اگر به جای پدر و مادر ‌بودم برای فرزندم چه می‌کردم؟
ـ یک نام نيك و پسندیده برایش انتخاب می‌کردم.
ـ از آوان طفولیت با وی محبت کرده و از خشونت خودداری می‌کردم.
ـ به او ارزش قایل می‌شدم.
ـ به احتیاجاتش با مهربانی رسیدگی می‌کردم.
ـ به جای قهر، موضوعات را با منطق به او می‌فهماندم.

——————————————————————————-

فرياد كودك
اگر به جای پدر و مادرم بودم …

محمد احسان‌الله صالحی ـ ولایت بدخشان، افغانستان


اگر به جای پدر و مادر ‌بودم برای فرزندم چه می‌کردم؟
ـ یک نام نيك و پسندیده برایش انتخاب می‌کردم.
ـ از آوان طفولیت با وی محبت کرده و از خشونت خودداری می‌کردم.
ـ به او ارزش قایل می‌شدم.
ـ به احتیاجاتش با مهربانی رسیدگی می‌کردم.
ـ به جای قهر، موضوعات را با منطق به او می‌فهماندم.
ـ به جای ايراد گرفتن به فکر ارتباط بیشتر با او می‌شدم.
ـ سعی می‌کردم به او بیشتر توجه کنم.
ـ کمتر سخت می‌گرفتم و بیشتر تايیدش می‌کردم.
ـ اعتماد به نفس را در او ایجاد می‌کردم.
ـ به او جرأت می‌دادم تا موضوعات مورد علاقه‌اش را ابراز دارد.
ـ او را می‌گذاشتم با مهمانان صحبت کند.
ـ با او مشورت می‌کردم.
ـ برایش اسباب‌بازي تهيه می‌كردم.
ـ تا حد امکان کوشش می‌کردم لباس مورد علاقه‌اش را برایش تهيه كنم.
ـ می‌گذاشتمش بازی کند.
ـ تشویقش می‌کردم تا قرآن و حدیث حفظ کند.
ـ قصه‌های پندآمیز برایش می‌گفتم.
ـ نماز خواندن را برایش آسان جلوه می‌دادم.
ـ با همسرم در حضور وی به مخالفت و دعوا نمی پرداختم.
ـ از مشکلات اقتصادیم در نزد او شکایت نمی‌کردم.
ـ محبت خدا را در قلب او جای می‌دادم.
ـ نعمت‌های خدا را برایش يادآوري می‌كردم.
ـ زیاد تشویقش می‌کردم.
ـ او را با خود به سیر و سیاحت می‌بردم.
ـ تشویقش می‌کردم تا ورزش کند.
ـ به او می‌آموختم كه همواره مرتب و نظیف باشد.
ـ به او احساس نوع دوستی آموزش می‌دادم.
ـ از گشت‌وگذار با دوستان بداخلاق ممانعتش می‌کردم.
ـ در حضورش به مساکین و درماندگان کمک می‌کردم.
ـ در میان فرزندانم یکی را بر دیگری ترجیح نمی‌دادم.
ـ احترام به یکدیگر را در بین‌شان ایجاد می‌کردم.

