سنیآنلاین| هر نعمتی ارزش و بهای خودش را دارد. زمانی ارزش واقعی یک نعمت به چشم میآید که انسان آن را از دست بدهد. باارزشترینِ نعمتها، نعمت “مادر” است؛ نعمتی بیبدیل و بیمانند و گرانبها. بچه آغوش مادر را از همهچیز بیشتر دوست دارد و آن را با دنیا عوض نمیکند و هیچ دامن و آغوشی او را آرام نمیکند و در خود جای نمیدهد. اگر سکۀ بخت فرزندی برگردد و مادری دلبندش را از آغوش خود طرد کند، چنین بچهای چگونه میتواند زنده بماند و ادامۀ حیات بدهد؟ چه مشکلات و مصائبی که او را تهدید نمیکنند! وطن و کشور هر انسان بهمثابۀ “مادر” است. فرد فقط در آغوش سرزمیناش آرام و قرار میگیرد. اگر این مادر پارهتنش را از دامن خود براند، قطعاً هیچ مُلک و سرزمینی او را پذیرا نخواهد بود و خیلی زود چنین فردی زیر آوار بدبختیها و مصایب زندگی له میشود و طوفان مشکلات او را بهسوی نیستی میراند و او برای همیشه از صفحۀ زندگی محو میشود.
در ادامه با خواندن روایت چند تن از کسانی که در برزخ «منع خدمات» دستوپا میزنند، بهتر میتوان حالوروز این گروه از شهروندان را فهمید و درک کرد.
روایت اول
«طعم تلخ منع خدمات از چشیدن هر زهری تلختر است. منع خدمات بهمعنای کامل کلمه یعنی «بیهویتی». بهنظرم وضعیت منع خدماتیها از فاقدین شناسنامه و افراد بیهویت هم سختتر است؛ فردی که هویت ندارد تکلیفش با خودش مشخص است، منع خدمات به اینصورت است که فردی که قبلا از خدمات اجتماعی استفاده کرده، اما یکدفعه محروم میشود؛ مانند فرزندی که مادر در بدو تولد او را فرزند خود میدانسته، اما به یکباره او را از آغوش خود بگیرد و به گوشهای پرت کند.» این جملات را حسین 45 ساله میگوید. ده سال است که شناسنامۀ او به همراه خانوادهاش منع خدمات شده و تا هنوز هم نتوانسته هویت خود را ثابت کند تا برای فرزندانش شناسنامه بگیرد. او میپرسد: «به نظر شما آیندۀ فرزندان بیشناسنامه چه میشود؟! آیا میتوان آنان را زنده تصور کرد؟!» خودش به سؤالات خود پاسخ میدهد: «افراد منع خدمات دچار مرگ مدنیاند و مانند مردگان متحرکی هستند که در جامعه برای زندهماندن دستوپا میزنند و از تمام حقوق شهروندی محروم هستند و همهاش به آنها به چشم اتباع غیرایرانی نگاه میشود.»
روایت دوم
علیرضا 37 ساله است. او یکی دیگر از شهروندانی است که مدارک هویتیاش «منع خدمات» شدهاند. علیرضا به خدمت سربازی رفته و کارت پایان خدمت گرفته است: «سیکلم را گرفتم. پس از مدتی خود را برای اعزام سربازی معرفی کردم. دوران آموزشی را در سیرجان گذراندم و دوران خدمتم در جزیرۀ سیری بوشهر سپری شد. دوران سربازی از روزهای سخت و پراسترس است. در دو سال خدمت سربازی سختیها و مرارتهای زیادی متحمل شدم. پس از اتمام این دوران، ازدواج کردم. دیری نگذشت اولین فرزندم به دنیا آمد. برای گرفتن شناسنامه برای نوزادم به ثبتاحوال مراجعه کردم. شناسنامهام را از دستم گرفتند و گفتند مدرک شناساییام «منع خدمات» شده است. دنیا به یکباره بر سرم آوار شد. سرم گیج رفت، همۀ سختی دوران سربازی مثل فیلم از جلوی چشمانم گذشت.» او با آه و حسرت ادامه میدهد: «سالها دوندگی کردم تا شاید بتوانم ثابت کنم وطنم همینجاست، اما هنوز موفق نشدهام. وقتی مدارک شناسایی فرد منع خدمات میشوند، به یکباره بیهویت میشود و نمیتواند برای هیچیک از فرزندانش شناسنامه بگیرد و از همۀ خدمات اجتماعی هم محروم میشود و نمیتواند به حقوحقوقش برسد یا از آن دفاع کند.»
