میخواستیم قبل از غروب آفتاب به غرناطه (گرانادا) برسیم، به همین علت با سرعت در حركت بودیم. در این میان من برای سعید واقعات مختلفی از تاریخ اندلس را بازگو میكردم و ایشان با علاقه به آن گوش میكردند. بعد از دو ساعت به شهر نسبتاً بزرگی رسیدیم. ابتدا فكر كردم به غرناطه رسیدیم اما پس از مدتی به تابلویی برخوردیم كه نام «لوجا» (Loja) بر آن نوشته شده بود و از مشاهده آن جا خوردم. فكر كردم شاید این همان كلمة تغییر یافته شهر مشهور اندلس «لوشه» باشد. بعد از تحقیق پی بردم كه حدسم درست بوده است. این همان «لوشه» شهر مشهور اندلس است كه بارها در موردش در كتابهای مختلفی خوانده بودم. مورخ و ادیب مشهور اندلس، لسانالدین ابن الخطیب (متوفی 776) در همین شهر چشم به جهان گشودند. لسانالدین ابن الخطیب كسی است كه كتاب «الإحاطة فی أخبار غرناطه» را كه از مستندترین كتابهای تاریخ غرناطه محسوب میشود تالیف كرده است. مقری نیز در تذكرة وی كتاب مشهورش «نفحالطیب» را (در ده جلد) نگاشت كه در نهایت بهترین كتاب تاریخی، سیاسی، ادبی و علمی و فرهنگی دربارة سرزمین اندلس شناخته شد. لوشه شهری است كه در دوران طلایی اسلام از پیشرفتهترین شهرهای ایالت غرناطه به حساب میآمده است. شخصیتهای بزرگی در آن چشم به جهان گشودند. در دوران واپسین حكومت اسلامی داستانهای بیشماری از جوانمردی و از خودگذشتگی مسلمانان در جنگ با مسیحیان در تاریخ این شهر به ثبت رسیده است.
«فردینانند» پادشاه كاتولیك «قشتاله» در سال 887 هـ. (1382م.) به این شهر حمله كرد. تنها سه هزار نفر از داوطلبین به فرماندهی شیخ علی العطار در مقابل این تهاجم عزم و استقلالطلبی خویش را به نمایش گذاشتند. سربازان اسلام لشكر عظیم و مجهز فردینانند را مجبور به عقبنشینی كردند و با تقدیم خونهایشان از شهر محافظت كردند. اما پس از چهار سال فردینانند بار دیگر به این شهر حمله كرد و این بار به جای سلاحهایی همچون تیر و كمان و شمشیر از سلاح مؤثرتری به نام مكر و فریب كه موجب خیانتهای داخلی شد، استفاده كرد. در نتیجه این شهر قبل از غرناطه از دست مسلمانان خارج شد. حتی كه امروز برای فهمیدن نام آن نیاز به ورق زدن كتابهاست.
غرناطه (گرانادا)
شهر غرناطه (گرانادا) در فاصله بیست و پنج مایلی لوشه قرار دارد. در كمتر از نیم ساعت به شهر غرناطه رسیدیم. با داخل شدن در شهر هیچگونه اطلاعی از خیابانها، بزرگراهها و هتلهای شهر نداشتیم. به چهارراهی رسیدیم و خواستیم از صاحب مغازهای كه در آن نزدیكی مشغول كسب بود آدرس هتلی را بگیریم، اما او انگلیسی نمیدانست و ما هم با زبان اسپانیایی آشنایی نداشتیم. در اسپانیا افراد كمی انگلیسی میدانند. مردم بیشتر كشورهای اروپایی انگلیسی نمیدانند. شما بجز انگلستان به هر كشوری بروید متوجه خواهید شد كه نه تنها بیشتر مردم انگلیسی نمیدانند، بلكه صحبت كردن به زبان انگلیسی را نمیپسندند. مردم هر كشوری به زبان كشورشان صحبت كرده و به آن افتخار میكنند. این تفكر غلامانه را كه صحبت كردن و نوشتن به زبان انگلیسی را نشانة پیشرفت و علم و كمال میدانند، فقط میتوان در كشورهای آفریقایی و آسیایی یافت. و این تفكر به حدی گسترش یافته است كه مردم این كشورها ساختار زیبای زبان خود را به خاطر زبان انگلیسی تخریب كرده و بدون نیاز معقولی واژههای انگلیسی را به كار میبرند.