————————————————————————————

وصيت يك مجاهد

مختاردوست مرادي ـ روستاي كچه‌گنبد، شهرستان بيجار


سامر بن صالح سوليم مشهور به خطاب يكي از فرماندهان مجاهدان عرب در قفقاز بود. در خلال جنگ با روسيه تعداد زيادي از جنگجويان دشمن را به هلاكت رساند و در سال 1423هـ.ق. به شهادت رسيد. وصيت‌نامه‌اش توسط برادرانش منصور و زياد پخش و منتشر شد كه فرازي از آن را در اينجا نقل مي‌كنيم:
1ـ كسي را كه نمي‌تواني دوست خود نمايي، دشمن خود مكن.
2ـ در مسائل داخلي مردم دخالت نكن مگر به قضد اصلاح.
3ـ با كفر صريح هميشه بايد مبارزه كرد.
4ـ جهاد در هيچ سرزميني برپا نمي‌شود مگر زماني كه خود اهالي آن سرزمين به پا خيزند.
5ـ قبل از هر كاري با دانشمندان باتجربه بايد مشورت كرد و از اجتهاد شخصي حتي‌الامكان بايد اجتناب ورزيد.
6ـ دشمنت را بشناس و او را ناچيز مشمار و قبل از هر چيز واكنشش را آزمايش كن.
7ـ عنصر غافل‌گيري را به كار ببر و از نقاط ضعف دشمن استفاده كن.
8ـ بعد از آمادگي كامل از متخصصان و كارشناسان سپس دوستان ياري بخواه.
9ـ در زندگي از حزب‌گرايي، خوشگذراني و تفرقه بپرهيز و از سنت پيروي كن و به ياري و نصرت دين مشغول باش. [به نقل از روزنامة عربي «الحيات» شمارة 14286].

—————————————————————————–

سرمنزل عشق

ايمان كياني ـ آزادشهر، گلستان

گاهي اوقات كه از زندگي خسته مي‌شوم، نااميد از همه جا و همه كس به گوشة تنهايي‌ام پناه مي‌برم و فكر مي‌كنم در اين دنياي بزرگ و پهناور تنها هستم و هيچ يار و ياوري ندارم. در آن لحظه كه (احساس مي‌كنم) همه درها به رويم بسته شده، نور اميدي به دلم روشنايي مي‌‌بخشد، نوري كه باعث گرماي درونم مي‌شود، نوري كه روشنايي‌دهندة دل و جانم است. آن نور عشق به خداوند است. خداوند عزيز و بلندمرتبه كه هر چه داريم از اوست. در آن لحظه است كه خستگي از تنم بيرون مي‌‌رود و ديگر خودم را تنها نمي‌بينم و همة درها به رويم باز مي‌شود. از جا برمي‌خيزم، صداي بانگ اذان در گوشم طنين مي‌اندازد، ذكر الله را بر زبانم جاري مي‌كنم، با آب پاك وضو مي‌گيرم و با دل و جان به نماز مي‌ايستم. دلم تسلي مي‌يابد و آرامشي  خاص پيدا مي‌كنم.
حال با هم‌نسلان خود و جواناني كه دچار سردرگمي و پريشاني‌‌اند سخني دارم و آن اينكه: بياييد و راه خود را به سوي آن حقيقت هستي‌بخش تغيير دهيد، پيش برويد و هدفتان تنها رسيدن به او باشد. نگذاريد سنگهاي سرراهتان شما را به زمين بزند. سنگهاي مزاحم را با پايتان كنار بزنيد و خود هم همچنان راهتان را به قصد رسيدن به هدف ادامه دهيد. ممكن است در مسير راه، باد و طوفان، مشكلات، شما را اندكي تكان بدهد، ولي بايد استقامت كرد. تا زمانيكه تحمل و استقامت در پيمودن اين راه نباشد، پيروزي و رسيدن به هدف ميسر نمي‌شود، پس نااميد نشويد برويد كه ان‌شاءالله و با خواست خدا به هدفتان مي‌رسيد و آن وقت كه كشتي زندگي‌تان به ساحل امن الطاف خداوندي رسيد، مي‌توانيد مطمئن باشيد كه ديگر هيچ چيز نمي‌تواند شما و هدفتان را به خطر بيندازد. آسوده باشيد، اندكي استراحت كنيد و دوباره برخيزيد. ديگر خستگي راه از تنتان بيرون رفته و با دل و جان و براي كسب رضايت خداوند متعال، آن حقيقت فناناپذير، نماز بگذاريد و بدانيد كسي را پشتيبان و نگهبان خود قرار داده‌ايد كه هيچ باد و طوفاني نمي‌تواند گزندي بر او وارد كند.
تا جان و دلتان پاك است و آلوده و دلبستة اين دنياي فاني و زودگذر نشده‌ايد، تكاني به خودتان بدهيد شايد كه فردا دير باشد. به اميد روزي كه تمام جوانان پاك و باايمان ما هدفي الهي و جاويدان را در زندگي براي خود برگزينند. ذكر تو بود صيقل آيينة جان / بي‌ذكر تو نيست هر كه جاني دارد.

