——————————————————————————-
فرياد كودك
اگر به جای پدر و مادرم بودم … محمد احسانالله صالحی ـ ولایت بدخشان، افغانستان
اگر به جای پدر و مادر بودم برای فرزندم چه میکردم؟
ـ یک نام نيك و پسندیده برایش انتخاب میکردم.
ـ از آوان طفولیت با وی محبت کرده و از خشونت خودداری میکردم.
ـ به او ارزش قایل میشدم.
ـ به احتیاجاتش با مهربانی رسیدگی میکردم.
ـ به جای قهر، موضوعات را با منطق به او میفهماندم.
ـ به جای ايراد گرفتن به فکر ارتباط بیشتر با او میشدم.
ـ سعی میکردم به او بیشتر توجه کنم.
ـ کمتر سخت میگرفتم و بیشتر تايیدش میکردم.
ـ اعتماد به نفس را در او ایجاد میکردم.
ـ به او جرأت میدادم تا موضوعات مورد علاقهاش را ابراز دارد.
ـ او را میگذاشتم با مهمانان صحبت کند.
ـ با او مشورت میکردم.
ـ برایش اسباببازي تهيه میكردم.
ـ تا حد امکان کوشش میکردم لباس مورد علاقهاش را برایش تهيه كنم.
ـ میگذاشتمش بازی کند.
ـ تشویقش میکردم تا قرآن و حدیث حفظ کند.
ـ قصههای پندآمیز برایش میگفتم.
ـ نماز خواندن را برایش آسان جلوه میدادم.
ـ با همسرم در حضور وی به مخالفت و دعوا نمی پرداختم.
ـ از مشکلات اقتصادیم در نزد او شکایت نمیکردم.
ـ محبت خدا را در قلب او جای میدادم.
ـ نعمتهای خدا را برایش يادآوري میكردم.
ـ زیاد تشویقش میکردم.
ـ او را با خود به سیر و سیاحت میبردم.
ـ تشویقش میکردم تا ورزش کند.
ـ به او میآموختم كه همواره مرتب و نظیف باشد.
ـ به او احساس نوع دوستی آموزش میدادم.
ـ از گشتوگذار با دوستان بداخلاق ممانعتش میکردم.
ـ در حضورش به مساکین و درماندگان کمک میکردم.
ـ در میان فرزندانم یکی را بر دیگری ترجیح نمیدادم.
ـ احترام به یکدیگر را در بینشان ایجاد میکردم.
————————————————————————————
گفتوگوي يك مؤمن با شيطان عائض القرني
ترجمه: عبدالحميد پابرجا
آنچه در پي ميآيد، گفتوگويي است خيالي ميان يك مؤمن و شيطان. در اين گفتوگوي دوسويه، مؤمن نماد و شخصيتي است روشنضمير، وارسته و واقف به حقايق كه آگاهانه و گاه رندانه پرده از حيلههاي شيطان كه خويشتن را در پشت وساوس، تلبيسها، افراد، اشخاص و… پنهان داشته، برميدارد.
ـ مؤمن: در شبي تيره كه تاريكي دامن گسترانيده بود، پاي گفتوگوي شيطان نشستم. با شنيدن صداي اذان صبح، ارادة رفتن به مسجد نمودم. اما ناگهان وسوسهاي چون جهش برق مرا در جاي خود نشاند، دانستم كه كسي نيست جز شيطان.
ـ شيطان گفت: شبي طويل در پيش است از سخنم روي متاب.
ـ مؤمن: ميترسم باز بمانم از فريضة مجاب.
ـ شيطان: وقت زياد است و بينهايت.
ـ مؤمن: بيم دارم از دست برود نماز با جماعت.
ـ شيطان: مرنجان خودت را به تكليف و عبادت.
ـ مؤمن: پس برنخواستم تا برافراشت روز جامه و قامت و آفتاب برآمد. . با تأسف از خواب برخواستم.
ـ شيطان با صداي آهسته گفت: افسوس مافات مخور، يك روز است و كلي اوقات.
ـ مؤمن: نگاهي زدم به اذكار، اما گشود در برابرم پروندة افكار. گفتم بازداشتي مرا ز دعا.
ـ شيطان: بگذارش تا آنسوي مسا (اول شب) و مينديش به قضا.
ـ مؤمن: سپس قرآن گشودم تا ازبركنم قرآن از ابتدا.
ـ شيطان: سرگرم كن خود را به سماع و غنا (موسيقي).
ـ مؤمن: غنا حرام است در تعاليم مصطفي.
ـ شيطان: اختلاف است نزد علما.
ـ مؤمن: عجبا! حرمت غنا به نزدم موجود است به روايتها.
ـ شيطان: همه ضعيفاند به گمان و حدس ما.
ـ مؤمن: در همين اثنا زيبارويي عبور كرد؛ بلافاصله نگاهم را پايين گرفتم.
ـ شيطان: چرا نمودي غض بصر؟
ـ مؤمن: زانكه دارد خطر اين غمزة خوناب سر.
ـ شيطان: تفكر كن در جمال چون «و الله جميلٌ و يحب الجمال»، و نبيت گفت: «تفكر ساعة خير من عبادة سنة».
ـ مؤمن: روان گشتم سوي بيت عتيق كه ناگاه برجست بر طريق.
ـ شيطان: چيست غرضت از ديار عهد عتيق؟
ـ مؤمن: قصد عمره دارم تا رهانم جان از حريق سحيق.
ـ شيطان: پاي در ركاب خطر نهادي بدين طريق.