به هر حال در آن اطراف نتوانستیم كسی را كه به زبان انگلیسی آشنایی داشته باشد بیابیم. سعید گفت در آن اطراف مركزی سیاحتی تفریحی وجود دارد و افرادی در آنجا خواهند بود كه به زبان انگلیسی آشنایی داشته باشند. بنابراین از خودرو پیاده شد و برای به دست آوردن اطلاعات به آنجا رفت. خودرویمان در محل مناسبی پارك نشده بود و من مجبور شدم در آن باقی بمانم. در این میان نگاهی به اطراف انداختم، خیابانی كه در آن قرار داشتیم (ALPOJARA ROAD) نام داشت، كه غالباً صورت تغییریافته «الفجاره» است كه یكی از محلههای قدیمی غرناطه بوده است. تمام اسامی و نامهای جدید اسپانیایی كه با (AL) شروع میشوند، عربیالاصل بودهاند و با كمی فكر میتوان اصل عربی آنها را دریافت. چند دقیقه بعد سعید با پیدا كردن آدرس هتل بازگشت و مشخص شد كه بزرگترین هتل غرناطه به نام «لوز» (Luz Hotel) در فاصلهای نزدیك از محل توقف ما قرار دارد. بعد از اندكی جستجو هتل را پیدا كردیم. در طبقة زیرین هتل پاركینگ مناسبی وجود داشت كه خودرو را در آنجا پارك كرده و به هتل رفتیم. اتاقمان در طبقه یازدهم قرار داشت. از بالكون اتاق نگاهی به بیرون انداختیم. بخش وسیعی از شهر غرناطه از آنجا پیدا بود. در میان شهر مقداری از ساختمانها و خانههای قدیمی به چشم میآمد. در منتهاالیه شهر قلة پوشیده از برف «سیرانویدا» چشم هر بینندهای را به سوی خود جلب میكرد. شهر غرناطه در دامنة كوه سیرانویدا قرار گرفته است. خدا میداند این منطقة وسیع در دامنة كوههای پوشیده از برف چه انقلابهای عبرتانگیزی را به خود دیده است. حكومت فاتحان، جنازههای روی هم انباشته مغلوبین و شكستخوردگان. چه حكومتهایی كه در اینجا پیروزیشان را جشن گرفتند و در نهایت در فضایی آغشته از غم و ماتم منقرض شدند. قلههای سیرانویدا از سالیانی دور به تماشای این تحولات نشستهاند و اگر قدرت سخن گفتن داشتند، میگفتند:
بازیچه اطفال هــ دنیا مریــ آگــ / هوتا هــ شب و روز تماشا مریــ آگــ
غرناطه در زبان رومی به معنی انار است. نام این شهر به مناسبت نامعلومی غرناطه نامگذاری شده است. وقتی مسلمانان اسپانیا را فتح كردند، هیچ شهری به این نام وجود نداشته است و شهری كه امروزه به غرناطه مشهور است «البیره» نام داشته است. تقریباً در سدة چهارهم هجری شهر غرناطه [كه در كنار البیره واقع شده بود] گسترش یافته و شهر البیره را دربرگرفت و مجموعة هر دو شهر غرناطه نام گرفت. در آن زمان غرناطه پیشرفتهترین و متمدنترین و زیباترین شهر اندلس بوده است كه با داشتن مناظر طبیعی زیبا، آب و هوای مطلوب، ذخایر طبیعی و نیروهای كارآمد انسانیاش، یكی از شهرهای بهشتگونة دنیا به حساب میآمده است.
در یك قسمت شهر قلهكوههای سیرانویدا كه قسمتی از سلسله جبال الشلیر محسوب میشدند، قرار دارد و در قسمت دیگر رودخانهای زیبا واقع شده كه به آن رودخانه شنیل میگفتند و امروزه به نام (Xenil) معروف است. این همان رودخانهای است كه در مورد آن لسانالدین ابن الخطیب جملة ادبی مشهوری دارد: «و ما لمصر تفخر بنیلها، و الف منه فی شنیلها»؛ چگونه مصر میتواند به نیلش افتخار كند در حالی كه هزار نیل در شنیل غرناطه وجود دارد!
