آیا تاکنون بهطور جّدی به این موضوع اندیشیدهاید که فرزند شما چه رفتار و چه ویژگیهای شخصیتی خواهد داشت؟ مطمئناً شما همانند سایر پدران و مادران بارها فکر کردهاید و هزاران آرزو و امید به ذهنتان خطور کرده است؛ گاهی احساس غرور را تجربه کردهاید و گاهی نگرانی وجودتان را فراگرفته است.امروزه در سایة تحقیقات گسترده، مشخّص شده است که تعامل وراثت و محیط، چگونگی رشد هر انسانی را تعیین میکند؛ بهعبارتدیگر رفتار هر فردی تحت تأثیر ساختارهای ژنتیکی، محیط قبل از تولد و ضمن تولد، و محیط بعد از تولد (خانواده، همسایگان، محلّ زندگی، جامعه، فرد، خردهفرهنگها و…) است. محیطی که در آن کودکان رشد میکنند، همانند وراثت ژنتیکی بسیار پیچیده است. خانواده اوّلین و مهمترین نهاد برای رشد و پرورش محسوب میشود. رفتار هر عضو خانواده بر رفتار دیگر اعضا تأثیر دارد و سیستم خانواده یک سیستم پویا است و دائماً با رویدادهای تازه، تغییرات رشدی اعضای خانواده و تغییرات اجتماعی سازگار میشود. امّا علیرغم این تغییرات میتوان ویژگیهای باثباتی را در عملكرد خانوادهها یافت که نحوة رفتار والدین با فرزندان و ارتباط خواهران و برادران را با یکدیگر تعیین میکنند. علاوهبر آن ارزشها، باورها، انتظارات و آیین و رسوم فرهنگی هم بر تمامی جنبههای زندگی روزمره تأثیر میگذارند. بدیهی است در دنیای پیچیدهای که زندگی میکنیم رشد و پرورش مطلوب به سیاستهای دولتها هم (بهویژه برنامههای رشد اجتماعی ـ فرهنگی) بستگی دارد. برنامههای مؤثر اجتماعی تحت تأثیر عوامل متعدّدی قرار میگیرند، مثل ارزشهای فرهنگی و دینی، منابع اقتصادی کشور، سازمانها و افرادی که برای ارتقای سطح زندگی شهروندان اقدامات مفید و مؤثری انجام میدهند.
همانطور که گفته شد، گرچه علاوهبر خانواده، عوامل دیگری هم در رشد سالم و بههنجار کودکان تأثیر میگذارند و روشهای تربیتی و نحوة رفتار والدین هم شدیداً تحت تأثیر این عوامل قرار میگیرند، ولی بهدلیل گستردگی موضوع و نیز بهدلیل اینكه وقتی کودک مؤدّب و سازگار است و یا حتّی ضعیف، عصبی و خلافکار است، والدین مسئول شناخته میشوند، لذا در مقالة حاضر به تأثیر رفتار والدین و فضای خانواده بر خصوصیات و رفتارهای کودکان پرداخته میشود.
تقریباً همة والدین از اینكه فرزندانشان چگونه باشند، یک تصویر آرمانی میسازند و برای سوق دادن کودک به سوی این هدف (تصویر آرمانی) روشهای زیادی را مورد آزمایش قرار میدهند؛ فرزندان خود را تشویق یا تنبیه میکنند، برای کودکانشان سرمشق و الگو ارائه میدهند، انتظارات و باورهای خودشان را توضیح میدهند و سعی میکنند فرزندانشان را به مراکز آموزشی و تربیتی خاصّ بسپارند و برای آنها دوستانی انتخاب کنند که با اهداف و ارزشهای آنها هماهنگ باشند.
روشها و سبکهای فرزندپروری
اوّلین تماس کودک در محیط با والدین است. والدین برای نوزاد منبع آرامش، محبّت، تغذیه و مراقبت هستند. روانشناسان و متخصّصان تعلیم و تربیت سالها است (حداقل بهصورت علمی از حدود یک قرن پیش) علاقهمند به این موضوع هستند که چگونه والدین بر رشد اجتماعی و تواناییهای مفید و مؤثر کودکان تأثیر میگذارند؟
یکی از مهمترین رویکردها در این زمینه، مطالعة سبک فرزندپروی والدین و پیامدهای رفتاری آن بر کودکان است. سبک فرزندپروری فعالیت پیچیدهای است که رفتارهای خاصّ فراوانی را شامل میشود و هر یک از این رفتارها بهتنهایی و یا همراه با سایر رفتارها پیامدهایی برای کودکان خواهد داشت، گرچه رفتارهای فرزندپروری خاصّی مثل کتکزدن و دادزدن سر کودک بر رشد بچهها تأثیر دارند، امّا فقط توجّه کردن به یک رفتار معین والدین بهتنهایی گمراهکننده خواهد بود.