—————————————————————————

انسان متمدن

زهرا حقدادي طبس ـ‌ طبس مسيناء، خراسان جنوبي


به ياد مظلوميت مردم عراق و فلسطين و… .
تو اي انسان متمدن هيچ انديشيده‌ايي كه بر كدامين پلة انسانيت و شرافت ايستاده‌ايي؟ و يا شايد تنها نام انسان را يدك مي‌كشي؟! به كدامين بها انسانيت را فروختي كه امروز اين چنين وحشيانه به نظارة اشك فروچكيده از چشمان مادراني كه شاهد پرپر شدن گلهاي زندگيشان هستند نشسته‌اي و بي‌رحمانه بر پهناي سينة اندوه‌كشيدة پدران به پايكوبي پرداخته‌ايي؟!
آه! كه چه غم‌انگيز و حزن‌آور است آنگاه كه انسان متمدن را مي‌بيني كه عاطفه را در زير چرخ تانك‌هاي مدرن له مي‌كند، انسانيت را به صليب مي‌كشد، فريادهاي وجدان را در ميان قهقهة فشنگ‌ها مدفون مي‌نمايد و مرگ را به ميهماني دنده‌هاي بشر فرا مي‌خواند. تو اي انسان متمدن اين تمدن را به زباله‌دان تاريخ ‌خواهي انداخت؛ چرا كه درست را از اول اشتباه خوانده‌اي و اسير هيچ و پوچ اين دنيا شده‌ايي پس گمان مبر كه پيروز ميدان تويي!