ـ مؤمن: چارهاي نيست جز اصلاح احوال.
ـ شيطان: به بهشت در نيايد كسي با اعمال.
ـ مؤمن: سپس در پي نصيحت و خيرخواهي خلق برآمدم.
ـ گفت: ببار مياور از پي خويشتن بدنامي و فضاحت.
ـ مؤمن: اميد است به سود بندگان آيد در هنگامة قيامت.
ـ شيطان: ميترسمت از شومي نام و شهرت وين است اساس تباهي و هلاكت.
ـ مؤمن: از شيطان پرسيدم كه چه ميگويي دربارة برخي كسان و پيشوايان همام؟
ـ شيطان: بگو چه كساني؟ ميگويمت از خاص و از عام!
ـ مؤمن: امام احمد بن حنبل؟
ـ شيطان: از پايم درآورد با «عليكم بالسنة و القرآن المنزّل».
ـ مؤمن: امام بخاري؟
ـ شيطان: كلبهام سوزاند با منقول و مروي.
ـ مؤمن: ابنتيمية؟
شيطان: ميخورم ضربههايش هر روز بر سر و سينه.
ـ مؤمن: پس حجّاج؟
ـ شيطان: كاش همه بودند برايم چون حجّاج. چون از او آموختهايم كجي و اعوجاج وز كردههايش ماندهايم هاج و واج.
ـ مؤمن: و نظرت دربارة فرعون؟
ـ شيطان: دريغ نداشيم از وي هرگونه نصرت و عون.
ـ مؤمن: ابوجهل؟
ـ شيطان: ما هستيم با امثالش برادر و اهل.
ـ مؤمن: ابولهب؟
ـ شيطان: در محبتش بوديم، هر آنجا كه رفت.
ـ مؤمن: پس صلاحالدين آن صفشكن حطّين؟
ـ شيطان: رهايش كن، چون در خاك ماليد پوزة ما در فلسطين.
ـ مؤمن: و لنين؟
ـ شيطان: او را روانة دوزخ ساختيم به همراه استالين.
ـ مؤمن: چيست وردت اي مانده بر هبط؟
ـ شيطان: ترانه و چنگ و بربط.
ـ مؤمن: و كار روزانهات؟
ـ شيطان: پرداختن به آرزوهاي بينهايت.
ـ مؤمن: نظرت دربارة بازارها چيست؟
ـ شيطان: قلبم براي بازارها ميتپد، محل اجتماع رفيقان است و انجمن محبوب همكاران.
ـ مؤمن: چگونه به گمراهي ميكشاني انسانها را؟
ـ شيطان: با شهوتراني، شبههافكني، خوشگذراني و فروبردن در آرزوها و نغمهسرايي.
ـ مؤمن: پس زنان را چگونه اغوا ميكني؟
ـ شيطان: با بدحجابي و زير پا گذاشتن احكام الهي و ارتكاب منهيات.
ـ مؤمن: چگونه ميفريبي علما، نخبگان و راهبران را؟
ـ شيطان: با حب خودنمايي، خودپسندي، غرور و سينهاي آكنده از حسد.
ـ مؤمن: و عوامالناس را با كدام حيله؟
ـ شيطان: با غيبت و سخنچيني و سخنان بيپايه و كارهاي بيفايده.
مؤمن: تجار را چهسان ميفريبي؟
شيطان: با ربا در معامله و منع از صدقه و اسراف در مخارج.
مؤمن: جوانان را چگونه اغفال مينمايي؟
شيطان: با غفلت، هوسراني، سبك پنداشتن احكام ديني و بيپروايي به محرمات شرعي.
ـ مؤمن: عقيدهات را بگو دربارة دولت يهودِ صهيونيسم؟
ـ شيطان: مبادا كه بد بگويي به داعي تلمود كه بر باد ميدهد تو را همچون عود. اسرائيل دوستداشتنيست و لابي او نامي همچنان باقيست.
ـ مؤمن: نظرت در مورد لائيكها؟
ـ شيطان: لائيسم آئين و مسلك ماست. آنان خبرگان دسايساند و چيرهدستان در وساوس و كسي كه نامي از آنان ببرد، گويا نام مرا برده است.
ـ مؤمن: دربارة واشنگتن چه ميگويي؟
ـ شيطان: در آنجا سخنگويم به عجله و ناشمرده سخن ميگويد و سپاهم در آن اقامت دارد و وطن و سرزمينم آنجاست.
ـ مؤمن: نظرت دربارة داعيان دين چيست؟
ـ شيطان: آنان مرا آزردند و كشتند و كوبيدند و زبون و رنجور ساختند؛ آنچه ميسازم ويران ميكنند و هرگاه آواز ميخوانم، بياثر ميكنند و چون وسوسه مينمايم، نفوذ ميكنند.
ـ مؤمن: محبوبترين و نزديكترين فرد به تو كيست؟
ـ شيطان: خوانندگان و سرايندگان بيلگام و افسار گسيخته و عاصيان و گناهكاران و هر آنكه به ندايم لبيك گفته و در فتنه فرو افتد.
ـ مؤمن: و مبغوضتر از همه؟
ـ شيطان: اهل مساجد و هر راكع و ساجد و پارساي زاهد و هر آن كس كه در سر دارد سوداي جهاد در راه خدا.
ـ مؤمن: ناگاه گفتم «أعوذ بالله منك» (پناه به خدا از شر تو)، ناگهان برجست و به سرعت ناپديد شد، گويا كه در خاك فرو رفته باشد، و دژ منيع سخنانش به يكباره فرو ريخت.