بسیاری از محقّقین ذکر کردهاند که یک عمل و اقدام خاصّ برای پیشبینی سلامت و سازگاری کودکان اهمّیت کمتری از الگوهای گستردة فرزندپروری دارد، لذا پژوهشگران سعی کردهاند الگوهای گستردة فرزندپروری را توصیف نمایند. خانم دیانا بامریند، از صاحبنظران و پیشگامان پژوهش در زمینة شیوههای فرزندپروری، با مشاهدة طبیعی و زیرنظر گرفتن رفتار والدین کودکان پیشدبستانی و همچنین مصاحبه و سایر روشهای پژوهش، و تعامل والدین با کودکان را مورد بررسی قرار داد و از این مطالعه چهار جنبة مهم فرزندپروری مشخّص گردید:
1ـ راهبردهای انضباطی؛
2ـ گرمی و حمایتگری؛
3ـ شیوههای ارتباط؛
4ـ انتظارات مربوط به رشد و کنترل.
گرچه روانشناسان و متخصّصان تعلیم و تربیت در جریان پژوهشها رفتار والدین را به شیوههای مختلفی مورد بررسی قرار دادهاند، ولی بهنظر میرسد دو جنبة مهم فرزندپروری اهمّیت زیادی دارند:
1ـ پذیرش در برابر طرد کودکان؛
2ـ سختگیری در برابر آسانگیری.
والدین ممکن است بهدرجات مختلفی این جنبههای رفتاری را داشته باشند، بهگونهای که از ترکیب این دو جنبه، الگوهای مختلف رفتار والدین شکل میگیرد. مثلاً والدین آسانگیر و طردکننده، نسبتبه فرزندان بیاعتنا هستند و والدین آسانگیر و پذیرا آزادمنش میباشند. والدین طردکننده و سختگیر ممکن است متوقّع و منفیباف بهنظر آیند و والدینی که هم پذیرا و سختگیر هستند ممکن است بهصورت حمایتکننده یا بخشنده رفتار نمایند.
چهار شیوه فرزندپروری
طبقهبندی والدین برحسب اینكه در چه نقطهای از ابعاد فرزندپروری قرار دارند، شیوههای فرزندپروری گستردهای را مشخّص میکند. براساس ابعاد فرزندپروری بامریند، اکثریت والدین یکی از سه سبک فرزندپروری را نشان میدهند، ولی براساس پژوهشهای بعدی، مککوبی و مارتین شیوة چهارم فرزندپروری را مشخّص کردند. مهمترین شیوههای فرزندپروری عبارتاند از:
1ـ شیوة فرزندپروری آسانگیر؛
2ـ شیوة فرزندپروری مستبدّانه؛
3ـ شیوة فرزندپروری مقتدرانه و قاطع؛
4ـ شیوة فرزندپروری مسامحهکارانه و بیتفاوت.
فرزندپروری آسانگیر
والدین آسانگیر صرفاً پذیرا هستند ولی هیچ درخواست و توقّعی از فرزند ندارند و از هر نوع اعمال کنترلی بر کودک خودداری میکنند. این والدین درحالیکه فرزندان رشد کافی نکردهاند و هنوز توانایی تصمیمگیری در بسیاری از امور را ندارند، به آنها اجازه میدهند که در هر سنّی، خودشان تصمیم بگیرند و حتّی تصمیماتی بگیرند که مستلزم کسب تجربه و دانش هستند و فرزندانشان هنوز به آنها دست نیافتهاند. به فرزندان اجازه میدهند هر وقت و هر چه دوست دارند بخورند و هر ساعتی خواستند و به هر میزانی که میخواهند بخوابند و تلویزیون تماشا کنند و یا بیرون از خانه بمانند. بهطور کلّی بامریند معتقد است که یک پدر یا مادر آسانگیر همیشه در تلاش است که همسو با تکانهها، درخواستها، اعمال و امیال کودک رفتار کند و هیچ توقّعی از کودک برای انجام کارهای منزل و رفتار مناسب ندارد و در ذهن کودک تصویری از خود ایجاد میکند که کودک او را تنها منبع خدمات میداند که هرگاه بخواهد میتواند از این منبع استفاده کند و نه بهعنوان عاملی توانا و فعّال که مسئول شکل دادن و یا تغییر رفتار فعلی یا رفتار آتی کودک است.