———————————————————————————

ساده بودن را ساده نگيريم

مسلم بليدئي


ساده بود، مانند سادگي همة‌ آن چيزهايي كه ساده‌اند. ساده بود اما خالي نبود. ساده بود مانند درخت، مانند برگ، مانند گل، مانند آب، مانند نور خورشيد، مانند نسيم صبح‌گاهي و يا مانند گذشته! ساده بود ولي نه سادگي‌اي كه در فرهنگ امروز معني مي‌شود. آري نه اين سادگي كه تو آن را تصور مي‌كني و يا از آن گريزاني. اگر كسي شما را ساده بنامد، رنجيده‌خاطر مي‌شوي و سخت‌ تلاش مي‌كني كه در نظر ديگران ساده ننمايي و تا حد امكان مي‌كوشي كه از اين صفت دور شوي. و اين عيبي است بزرگ براي شما در زندگي‌تان كه براي رفع و دفع آن هر كاري مي‌كنيد. گريز از سادگي ريشه در كودكي‌تان دارد از همان اوان طفوليت ياد گرفته‌ايي كه ساده نباشي. فكر كن دوران مدرسه‌ات را، هميشه از اينكه در درس‌هايي مانند رياضي و يا علوم تجربي نمره‌ايي عالي مي‌گرفتي خوشحالتر بودي تا اينكه در دروس ديگر نمره خوبي كسب كني. و حتي چون اين درس‌ها از دروس ديگر سخت‌تر بودند به آنها اهميت بيشتري مي‌دادي. فقط چون مشكل‌تر بودند مهم‌تر نيز بودند. اما كتاب‌هاي ساده چون ساده بودند اهميت چنداني نداشتند. آري! ببين از همان كودكي از سادگي فرار مي‌كردي، سادگي معناي ناتواني داشت، اما غافل از اينكه بدانيم همين رياضيات كه ما آن را دشوار و پيچيده انگاشته‌ايم، هدف آن ساده كردن است. آري ساده كردن. رياضيات مي‌كوشد اعداد بزرگ را به عددهاي كوچكتر ساده كند و آنها را براي ما قابل درك‌تر كند. به عنوان مثال عمل جمع مي‌كوشد دو يا چند عدد را به هم اضافه كند و يك عدد كامل به ما دهد؛ يعني چند عدد را در يك عدد ساده مي‌كند. ضرب نيز به همين صورت سعي دارد كه اعداد را ساده كند، اصلاً كار رياضيات ساده كردن اعداد و مفاهيم براي ماست تا براي ذهنمان قابل درك باشند. نه تنها رياضيات بلكه تمامي علوم سعي بر سادگي دارند. به عنوان مثال اگر تو بخواهي مسئله‌ايي از مسائل فيزيك را حل كني، بايد آنرا بشكافي و از ژرفاي مسئله مفاهيم را استخراج كني. به عنوان نمونه از ميزان جاذبة زمين و مقدار ارتفاع جسم بتواني سرعت جسم را به دست‌ آوري و به همين صورت بايد مسئله را ساده كني. آري فيزيك نيز مي‌كوشد از ساده كردن پيچيدگي‌ها و نهان‌ها به مقصد برسد و سعي دارد مسائل را ساده كند تا بتوان از آنها بهره‌ جست. آري اگر كمي دقيق‌تر شويي به راحتي در مي‌يابي كه تمامي علوم از رياضيات گرفته و نجوم تا به علم جامعه‌شناسي و اقتصاد همه و همه هدفشان ساده كردن مسائل است. رياضيات اعداد را ساده مي‌كند، فيزيك مسائل را، حقوق قوانين را و روانشناسي روان و روح آدمي را. مي‌توان گفت تمامي علوم هدف مشتركي دارند و آن هم ساده كردن است؛ زيرا اگر چيزي ساده نشود قابل استفاده هم نيست. آري اگر هرچه بخواهد كاربردي داشته باشد بايد ساده شود، ولي با اين همه هستند كساني كه از سادگي فرار مي‌كنند در حالي كه نمي‌دانند اگر ساده نباشند موفق نيستند. آري اگر ساده نباشند موفق نيستند. كسي را تصور كن كه مي‌خواهد بنويسيد و در هنگام نوشتن از كلمات ثقيل و مشكل و جملات مبهم استفاده مي‌كند و مي‌خواهد با استفاده از اين نوع كلمات متنش را جذاب‌تر كند، ولي در اين كار موفق‌ نمي‌شود و در نوشتن شكست مي‌خورد و با خود فكر مي‌كند كه استعداد نويسندگي ندارد و براي همين نوشتن را كنار مي‌گذارد و ديگر هرگز نمي‌نويسد. آري او چون مي‌خواست ساده نباشد، شكست خورد. اما اگر ساده شروع مي‌كرد، قطعاً در اين كار موفق‌تر مي‌بود، نه تنها در نويسندگي بلكه در تمامي كارهاي ديگر اين موضوع نيز صدق مي‌كند. با اين همه آيا باز هم از ساده بودن فرار مي‌كني و آن را عيب مي‌داني؟‌ آيا باز هم با اين وجود كه تمامي علوم سعي بر ساده كردن دارند تو از سادگي مي‌گريزي؟ به ياد داشته باش كه روزگاري از دانشمندي فرزانه پرسيدند كه چه باعث شده تو به اين جايگاه دست‌يابي؟ پاسخ داد: دليل موفقيتم اين است كه من هميشه به چيزها و پديده‌هاي خيلي ساده فكر مي‌كنم كه بيشتر مردم به آنها نمي‌انديشند.
بياييد ساده بودن را ساده نگيريم زيرا كه تا وقتي ساده نباشيم نمي‌توانيم فكر كنيم. آري بياييد ساده باشيم زيرا كه پيامبر صلى‌الله‌عليه‌وسلم هم ساده بود.