نكته در این جمله این است كه با اضافه شدن حرف «شین» به نیل كه عدد آن نزد غربیها هزار است، نیل تبدیل به شنیل شده، پس شنیل بر نیل هزار برابر [از نظر عددی] برتری پیدا میكند.
علاوه بر وجود كوهها و رودخانهها، این شهر دارای سبزهزارها و آبشارهای بسیار زیبایی بوده و لسانالدین به تمجید از آنها پرداخته است: «بلد تحف به الریاض كأنّه/ وجه جمیل و الریاض عذاره/ و كأنّما وادیه معصم غادة/ و من الجسور المحكمات سواره»؛ باغهای انبوه از هر طرف به گونهای این شهر را در برگرفتهاند كه گویا این شهر همانند چهرهای زیبا و باغها رخسارهایش هستند. رودخانههایش همچون دستهای اندامی نازك بوده، و پلهای مستحكمش النگوهای این دستها هستند.
این شهر در آن زمان با داشتن ذخایر طبیعی و معادن طلا، نقره، سرب، آهن، ابریشم و سرمه شهری ثروتمند بوده است. جنگلهای غرناطه مملو از انواع و اقسام چوبهای خوشبو بودهاند. خلاصه اینكه خداوند این منطقه را مالامال از انواع و اقسام ذخایر و ثروتهای طبیعی كرده است و تا مدتها پایتخت مسلمانان در اندلس بوده است. وقتی پرچم مسلمانان در شهرهای دیگر پایین كشیده شد [و شهرهای اسپانیا یكی پس از دیگری سقوط كردند] تمامی مسلمانان اندلس، غرناطه را آخرین پناهگاه خود قرار دادند و با عزیمتشان به این شهر موجب گسترس و پیشرفت چشمگیر آن شدند، چنانكه بزرگترین و پیشرفتهترین شهر اندلس قرار گرفت. علم و دانش در این شهر به حدی رسید كه دانشگاهها و مدارس آن در تمامی جهان مشهور گشت و در سطح بسیار عالی قرار گرفت، حتی كه بسیاری از خانوادههای سلطنتی مسیحیان اروپا، ورود به این دانشگاهها را باعث افتخار خود میدانستند.
مسلمانان بیش از هشتصدسال بر این سرزمین حكومت كردند و جلوههایی از فرهنگ و تمدن را به نمایش گذاشتند كه در دنیای آن زمان نظیرش وجود نداشت. اما وقتی فراوان شدن وسایل رفاهی دنیا به آنان راه عیش و عشرت را آموخت و فكر دین و آخرت در زندگی آنان به سستی گرایید، تمدن و پیشرفتشان نتوانست آنان را از سقوط در درة انحطاط و عقبماندگی باز دارد.
غرناطه! جایی كه سفرای غیرمسلمان هرگاه به آنجا میرسیدند حتی جرأت نداشتند چشمایشان را بلند كنند، روزی رسید كه ابوعبدالله كلیدهای شهر را به فردینانند و ازابلا تحویل داد و از آنان امان خواست و به دست آوردن امان آنان را موفقیتی بزرگ برای خود تلقی كرد. این همان غرناطه بود كه بر سر چهارراههایش كتابهای عربی كه ذخایر علمی و فرهنگی این سرزمین و مسلمانان محسوب میشدند تا هفتهها در آتش میسوختند. مساجد به كلیسا تبدیل شد. مسلمانان اندلس به زور شمشیر مسیحی شدند. پردة عفت زنان پاكدامن دریده شد. و در این سرزمین چنان عرصه بر مسلمانان تنگ شد كه پس از مدتی نام و نشانی حتی از یك كلمهگو هم پیدا نمیشد. شاید در هیچ جای دیگری از دنیا تاریخی غمانگیزتر و تلختر از تاریخ عروج و انحطاط مسلمانان در اسپانیا پیدا نشود. من و سعید از بالكن هتل به تماشای شهر كه در دامنة كوه سیرانویدا گسترده شده بود، مشغول بودیم و این واقعات تاریخی همچون تصویری زنده از صفحة ذهنمان میگذشت تا اینكه خورشید غروب كرد.