روایت سوم
«چندین سال قبل فقط بر اساس یک شک و شبهه به تابعیت پدرم شک کرده و شناسنامهاش را به اصطلاح «منع خدمات» کردند و در کسری از ثانیه همۀ اعضای خانواده؛ پدر و برادرها و خواهرهایم بیوطن شدند.» این را ستاره 35 ساله میگوید. او به پای فلجش اشاره میکند و اینگونه صحبتهای خود را ادامه میدهد: «بچه بودم و زرنگ و باهوش. همسایۀ ما که خدا ازش نگذرد، من را چشمزخم زد و این حالوروز به سرم آمد. شاید باورش براتون سخت باشه، اما در این مدت برام تلخی «منع خدمات» از فلجشدن کمتر نبوده است و هر روز اندوه عمیق و بیپایان منع خدمات قلبم را مچاله میکند.» او به گفتهاش اضافه میکند: «از وقتی مدارک شناسایی ما منع خدمات شدند، از هر نوع خدمات دولتی محروم شدیم. قبل از منع خدمات، کارمند بهزیستی بودم و ازآنجا چندرغازی دریافت میکردم، اما با منع خدمات از آن هم محروم شدم. وزنم سنگین است. باید هر دو،سه ماه یکبار عصا بخرم. از وقتی بابام وفات کرده، الان حتی توانایی مالی برای خرید عصا را ندارم.»
روایت چهارم
رحمتالله 52 ساله یکی دیگر از شهروندانی است که مدارکش منع خدمات شدهاند. او که سالها پیش به خدمت سربازی هم رفته، میگوید: «خدمت سربازی رفتم و کارت پایان خدمت گرفتم. مدتی بعد گواهینامه گرفتم. مانند یک شهروند عادی زندگی میکردم و برای خودم کسبوکاری داشتم. روزی به بانک رفتم، متوجه شدم مدارک شناساییام منع خدمات شدهاند. خیلی پریشان و نگران شدم. از آن روز تا به امروز نتوانستم از حسابم پولی بردارم.» او ادامه میدهد: «منع خدمات فقط به حساببانکی فرد صدمه نمیزند، بلکه به همۀ بخشهای زندگیاش آسیب میزند؛ چنین فردی نمیتواند دفترچه بیمه داشته باشد، برای بچههایش شناسنامه بگیرد، حقوحقوق خود را از دیگران مطالبه کند، از اموال شخصیاش دفاع کند، صاحب ماشین و موتور و هر وسیله نقلیه دیگر بشود.» رحمتالله از دوندگیهایش برای اثبات هویتش میگوید: «خیلی برای اثبات هویتم تلاش کردم، اما به نتیجهای نرسیدم. وکیلی از تهران گرفتم. او همۀ سعی و تلاشش را به کار بست، اما افاقه نکرد. من یک شهروند ایرانی هستم، امیدوارم شرایطی در کشور رقم بخورد که منع خدمات از شناسنامهام برداشته شود.»
