینهای وقفی به حال خود باقی گذاشته میشوند، و هیچ مسیحی حق ورود به مساجد مسلمانان را ندارد.
4ـ قوانین شرعی اسلام در امور اقتصادی مسلمانان جاری خواهند ماند.
5ـ مسیحیانی كه مسلمان شدهاند مجبور به بازگشت از اسلام نخواهند شد و اگر مسلمانی بخواهد مسیحی شود، حاكمی از مسلمانان و حاكمی از مسیحیان به تحقیق در مورد آن پرداخته كه مبادا به این امر مجبور شده باشد.(3)
بعد از امضای این معاهده ارزش آن بیش از كاغذی بیجان نبود. هیچ موردی از موارد معاهده باقی نمانده بود كه آشكارا برخلاف آن عمل نشود. بر چشمان فردیناند و ازابلا و كشیشهای مسیحی پردهای از تعصب كوركورانه كشیده شده بود. اما بیش از همه عملكرد آن مؤرخینی باعث حیرت است كه اصطلاح «محققین بیطرف» را بر خود گذاشتهاند و در سایة این ظلم و ناعدالتی كه در حق تمامی انسانیت شده است به دنبال بر حق جلوه دادن آنان اعمال غیرانسانی هستند. اگر بخواهیم توجیه صحیحی از این واقعه داشته باشیم جز این نیست كه این فقط انعكاس اعمال بد مسلمانان بوده است.
به هر حال! در حالی كه قلبمان آكنده از غم و اندوه بود از آنجا دور شدیم و دوباره با توجه به تابلوهای راهنما به سوی «الحمراء» به راه افتادیم و خیابانها و كوچهها را یكی بعد از دیگری پشت سر گذاشتیم. تمامی این قسمتها بخشهایی از شهر قدیم غرناطه بود. در نقطهای دیگر ساختمان باشكوه دیگری خودنمایی میكرد كه در اطراف آن تعداد زیادی از جوانان در رفت وآمد بودند. سپس برای ما مشخص شد كه این بنا متعلق به دانشگاه است. در تحقیقی كه بعداً كردم فهمیدم نام آن (Al-Madraza) است كه صورت تغییر یافته «المدرسه» است. در زمان حكومت مسلمانان این بزرگترین مدرسه و مركز علمی آموزشی غرناطه بوده است كه نه تنها ساكنین غرناطه بلكه دانشجویانی از كشورهای غربی دور دست نیز در آن مشغول به تحصیل بودهاند. خدا میداند چند نفر از علمای بزرگ ما در این مدرسه مشغول به تعلیم و انتشار علوم اسلامی بودهاند كه امروزه حتی مشخص كردن نام و نشانی از آنان غیرممكن است. در پردة خیالم علمای برجستهای همچون علامه شاطبی، ابنالخطیب و ابوالحسن ابن الامام رحمهمالله را در حال رفت و آمد در این مدرسه میدیدم.
بعد از آن در كتابچهای كه در خصوص آشنایی با تاریخ شهر غرناطه به زبان انگلیسی نوشته شده است مطالعه كردم كه در دورة اقتدار مسلمانان، این بنا یكی از بناهای زیبا و باشكوه غرناطه به شمار میرفته است. درب ورودی آن از سنگ مرمر ساخته شده بود و محرابی به شكل نعل اسب در آن نقش بسته بود. سقف آن با میناكاری چشمنوازی تزیین شده بود و بر پنجرههای آن الفاظی عربی كندهكاری شده بود. در آن كتاب آمده بود كه این بنا بزرگترین دانشگاه مسلمانان بوده است كه شخصیتهایی همچون ابنالفجار، ابنمرزوق، ابوالبركات، بلفنی، ابنالطاوسی و ابنفیفا در آنجا تحصیل كردهاند.