ما ظهر چیز خاصی نخورده بودیم به همین علت هر دو احساس گرسنگی میكردیم، در نظر داشتیم پایین برویم و به دنبال غذای حلال بگردیم. رستوران هتل هنوز باز نشده بود، بنابراین تصمیم گرفتیم به یكی از رستورانهای نزدیك برویم و به همین بهانه گشتوگذاری در شهر داشته باشیم. از هتل خود كه در منطقهای زیبا و پر رفتوآمد در نقطة مركزی شهر قرار داشت خارج شدیم. به چند رستوران نزدیك سر زدیم ولی متوجه شدیم كه رستورانها قبل از ساعت هشت شب برای سرو غذا باز نمیشوند. در همان خیابانی كه هتل در آن واقع شده بود به پیادهرویمان ادامه دادیم. كمی جلوتر تابلویی نظرمان را جلب كرد كه بر آن الحمراء (AL Hambra) نوشته شده بود و فلشی جهت آن را نشان میداد. ما به همان سمت به راه افتادیم. بعد از مقداری پیادهروی به چهارراهی رسیدیم و تابلویی كه در آنجا بود الحمراء را به سمت راست نشان میداد، ما به همان سمت كه نسبتاً خیابان كمعرضی بود رفتیم. در دو سمت خیابان مغازههایی زیادی قرار داشت و در چپ و راست آن خیابانهای قدیمیای به تعداد زیاد به چشم میخورد كه نوع ساخت آن اشاره به گذشتهای دور داشت. اینگونه به نظر میرسید كه این محله، منطقة قدیمی شهر غرناطه است. در یكی از كافههای این خیابان چای نوشیدیم و بعد از آن برای جستجوی بیشتر، جلوتر رفتیم تا شاید یادگاری از تاریخ گذشته در آنجا بیابیم. كمی دورتر در كنار میدانی قدیمی بنایی عظیم و قدیمی كه از سنگ ساخته شده بود و از بناهای اطرافش متمایز بود، قرار داشت.
در كنار این بنا گلدستهای مثلثی شكل و بلند قرار داشت كه ما در مسیر آمدن از مالقه (مالاگا) به غرناطه در جاهای متعددی نمونه آن را مشاهده كردیم. از نوع معماری آن چنین به نظر میرسید كه گویی مسجدی عالیشأن است. ما با اشتیاق فراوان به آن سو رفتیم. در جلوی درب آن دو سه سائل نشسته بودند و كمك میخواستند. درب اصلی ساختمان كه از چوب بسیار محكم ساخته شده بود به نظر میرسید كه بسته است، اما یكی از لنگههای كوچك درب باز بود كه با پایین نگه داشتن سر میشد به داخل رفت. ما از آنجا وارد شدیم و به سالنی تاریك رسیدیم كه در دو طرف آن برای ورود به ساختمان اصلی دو درب بزرگ وجود داشت. درب سمت چپ بسته بود، اما میشد از درب سمت راست وارد شد. ما از آنجا وارد شدیم و متوجه شدیم كه این بنا یك كلیسا است و گروهی از مسیحیان در آن مشغول انجام مراسم مذهبیشان هستند. از ساختمان خارج شدیم، ولی قلبمان گواهی میداد كه روزگاری این بنا مسجدی بوده كه بعداً به كلیسا تبدیل شده است. این تصور ما بعد از بررسی و تحقیق كاملاً درست ثابت شد؛ زیرا كه روزگاری این بنای باشكوه «مسجد جامع غرناطه» بوده است. قلبم جریحهدار شد. در مسجد عظیمی كه طلایهداران توحید تا صدها سال پیشانی بندگی در حضور پروردگارشان میساییدند، محلی كه هر روز پنجبار صدای ملكوتی اذان از منارههای آن بلند میشد و تمامی فضا را منور و معطر میساخت، امروز تاریكی كفر و شرك بر آن سایه افكنده بود.