—————————————————————————–

ياران احمد
عبدالملك براهويي

مرا مهرست با ثاني في الغار / همان صديق اكبر، اولين يار / مرا مهرست با فاروق اعظم / همان فاتح ايران، ضد اشرار/ مرا مهرست با عثمان عفان / همان گردآوردة قرآن انوار / مرا مهرست با كرّار حيدر / همان شير خدا، داناي اسرار / مرا مهرست با ياران احمد / مهاجرها و ديگر سبط و انصار / مرا مهرست با تو اي برادر/  تو با بد گفتنشان خود مكن خوار / مرا مهرست با خوبان عالم / تو هم خوبي كن و حق را كن اقرار / تو گر خواهي كه حق بيني برو در / كتبهاي بزرگان هم نظر دار / بخوان اشعار سعدي، مولوي را / سنايي و نظامي، شعر عطار / مده حكمي و گر هم ميدهي ليك / مده ديو تعصب را تو افسار / مزن تهمت بر اصحاب رسولت / اگر ترست بود از آتش نار / «عبي» خورشيد اصحاب محمد / كدر نايد به هيچ گفتار و كردار.

——————————————————————————-

گفت‌وگوي يك مؤمن با شيطان

        ‌عائض القرني
ترجمه: عبدالحميد پابرجا


آنچه در پي مي‌‌آيد، گفت‌وگويي است خيالي ميان يك مؤمن و شيطان. در اين گفت‌و‌گوي دوسويه، مؤمن نماد و شخصيتي است روشن‌ضمير، وارسته و واقف به حقايق كه آگاهانه و گاه رندانه پرده از حيله‌هاي شيطان كه خويشتن را در پشت وساوس، تلبيس‌ها، افراد، اشخاص و… پنهان داشته،  برمي‌دارد.