کودکان والدین آسانگیر، از اتّکای به خود، خودکنترلی و استقلال رأی اندکی برخوردارند، کودکان ناپختهای هستند و در روبهرو شدن با ناملایمات رفتار نامناسب و کودکانهای دارند.
این والدین دیکتاتور، مستبدّ، متوقّع و خودکامه هستند و از فرزندانشان اطاعت محض میطلبند و کنترل سختگیرانهای را بر فرزندان اعمال میکنند و نگرش آنها این است که «هر چه من میگویم باید انجام دهی و در غیر این صورت تحت فشار و تنبیه قرار میگیری!» و انتظار دارند همیشه فرزندان بدون چونوچرا از اوامر و دستورات بزرگترها اطاعت کنند.
پدر و مادر مستبدّ، شخص پرتوقّع و خودکامهای است که تلاش میکند رفتارها و نگرشهای فرزندش را مطابق یک دسته از معیارهای خشک شکل دهد، و کنترل و ارزیابی کند. این معیارها نه از طریق گفتوگو و مشورت تنظیم شدهاند و نه متناسب و انعطافپذیر هستند، بلکه معیارهایی مطلق هستند که صاحبان قدرت آنها را تعیین کردهاند. این والدین، کودک خوب را کودک مطیع، تسلیم و منفعل میدانند و در مواقعی که رفتار و عملكرد کودک در تعارض با معیارهای تعیینشده قرار میگیرد، از تنبیه و اعمال زور برای کنترل کودک استفاده میکنند.
کودکانی که دارای والدین با سبک فرزندپروری خودکامه و مستبدّانه هستند، گوشهگیر، ناراضی و ناخشنوداند و در ارتباط با همسالان و در مواقع ناکامی با پرخاشگری و خصومت واکنش نشان میدهند. این کودکان همچنین پرخاشگری خود را بهصورت منفعلانه نشان میدهند، منزوی و غمگین و آسیبپذیر هستند و کنجکاوی کمتری از خود نشان میدهند.
فرزندپروری قاطعانه و مقتدرانه
والدین قاطع و مقتدر در مقایسه با سایر والدین، گرمتر، صمیمیتر و با محبّتتر هستند. این والدین هم به استقلال و تصمیمات فرزندان خود احترام میگذارند و هم قوانین و معیارهای مناسب تعیین میکنند و در مواضع خود قاطع و محکم هستند و درعینحال در مورد راهنماییها، معیارها و مخالفتهای خود دلایل منطقی و قاطعانه ارائه میکنند. سبک فرزندپروری این والدین نه کیفری و تنبیهکننده است، و نه قوانین و معیارهای خشک و غیرقابلانعطاف تعیین میکنند.
هم والدین مستبدّ و هم والدین قاطع هر دو هدفهای متعالی برای فرزندان خود در نظر دارند و از آنها انتظار دارند که رفتار مناسب و شایستهای داشته باشند و هم میخواهند بر فرزندان خود کنترل و نظارت داشته باشند، ولی تفاوت عمدهای که بین این دو نوع والدین دیده میشود، در مورد چگونگی کنترل و نظارت است. والدین مستبدّ از فرزندانشان اطاعت محض و بدون چونوچرا میطلبند، درحالیکه والدین قاطع و قدرتمند دلایل منطقی و قاطعانهای در مورد دستورات خود ارائه میکنند، و در تصمیمگیریها شرایط و نیاز فرزندان خود را در نظر میگیرند و دیدگاهها و نظرات آنها را مورد توجّه قرار میدهند.
بهطور کلّی فرزندپروری قاطع و مقتدر شیوهای است که با رابطة گرم و صمیمی با فرزندان مشخّص میشود. آنها معمولاً احساس خود را در مورد کارهای فرزندانشان ابراز میکنند و علاوهبر آن به فرزندان خود فرصت بیان مشکلات، افکار و احساسات را میدهند و با آنها همدلی میکنند. این والدین هم برای خود بهعنوان بزرگسال مسئول پرورش کودک، حقوقی قائلند، و هم علایق فردی و ویژگیهای خاصّ کودک را میشناسند. بامریند در پژوهشهای خود به این نتیجه رسید که فرزندان این والدین بسیار خوب پرورش مییابند، شاد و سرحال هستند، در کسب مهارتها و آموزشهای جدید و تسلّط بر آنها از اعتماد به نفس برخوردارند و پیشرفت زیادی میکنند.