پوشیده تری خاك مین سجدون كــ نشان هین/ خاموش اذانین هین تری باد سحر مین
مسیحیانی كه سلطنت اندلس را از مسلمانان گرفتند، انسانهایی بینهایت تنگنظر، متعصب و كجفكر و كجفهم بودند. آنان اندكی بعد از اقتدارشان دستور دادند كه تمامی مساجد این سرزمین تبدیل به كلیسا شود. این مسجد عظیمالشأن نیز هدف این بیعدالتی قرار گرفت، البته این بیعدالتی به اینجا ختم نشد چرا كه مقبرههای فاتحان مسیحی فردینانند و ازابلا نیز در این مسجد ساخته شد.
از شاخصههای این طرز تفكر متعصبانه بود كه باعث شد حتی یك مسجد هم در این سرزمین باقی نماند. برخی از نویسندگان غربی از این عمل مسیحیان یعنی تبدیل مساجد به كلیسا دفاع كرده و گفتهاند كه این در واقع دفاع و انتقامی از سوی آنان در مقابل مسلمانان بوده است. چرا كه مسلمانان بسیاری از كلیساهای مناطق فتح شده را تبدیل به مسجد كردهاند، بنابراین مسیحیان نیز در مقابل در اندلس انتقام گرفته و مساجد را تبدیل به كلیسا كردند. اما واقعیت این است كه چنین حمایتی از رفتار مسیحیان ظلم در مقابل حق و صداقت است. اولاً موارد تبدیل كلیسا به مسجد از سوی مسلمانان بسیار كم اتفاق افتاده است، و مشابه كاری كه با مساجد مسلمانان در اندلس شد به گونهای كه حتی نام و نشانی از یك مسجد هم باقی گذاشته نشد، در هیچ یك از سرزمینهای فتح شده از سوی مسلمانان رخ نداده است. در اسلام این حكم شرعی وجود دارد كه اگر سرزمینی بدون صلح یعنی با جنگ فتح شد، از نظر شرعی مسلمانان بر سرزمینهای آن اختیار كامل دارند، حتی میتوانند عبادتگاه غیرمسلمانان را كاملاً از بین ببرند و یا تبدیل به مسجد كنند، با وجود این حكم، فاتحان مسلمان از این مجوز شرعی به ندرت استفاده كردهاند. در بعضی مواقع آن هم به خاطر ضرورت یا مصلحت كلیسایی را تبدیل به مسجد كردهاند، اما بسیاری از عبادتگاههای غیرمسلمانان به حال خود گذاشته شده است. اما اگر منطقهای با صلح فتح شده است، مخصوصاً زمانی كه معاهدهای بر محفوظ ماندن عبادتگاههای غیرمسلمین امضا شده است، حتی یك مورد هم اتفاق نیفتاده كه به زور عبادتگاهی تخریب و یا به مسجد تبدیل شود؛ حداقل من یك واقعه در تاریخ نتوانستم پیدا كنم.
مسیحیان، غرناطه را نه با جنگ بلكه با امضای توافقنامهای و با صلح فتح كردند. وقتی فردینانند و ازابلا الحمراء را از ابوعبدالله تحویل گرفتند قبل از آن معاهدهای را امضا كرده بودند كه مشتمل بر 67 مورد بود. در این معاهده موارد زیر نیز ذكر شده بود:
1ـ مسلمان چه ثروتمند باشد یا فقیر به جان و مالش هیچگونه ضرری وارد نخواهد شد و هر كجا كه بخواهد میتواند سكونت اختیار كند.
2ـ مسیحیان حق دخالت در امور دینی و مذهبی مسلمانان را ندارند و هیچ مزاحمتی برای ادای احكام شرعی مسلمانان به وجود نخواهند آورد.
3ـ مساجد و زمینهای وقفی به حال خود باقی گذاشته میشوند، و هیچ مسیحی حق ورود به مساجد مسلمانان را ندارد.
4ـ قوانین شرعی اسلام در امور اقتصادی مسلمانان جاری خواهند ماند.