ـ مؤمن: در شبي تيره كه تاريكي دامن گسترانيده بود، پاي گفت‌و‌گوي شيطان نشستم. با شنيدن صداي اذان صبح، ارادة رفتن به مسجد نمودم. اما ناگهان وسوسه‌اي چون جهش برق مرا در جاي خود نشاند، دانستم كه كسي نيست جز شيطان.
ـ شيطان گفت: شبي طويل در پيش است از سخنم روي متاب.
ـ مؤمن: مي‌ترسم باز بمانم از فريضة مجاب.
ـ شيطان: وقت زياد است و بي‌نهايت.
ـ مؤمن: بيم دارم از دست برود نماز با جماعت.
ـ شيطان: مرنجان خودت را به تكليف و عبادت.
ـ مؤمن: پس برنخواستم تا برافراشت روز جامه و قامت و آفتاب برآمد. . با تأسف از خواب برخواستم.
ـ شيطان با صداي آهسته گفت: افسوس مافات مخور، يك روز است و كلي اوقات.
ـ مؤمن: نگاهي زدم به اذكار، اما گشود در برابرم پروندة افكار. گفتم بازداشتي مرا ز دعا.
ـ شيطان: بگذارش تا آن‌سوي مسا (اول شب) و مينديش به قضا.
ـ مؤمن: سپس قرآن گشودم تا ازبركنم قرآن از ابتدا.
ـ شيطان: سرگرم كن خود را به سماع و غنا (موسيقي).
ـ مؤمن: غنا حرام است در تعاليم مصطفي.
ـ شيطان: اختلاف است نزد علما.
ـ مؤمن: عجبا! حرمت غنا به نزدم موجود است به روايتها.
ـ شيطان: همه ضعيف‌اند به گمان و حدس ما.
ـ مؤمن: در همين اثنا زيبارويي عبور كرد؛ بلافاصله نگاهم را پايين گرفتم.
ـ شيطان: چرا نمودي غض بصر؟
ـ مؤمن: زانكه دارد خطر اين غمزة خوناب سر.
ـ شيطان: تفكر كن در جمال چون «و الله جميلٌ و يحب الجمال»، و نبيت گفت: «تفكر ساعة خير من عبادة سنة».
ـ مؤمن: روان گشتم سوي بيت عتيق كه ناگاه برجست بر طريق.
ـ شيطان: چيست غرضت از ديار عهد عتيق؟
ـ مؤمن: قصد عمره دارم تا رهانم جان از حريق سحيق.
ـ شيطان: پاي در ركاب خطر نهادي بدين طريق.
ـ مؤمن: چاره‌اي نيست جز اصلاح احوال.
ـ شيطان: به بهشت در نيايد كسي با اعمال.
ـ مؤمن: سپس در پي نصيحت و خيرخواهي خلق برآمدم.
ـ گفت: ببار مياور از پي خويشتن بدنامي و فضاحت.
ـ مؤمن: اميد است به سود بندگان آيد در هنگامة قيامت.
ـ شيطان: مي‌ترسمت از شومي نام و شهرت وين است اساس تباهي و هلاكت.
ـ مؤمن: از شيطان پرسيدم كه چه مي‌گويي دربارة برخي كسان و پيشوايان همام؟
ـ شيطان: بگو چه كساني؟ مي‌گويمت از خاص و از عام!
ـ مؤمن: امام احمد بن‌ حنبل؟
ـ شيطان: از پايم درآورد با «عليكم بالسنة و القرآن المنزّل».
ـ مؤمن: امام بخاري؟
ـ شيطان: كلبه‌ام سوزاند با منقول و مروي.
ـ مؤمن: ابن‌تيمية؟
شيطان: مي‌خورم ضربه‌هايش هر روز بر سر و سينه.
ـ مؤمن: پس حجّاج؟
ـ شيطان: كاش همه بودند برايم چون حجّاج. چون از او آموخته‌ايم كجي و اعوجاج وز كرده‌هايش مانده‌ايم هاج و واج.
ـ مؤمن: و نظرت دربارة فرعون؟
ـ شيطان: دريغ نداشيم از وي هرگونه نصرت و عون.
ـ مؤمن: ابوجهل؟
ـ شيطان: ما هستيم با امثالش برادر و اهل.
ـ مؤمن: ابولهب؟
ـ شيطان: در محبتش بوديم، هر آنجا كه رفت.
ـ مؤمن: پس صلاح‌الدين آن صف‌شكن حطّين؟
ـ شيطان: رهايش كن، چون در خاك ماليد پوزة ما در فلسطين.
ـ مؤمن: و لنين؟
ـ شيطان: او را روانة دوزخ ساختيم به همراه استالين.
ـ مؤمن: چيست وردت اي مانده بر هبط؟
ـ شيطان: ترانه و چنگ و بربط.
ـ مؤمن: و كار روزانه‌ات؟
ـ شيطان: پرداختن به آرزوهاي بي‌نهايت.
ـ مؤمن: نظرت دربارة بازارها چيست؟
ـ شيطان: قلبم براي بازارها مي‌تپد، محل اجتماع رفيقان است و انجمن محبوب همكاران.
‌ـ مؤمن: چگونه به گمراهي مي‌كشاني انسانها را؟
ـ شيطان: با شهوت‌راني، شبهه‌افكني، خوش‌گذراني و فروبردن در آرزوها و نغمه‌سرايي.
ـ مؤمن: پس زنان را چگونه اغوا مي‌كني؟
ـ شيطان: با بدحجابي و زير پا گذاشتن احكام الهي و ارتكاب منهيات.
ـ مؤمن: چگونه مي‌فريبي علما، نخبگان و راهبران را؟
ـ شيطان: با حب خود‌نمايي، خودپسندي، غرور و سينه‌اي آكنده از حسد.
ـ مؤمن: و عوام‌الناس را با كدام حيله؟
ـ شيطان: با غيبت و سخن‌چيني و سخنان بي‌پايه و كارهاي بي‌فايده.
مؤمن: تجار را چه‌سان مي‌فريبي؟
شيطان: با ربا در معامله و منع از صدقه و اسراف در مخارج.
مؤمن: جوانان را چگونه اغفال مي‌نمايي؟
شيطان: با غفلت، هوس‌راني، سبك پنداشتن احكام ديني و بي‌پروايي به محرمات شرعي.
ـ مؤمن: عقيده‌ات را بگو دربارة دولت يهودِ صهيونيسم؟
ـ شيطان: مبادا كه بد بگويي به داعي تلمود كه بر باد مي‌دهد تو را همچون عود. اسرائيل دوست‌داشتني‌ست و لابي او نامي همچنان باقيست.
ـ مؤمن: نظرت در مورد لائيكها؟
ـ شيطان: لائيسم آئين و مسلك‌ ماست. آنان خبرگان دسايس‌اند و چيره‌دستان در وساوس و كسي كه نامي از آنان ببرد، گويا نام مرا برده است.
ـ مؤمن: دربارة واشنگتن چه مي‌گويي؟
ـ شيطان: در آنجا سخنگويم به عجله و ناشمرده سخن مي‌گويد و سپاهم در آن اقامت دارد و وطن و سرزمينم آنجاست.
ـ مؤمن: نظرت دربارة داعيان دين چيست؟
ـ شيطان: آنان مرا آزردند و كشتند و كوبيدند و زبون و رنجور ساختند؛ آنچه مي‌سازم ويران مي‌كنند و هرگاه آواز مي‌خوانم، بي‌اثر مي‌كنند و چون وسوسه مي‌نمايم، نفوذ مي‌كنند.
ـ مؤمن: محبوب‌ترين و نزديك‌ترين فرد به تو كيست؟
ـ شيطان: خوانندگان و سرايندگان بي‌لگام و افسار گسيخته و عاصيان و گناهكاران و هر آنكه به ندايم لبيك گفته و در فتنه فرو افتد.
ـ مؤمن: و مبغوض‌تر از همه؟
ـ شيطان: اهل‌ مساجد و هر راكع و ساجد و پارساي زاهد و هر آن كس كه در سر دارد سوداي جهاد در راه خدا.
ـ مؤمن: ناگاه گفتم «أعوذ بالله منك» (پناه به خدا از شر تو)، ناگهان برجست و به سرعت ناپديد شد، گويا كه در خاك فرو رفته باشد، و دژ منيع سخنانش به يكباره فرو ريخت.
مدیریت