فرزندپروری مسامحهگرانه و بیتفاوت
والدین مسامحهکار، نه توقّعی از فرزندان دارند و نه به نیازها و خواستههای آنان توجّه میکنند. از این والدین به عنوان والدین بیتفاوت یاد میشود که آزادی بیحدّوحصر و بدون نظارت به فرزندان خود میدهند و هیچگونه دخالتی در رفتارها و كارهای فرزندان ندارند. این والدین از زیر بار مسئولیت شانه خالی میکنند و فرزندان خود را بهحال خود رها میکنند. تفاوت والدین سهلانگار (مسامحهگر) و بیتفاوت، با والدین آسانگیر و بخشنده این است که والدین آسانگیر و بخشنده بیش از اندازه به فرزندان خود محبّت میکنند و منبع حمایت افراطی هستند، ولی از فرزندان خود هیچ توقّعی ندارند، امّا والدین بیتفاوت و سهلانگار نه به فرزندان محبّت میکنند و نه به نیاز آنها توجّه میکنند و نه اینكه از آنها انتظار رفتار براساس معیارها و قواعد دارند. کودکان این والدین از نظر هیجانی کنارهگیر و یا بیش از اندازه نیازمند محبّت هستند، نمیتوانند روابط صمیمی و دلبستگی برقرار کنند و به دیگران هم توجّهی نمیکنند و احتمال انجام رفتارهای پرخطر (مصرف مواد مخدر، پرخاشگری و …) در این کودکان بالا است.
تأثیر فضای خانواده و رفتار والدین بر رشد اجتماعی کودکان
اریکسون، از روانشناسان معروف، رشد روانی ـ اجتماعی را دارای هشت مرحله میداند که چهار مرحلة آن در دورة کودکی (از تولد تا شروع نوجوانی) قرار دارند. هر مرحله با یک بحران روانی ـ اجتماعی همراه است و وظیفة تربیتی حلّ و فصل این بحران میباشد. برخلاف نظر بنیانگذار روانکاوی (فروید)، اریکسون بر این باور است که در سال اوّل زندگی، کیفیت رفتار والدین نه کمّیّت آن اهمّیت قابل توجّهی دارد. مادر خوب کسی است که به فرزندش توجّه دارد و موجب کاهش ناراحتیاش میشود و هنگام شیر دادن فرزندش را در آغوش میگیرد و با شکیبایی منتظر میماند تا شیر کافی بخورد و وقتی علاقهای به شیر خوردن نداشت او را از شیر میگیرد.
اگرچه هیچ مادری نمیتواند تمامی نیازهای فرزندش را ارضا کند، ولی چنانچه رفتاری محبّتآمیز و دلسوزانه داشته باشد، اوّلین بحران روانی ـ اجتماعی یعنی اعتماد در برابر عدم اعتماد طفل بهصورت مثبتی حلّ میشود و کودک میتواند به مراقبت خود مادر و نیز دیگران اعتماد و اطمینان حاصل کند و این اعتماد پایة اعتماد و خوشبینی به جهان و آینده خواهد بود و لذا چنین کودکی جرئت کاوش در محیط را پیدا میکند. ولی چنانچه رفتار مراقبین کودک (مادر) در سال اوّل زندگی اعتمادآفرین نباشد، کودک به اطرافیان اعتماد نمیکند و بدبین خواهد شد که نتیجة آن کنارهگیری و انزوا از محیط و اطرافیان است.
در سال دوّم زندگی، کودک به مرحلهای از رشد میرسد که میتواند برخی از تکانههای خود را با شرایط و الزامات محیطی تطبیق دهد. علاوهبر آن، کودکان در این سنّ میل به استقلال و خودمختاری دارند. یکی از آموزشهای خاصّ در این دوره، آموزش آداب توالت و دستشویی رفتن است. اگر والدین پیش از اینكه کودک از لحاظ جسمانی آمادگی آموزش توالت را داشته باشد، برای رعایت آداب توالت اصرار کنند، بین آنها و کودک تعارض ایجاد میشود. ولی اگر والدین فرصت بهکارگیری مهارتهای کسبشده را به کودک بدهند و زمینة و انتخابهای مناسبی را برای فرزندانشان فراهم کنند، کودک به رعایت آداب توالت، غذا خوردن به شیوة مناسب، کمک در جمع کردن اسباببازیها، پوشیدن لباس و… علاقهمند میشود. اریکسون معتقد است والدینی که در آموزش توالت بسیار سختگیر یا آسانگیر هستند در سایر امور زندگی نیز چنین افراط و تفریطی را نشان میدهند و فرزندان چنین والدینی در تواناییهای خود و انجام عمل ماهرانه دچار احساس شرم، تردید و دودلی میشوند.