5ـ مسیحیانی كه مسلمان شدهاند مجبور به بازگشت از اسلام نخواهند شد و اگر مسلمانی بخواهد مسیحی شود، حاكمی از مسلمانان و حاكمی از مسیحیان به تحقیق در مورد آن پرداخته كه مبادا به این امر مجبور شده باشد.(3)
بعد از امضای این معاهده ارزش آن بیش از كاغذی بیجان نبود. هیچ موردی از موارد معاهده باقی نمانده بود كه آشكارا برخلاف آن عمل نشود. بر چشمان فردیناند و ازابلا و كشیشهای مسیحی پردهای از تعصب كوركورانه كشیده شده بود. اما بیش از همه عملكرد آن مؤرخینی باعث حیرت است كه اصطلاح «محققین بیطرف» را بر خود گذاشتهاند و در سایة این ظلم و ناعدالتی كه در حق تمامی انسانیت شده است به دنبال بر حق جلوه دادن آنان اعمال غیرانسانی هستند. اگر بخواهیم توجیه صحیحی از این واقعه داشته باشیم جز این نیست كه این فقط انعكاس اعمال بد مسلمانان بوده است.
به هر حال! در حالی كه قلبمان آكنده از غم و اندوه بود از آنجا دور شدیم و دوباره با توجه به تابلوهای راهنما به سوی «الحمراء» به راه افتادیم و خیابانها و كوچهها را یكی بعد از دیگری پشت سر گذاشتیم. تمامی این قسمتها بخشهایی از شهر قدیم غرناطه بود. در نقطهای دیگر ساختمان باشكوه دیگری خودنمایی میكرد كه در اطراف آن تعداد زیادی از جوانان در رفت وآمد بودند. سپس برای ما مشخص شد كه این بنا متعلق به دانشگاه است. در تحقیقی كه بعداً كردم فهمیدم نام آن (Al-Madraza) است كه صورت تغییر یافته «المدرسه» است. در زمان حكومت مسلمانان این بزرگترین مدرسه و مركز علمی آموزشی غرناطه بوده است كه نه تنها ساكنین غرناطه بلكه دانشجویانی از كشورهای غربی دور دست نیز در آن مشغول به تحصیل بودهاند. خدا میداند چند نفر از علمای بزرگ ما در این مدرسه مشغول به تعلیم و انتشار علوم اسلامی بودهاند كه امروزه حتی مشخص كردن نام و نشانی از آنان غیرممكن است. در پردة خیالم علمای برجستهای همچون علامه شاطبی، ابنالخطیب و ابوالحسن ابن الامام رحمهمالله را در حال رفت و آمد در این مدرسه میدیدم.
بعد از آن در كتابچهای كه در خصوص آشنایی با تاریخ شهر غرناطه به زبان انگلیسی نوشته شده است مطالعه كردم كه در دورة اقتدار مسلمانان، این بنا یكی از بناهای زیبا و باشكوه غرناطه به شمار میرفته است. درب ورودی آن از سنگ مرمر ساخته شده بود و محرابی به شكل نعل اسب در آن نقش بسته بود. سقف آن با میناكاری چشمنوازی تزیین شده بود و بر پنجرههای آن الفاظی عربی كندهكاری شده بود. در آن كتاب آمده بود كه این بنا بزرگترین دانشگاه مسلمانان بوده است كه شخصیتهایی همچون ابنالفجار، ابنمرزوق، ابوالبركات، بلفنی، ابنالطاوسی و ابنفیفا در آنجا تحصیل كردهاند.
این دانشگاه را سلطان یوسف اول ساخت، سپس در دوران حكومت مسیحیان، چارلز اول در سال 1526م. آن را به شكل دانشگاهی جدید درآورد و تعمیراتی در بنای آن انجام داد. در كنار «المدرسه» كوچههای پرپیچوخمی قرار داشت. با گذشتن از آنها دوباره به خیابانی رسیدیم كه هتلمان در آن بود. در انتهای این خیابان میدانی وجود داشت كه در وسط آن مجسمهای نصب شده بود و فوارهای نیز در آنجا نصب بود. نام میدان (Bibrambla) بود. با تحقیقی كه كردم پی بردم كه این میدان نیز از آثار دورة اسلامی و بزرگترین میدان شهر غرناطه بوده است و به آن میدان «باب الرمله» میگفتهاند و (Bibrambla) شكل تغییریافتة آن نام است. چند خیابان به این میدان منتهی میشدند. نامهای این خیابانها نیز قدیمی بودند؛ مثلاً نام یكی از خیابانها (Zacatin) است كه در اصل خیابان السقاطین بوده است. خیابانی دیگر (Boabdil) نام داشت كه در اصل خیابان ابوعبدالله بوده است.