این دانشگاه را سلطان یوسف اول ساخت، سپس در دوران حكومت مسیحیان، چارلز اول در سال 1526م. آن را به شكل دانشگاهی جدید درآورد و تعمیراتی در بنای آن انجام داد. در كنار «المدرسه» كوچههای پرپیچوخمی قرار داشت. با گذشتن از آنها دوباره به خیابانی رسیدیم كه هتلمان در آن بود. در انتهای این خیابان میدانی وجود داشت كه در وسط آن مجسمهای نصب شده بود و فوارهای نیز در آنجا نصب بود. نام میدان (Bibrambla) بود. با تحقیقی كه كردم پی بردم كه این میدان نیز از آثار دورة اسلامی و بزرگترین میدان شهر غرناطه بوده است و به آن میدان «باب الرمله» میگفتهاند و (Bibrambla) شكل تغییریافتة آن نام است. چند خیابان به این میدان منتهی میشدند. نامهای این خیابانها نیز قدیمی بودند؛ مثلاً نام یكی از خیابانها (Zacatin) است كه در اصل خیابان السقاطین بوده است. خیابانی دیگر (Boabdil) نام داشت كه در اصل خیابان ابوعبدالله بوده است.
برای رسیدن به قصر الحمراء باید از طرف چپ میدان به مسیرمان ادامه میدادیم. در آن طرف خیابان پرعرضی وجود داشت كه كمی دورتر با بنایی كه در وسط آن قرار گرفته بود تنگ و كمعرض میشد. روی تابلوی این خیابان كمعرض نام (Albaicin) درج شده بود. (Albaicin) در واقع شكل تغییریافته و تحریف شده «حیالبیازین» است كه یكی از محلههای قدیم غرناطه بوده است. «حیالبیازین» از محلههای مشهور غرناطه بوده و گفته میشود آثار تاریخی گرانبها و بسیاری در این محله وجود داشته است كه شاید برخی از آنها تا هنوز هم باقی مانده باشند.
ادامه مسیر قدری تاریك بود و معلوم نبود كه فاصلة ما با حیالبیازین چقدر است لذا از جلو رفتن منصرف شدیم. در قسمت راست كوچة تنگی وجود داشت كه به طرف قصر الحمراء امتداد پیدا میكرد. بعد از پرسوجو معلوم شد كه قصر الحمراء تقریباً در فاصله یك و نیم مایلی ما قرار دارد و دروازههای آن ساعت پنج بعدازظهر بسته شده است و ساعت 9 صبح برای بازدید گردشگران باز میشود. هدف ما رفتن به الحمراء در آن وقت شب نبود، بلكه میخواستیم وقت بازگشایی آن را بدانیم و گشتوگذاری در محلههای قدیمی شهر داشته باشیم. لذا از یكی از مغازههای آنجا كتابچهای را كه ذكر آن در بالا گذشت خریدم و به سوی هتل به راه افتادیم.
———————————
1) گفته میشود اولین قومی كه بعد از طوفان نوح در این مناطق ساكن شدند «اندلش» نام داشتند. عربها شین را به سین تبدیل كرده و این سرزمین را اندلس نامیدند. سپس پادشاه روم به نام «اشبان» حكومت منطقه را به دست گرفت و شهری به نام «اشبیلیه» بنا كرد؛ این شهر بعدها اشبانیا نام گرفت و رفته رفته بر تمام این سرزمین اشبانیا اطلاق شد. اسپانیا صورت تغییر یافته اشبانیا است. (نفحالطیب للمقری، ص:130)
2) سوزاندن كشتیها در كتب تاریخ معاصر بسیار شهرت دارد، اما در منابع مستند قدیمی كه در زمینة فتح اندلس نگاشته شدهاند، نتوانستم در مورد آن چیزی پیدا كنم. مقری، بزرگترین مؤرخ اندلس، واقعة فتح اندلس را به تفصیل بیان كرده است اما ذكری از سوزاندن كشتیها به میان نیاورده است. ابنخلدون، طبری و غیره نیز ذكری از آن نكردهاند. ممكن است مؤرخینی كه به ذكر این ماجرا پرداختهاند از خطبه طارق بن زیاد به این نتیجه رسیده باشند. والله اعلم.
3) مواد و شرایط این معاهده زیاد هستند كه در اینجا فقط به چند مورد آن اشاره شده است. برای تفصیل به نفحالطیب جلد 6 صفحة 277 مراجعه شود.

دیدگاههای کاربران