Share
Published by
مدیریت

Recent Posts

اگر در سیاست‌ها و رویکردها تغییر ایجاد نشود، کشور با «فروپاشی اقتصادی» مواجه خواهد شد

شیخ‌الاسلام مولانا عبدالحمید، امروز (8 خرداد 1405) در مراسم نماز جمعه زاهدان، اوضاع اقتصادی و…

4 روز ago

امیدواریم تلاش‌ها برای توافق به نتیجه برسد و جلوی جنگ گرفته شود

شیخ‌الاسلام مولانا عبدالحمید، امروز (6 خرداد 1405) در مراسم عید سعید قربان زاهدان، با اشاره…

1 هفته ago

حج «عبادتی بزرگ» و «اجتماعی استثنایی» است

شیخ‌الاسلام مولانا عبدالحمید در مراسم نماز جمعه زاهدان (1 خرداد 1405)، مراسم حج را «اجتماع…

2 هفته ago

«ایمان»، «عمل صالح»، «توصیه به حق» و «توصیه به صبر» چهار محور فلاح و رستگاری هستند

شیخ‌الاسلام مولانا عبدالحميد در مراسم نماز جمعه زاهدان (25 اردیبهشت 1405)، با استناد به سورۀ…

3 هفته ago

سی‌وپنجمین همایش دانش‌آموختگی طلاب دارالعلوم زاهدان برگزار شد

سی‌وپنجمین همایش تجلیل از دانش‌آموختگان و حافظان قرآن دارالعلوم زاهدان پنج‌شنبه (24 اردیبهشت 1405) با…

3 هفته ago

«توافق عادلانه» به نفع کشور و ملت است

شیخ‌الاسلام مولانا عبدالحمید، 18 اردیبهشت 1405 در مراسم نماز جمعه زاهدان، مشکلات معیشتی مردم را…

4 هفته ago