برای رسیدن به قصر الحمراء باید از طرف چپ میدان به مسیرمان ادامه میدادیم. در آن طرف خیابان پرعرضی وجود داشت كه كمی دورتر با بنایی كه در وسط آن قرار گرفته بود تنگ و كمعرض میشد. روی تابلوی این خیابان كمعرض نام (Albaicin) درج شده بود. (Albaicin) در واقع شكل تغییریافته و تحریف شده «حیالبیازین» است كه یكی از محلههای قدیم غرناطه بوده است. «حیالبیازین» از محلههای مشهور غرناطه بوده و گفته میشود آثار تاریخی گرانبها و بسیاری در این محله وجود داشته است كه شاید برخی از آنها تا هنوز هم باقی مانده باشند.
ادامه مسیر قدری تاریك بود و معلوم نبود كه فاصلة ما با حیالبیازین چقدر است لذا از جلو رفتن منصرف شدیم. در قسمت راست كوچة تنگی وجود داشت كه به طرف قصر الحمراء امتداد پیدا میكرد. بعد از پرسوجو معلوم شد كه قصر الحمراء تقریباً در فاصله یك و نیم مایلی ما قرار دارد و دروازههای آن ساعت پنج بعدازظهر بسته شده است و ساعت 9 صبح برای بازدید گردشگران باز میشود. هدف ما رفتن به الحمراء در آن وقت شب نبود، بلكه میخواستیم وقت بازگشایی آن را بدانیم و گشتوگذاری در محلههای قدیمی شهر داشته باشیم. لذا از یكی از مغازههای آنجا كتابچهای را كه ذكر آن در بالا گذشت خریدم و به سوی هتل به راه افتادیم.
———————————
1) گفته میشود اولین قومی كه بعد از طوفان نوح در این مناطق ساكن شدند «اندلش» نام داشتند. عربها شین را به سین تبدیل كرده و این سرزمین را اندلس نامیدند. سپس پادشاه روم به نام «اشبان» حكومت منطقه را به دست گرفت و شهری به نام «اشبیلیه» بنا كرد؛ این شهر بعدها اشبانیا نام گرفت و رفته رفته بر تمام این سرزمین اشبانیا اطلاق شد. اسپانیا صورت تغییر یافته اشبانیا است. (نفحالطیب للمقری، ص:130)
2) سوزاندن كشتیها در كتب تاریخ معاصر بسیار شهرت دارد، اما در منابع مستند قدیمی كه در زمینة فتح اندلس نگاشته شدهاند، نتوانستم در مورد آن چیزی پیدا كنم. مقری، بزرگترین مؤرخ اندلس، واقعة فتح اندلس را به تفصیل بیان كرده است اما ذكری از سوزاندن كشتیها به میان نیاورده است. ابنخلدون، طبری و غیره نیز ذكری از آن نكردهاند. ممكن است مؤرخینی كه به ذكر این ماجرا پرداختهاند از خطبه طارق بن زیاد به این نتیجه رسیده باشند. والله اعلم.
3) مواد و شرایط این معاهده زیاد هستند كه در اینجا فقط به چند مورد آن اشاره شده است. برای تفصیل به نفحالطیب جلد 6 صفحة 277 مراجعه شود.
شیخالاسلام مولانا عبدالحمید، امروز (8 خرداد 1405) در مراسم نماز جمعه زاهدان، اوضاع اقتصادی و…
شیخالاسلام مولانا عبدالحمید، امروز (6 خرداد 1405) در مراسم عید سعید قربان زاهدان، با اشاره…
شیخالاسلام مولانا عبدالحمید در مراسم نماز جمعه زاهدان (1 خرداد 1405)، مراسم حج را «اجتماع…
شیخالاسلام مولانا عبدالحميد در مراسم نماز جمعه زاهدان (25 اردیبهشت 1405)، با استناد به سورۀ…
سیوپنجمین همایش تجلیل از دانشآموختگان و حافظان قرآن دارالعلوم زاهدان پنجشنبه (24 اردیبهشت 1405) با…
شیخالاسلام مولانا عبدالحمید، 18 اردیبهشت 1405 در مراسم نماز جمعه زاهدان، مشکلات معیشتی مردم را…