کودکان در حدود 3 تا 6 سالگی در مرحلهای از رشد روانی ـ اجتماعی قرار دارند که اریکسون از آن بهعنوان مرحلة ابتکار و خلاقیت در برابر احساس گناه یاد میکند. کودکان در این سنّ در دورة پیشدبستانی هستند و دوست دارند تکالیف و وظایف جدید را بهخوبی انجام دهند، با همسالان بازی کنند و تواناییهای خود را کشف کنند. همچنین در این مرحله، بازی کودکان از اهمّیت بهسزایی برخوردار است. کودکان از طریق بازیهایشان، خود و دنیای اطرافشان را میشناسند و بازی به کودکان این امکان را میدهد که مهارتهای جدید را بدون ترس از شکست یا انتقاد دیگران امتحان کنند و هدفها، آرزوها و نقشهای مورد انتظار را در بازیها تمرین کنند. علاوهبر آن کودکان از طریق بازی، هماهنگی و همکاری با سایر بچهها و فعالیت دستهجمعی را برای رسیدن به یک هدف مشترک تمرین میکنند. چنانچه کودکان در این مرحله محیط خانواده را تهدیدآمیز ادراک کنند و زیاد مورد انتقاد، سرزنش و تنبیه قرار گیرند، احساس گناه میکنند و در نتیجه تلاشها و بازیهای کودکان برای تسلّط یافتن بر تکالیف و وظایف جدید سرکوب میشود و اعتمادبهنفس آنها ضعیف میگردد و در برخورد با دیگران نگران و خجالتی میشوند.
معمولاً والدین، نمایندة فرهنگ و جامعهای هستند که در آن زندگی میکنند. کودکان در دورة سنّی پیشدبستانی با والدین خود همانندسازی میکنند و دوست دارند همانند والدین خود رفتار کنند و نقشهایی را بپذیرند؛ بنابراین انتقال انتظارات و اهداف فرهنگی توسّط والدین به فرزندان صورت میگیرد. انتظار میرود که هر کودکی با والد همجنس خود همانندسازی کند، امّا اگر والد همجنس توانایی برقراری رابطة محبّتآمیز و صمیمی با فرزندش را نداشته باشد و یا از قدرت مناسبی برخوردار نباشد، احتمال میرود که کودک با والد غیرهمجنس خودش همانندسازی کند؛ یعنی اگر پدر توانایی برقراری روابط محبّتآمیز و صمیمانه را نداشته باشد و یا فردی منفعل و کمنقش باشد، پسر ممکن است با مادر قدرتمند و صمیمی، همانندسازی کند و در آینده رفتارها و نقشهایی را بپذیرد که بیشتر زنانه هستند و برعکس آن هم صادق است. امّا اگر چنانچه هم پدر و هم مادر بتوانند روابط گرم، صمیمی و محبّتآمیز با فرزندانشان داشته باشند، بهطور طبیعی پسران با پدر، و دختران با مادر همانندسازی میکنند و ارزشها و نقشهای تعیینشده برای هر جنسیت را درونسازی میکنند و بر اساس آنها عمل مینمایند.
در محدودة سنّی 6 تا 12 سالگی كه دورة دبستانی است، بحران روانی ـ اجتماعی این مرحله، سازندگی در مقابل احساس حقارت میباشد. سازندگی با سختکوشی و کسب شایستگی در مهارتها و تکالیف متجلّی میشود. در این دورة سنّی کودکان از تربیتپذیری بالایی برخوردارند و آمادهاند تا توقّعات والدین و فرهنگی را که در آن زندگی میکنند، برآورده سازند.
تقریباً در تمامی فرهنگها و جوامع، تحصیلات رسمی در این دورة سنّی شروع میشود. طی این مرحله کودکان رفتار خودشان را با چارچوبهای قانونی مدرسه هماهنگ میسازند و از تواناییهای ویژة خود و دیگران آگاه میشوند. حسّ مسئولیت و تعهّد اخلاقی در آنها شکل میگیرد. چنانچه والدین فرزندان خود را برای تحصیل آماده نکرده باشند و یا شرایط زندگی کودکان بهشدّت ناگوار باشد (مثلاً توقّع بیش از اندازة والدین و مربّیان یا غفلت و بیتوجّهی)، احساس شایستگی و مهارت در آنها از بین میرود و دچار احساس حقارت میشوند. بهطور کلّی عدم اعتماد به تواناییهای خود در انجام کارها و تکالیف از مشخّصات چنین کودکانی است.