روایت پنجم
محمد 48 ساله یکی از کسانی است که سالها پیش به تابعیتش شک کردند و بهتبع آن همۀ اعضای خانوادهاش منع خدمات شدند. او اکنون چندین فرزند دختر و پسر دارد. دو تا از دخترانش را ازدواج داده است و هنوز نتوانسته برای مدارک شناسایی خود و آنها کاری بکند. او میگوید: «منع خدمات مدارک پدر خانواده مانند ویروس به همۀ اعضای خانواده سرایت میکند و همه را درگیر خود میکند.» محمد به گفتهاش اضافه میکند: «به نظرم فردی که مدارک شناساییاش منع خدمات میشود، اصلاً با یک زندانی فرقی ندارد؛ او باید همهاش در خانه حبس باشد. از مأمورین کلانتری بترسد. هرکس حقوحقوقش را بالا کشید سکوت کند زیرا نمیتواند مالکیت خود را بر اموال و سرمایۀ خودش ثابت کند. قطعاً اگر کمر این فرد زیر بار مشکلات زندگی خم نشود، منع خدمات آن را میشکند و خودِ فرد زیر فشار این مشکل منزوی و گوشهگیر میشود.»
سخت است خو کرده به ناز، جور مردم بُردن
متأسفانه در گذشته در بعضی از مناطق کشور ازجمله در سیستانوبلوچستان، هرکس با فردی درگیر میشد یا مشکل خانوادگی پیدا میکرد، به ثبت احوال شهر مراجعه کرده و به دروغ گزارش میداد که مدارک هویتی فرد مذکور مشکل داشته و این شخص مشکوکالهویة است. مسئولان ثبت احوال نیز بدون بررسی دقیق، بلافاصله شناسنامۀ فرد را «منع خدمات» کرده و او را از تمام خدمات اجتماعی و شهروندی محروم میکردند و اینگونه و به همین راحتی فرد به همراه فرزندانش بیهویت شده، فرزندانش از فراگیری علم و دانش محروم و تمام اعضای خانوادگی از هر نوع خدمات دولتی محروم میشدند.
«منع خدمات» معضلی است که از لحاظ روانی اعصاب و روان فرد را دربوداغان میکند و او را به فردی کینهای و خشمگین تبدیل میکند. زندگی زیر سایۀ سنگین منع خدمات بسیار سخت و مشکل است و حجم بزرگی از مشکلات این افراد به دلیل منع خدمات شناسنامههایشان است. این افراد مدام با ترس و استرس در جامعه زندگی میکنند و از ترس اینکه توسط مأموران نظامی و امنیتی دستگیر و از سرزمینشان طرد شوند، بدون ضرورت از خانههای خود خارج نمیشوند.
افراد منع خدمات نهتنها یارانه دریافت نمیکنند، بلکه اگر بیمار شوند بیمارستان هم به سختی پذیرششان میکند. اگر پذیرش هم بکند، تعرفهها برایشان مانند یک فرد خارجی حساب میشود و باید هزینههای هنگفتی را نیز متحمل شوند. این افراد از استخدام و امنیت شغلی نیز محروم میشوند. قطعاً رفتار اینچنینی با آنان، بیکاری و شغلهای کاذب در جامعه را رشد میدهد و دود منع خدمات نهتنها در چشم منعخدماتیها میرود، بلکه بسیاری از افراد جامعه با آن دود بینایی خود را از دست میدهند و با مشکلات بزرگی روبهرو میشوند.
سقف آرزوهای منع خدماتیها برداشتن کلمه «منع خدمات» از روی شناسنامههایشان است. شناسنامه برای آنان یعنی کارت ملی، یارانه، تحصیل، دریافت خدمات بهداشتی و درمانی و خیلی چیزهای دیگر. با شناسنامه و اوراق هویتی، آنها کشف میشوند و صاحب هویت میشوند و جزو آمار جمعیتی نیز بهحساب میآیند.
در یک کلام میتوان گفت این بیت گلستان سعدی به خوبی بیانگر حالوروز آندسته از هموطنانیست که مدارک هویتیشان «منعخدمات» خورده است: سخت است پس از جاه، تحکم بردن/ خو کرده به ناز، جور مردم بُردن