- سنی آنلاین - https://sunnionline.us/farsi -

کلید مثنوی؛ شرح مثنوی معنوی

masnaviklid

sharh

حكیم‌الأمّت مولانا اشرف‌علی تهانوی-رحمه الله-
ترجمه: صلاح‌الدین‌محمّد شهنوازی

اشاره: مثنوی معنوی، اثر ماندگار و شاهكار ادبی ـ‌ عرفانی مولانا جلال‌الدین محمّد بلخی رومی، كتابی آشنا برای بیشتر مردم ایران و جهان است. در بارگاه محتشم این كاخ بلند عرفانی و پادشاه پرجلالت آن، كسان بسیاری بار یافته، لبریز از فضایل و معارف شده و به دیگران فیض رسانده‌اند. یكی از نشانه‌های اهمّیت و تأثیرگذاری این اثر گران‌مایه، وجود شرح‌ها، تلخیص‌ها و ترجمه‌های بسیاری است كه به زبان‌های مختلف و در سرزمین‌های متفاوت، طی دهه‌ها و سده‌های پس از انتشار مثنوی معنوی، تدوین شده‌اند. یكی از این شرح‌ها كه در نوع خود بی‌بدیل، و در شبه‌قارة هند از جایگاه ممتازی برخوردار است، «كلید مثنوی» اثر علامة دوران، عارف واصل، مربّی كامل، محقّق نامدار، حكیم‌الأمّت مولانا اشرف‌علی تهانوی است كه به زبان اردو انتشار یافته، و بسیاری را شیفته و دلدادة خود كرده است تا آن‌جا كه شاعر مشرق‌زمین علامه محمّداقبال لاهوری در جایی گفته است: «من در تفسیر مثنوی معنوی، مقلّد و دنباله‌روِ مولانا اشرف‌علی تهانوی هستم».

(كاشمیری، شورش؛ فیضان اقبال؛ ص 242، 1998)
به امید پروردگار سبحان، قصد داریم از این شمارة ندای اسلام، در صفحه‌ای جدید با عنوان «ادب و عرفان»، ترجمة این اثر گران‌سنگ را، به قلمِ فاضلِ ارجمند جناب آقای صلاح‌الدین‌محمّد شهنوازی كه دانش‌آموختة مدارس علوم دینی و دانشجوی فوق‌لیسانس زبان و ادبیات فارسی است، تقدیم مثنوی‌دوستان و خوانندگان عزیز و فرهیخته‌مان كنیم؛ ان‌شاء‌الله كه برای همگان مایة خیر و بركت باشد.

بشنو از نی چون حكایت می‌کند                 وز جـدایـی‌هـا شكـایت می‌کنـد(1)

مقصود مولانا از «نی»، روح انسان است. روح انسان در عالم ارواح (عالم ملکوت) سرشار از محبّت خالق و غرق در معرفت حقّ بود. وقتی با عالم اجسام (عالم ناسوت) ارتباط پیدا کرد، صفات جسمانی از قبیل شهوت و غضب بر او غلبه یافت و در صفات روحانی او از قبیل محبّت، معرفت و… تنزّل آغاز شد. در این میان هرگاه بر اثر جذبه و كششی از عالم غیب، یا مصاحبت انسان کاملی و یا بنابر نشانه‌‌ای و یا ذوق شخصی به یاد گذشته‌اش افتاد و به كمبود‌های پدید آمده در آنها پی برد، بسیار اندوهگین شد و با زبان قال یا حال، اندوه و تأسف خود را آشکار كرد. مولانا این اظهار اندوه را به حکایت تعبیر می‌کند و چون این حکایت و اظهار تأسف توأم با آه و ناله و غم و اندوه است، آن را به نی تشبیه می‌کند. از طرفی، صفات حمیدة روح زیاداند، از قبیل محبّت، معرفت، ذکر دائم و… و در همه خلل ایجاد شده است، وقتی به تک تک آنها می‌اندیشد و این‌که در هر یکی از آنها نقایصی پدید آمده و از حالت اصلی خود فاصله گرفته‌اند، بر جدایی و دوری از یکایک آنها پریشان و اندوهگین می‌شود، به همین سبب نه از یک جدایی بلکه از جدایی‌های بسیاری شکایت می‌کند.

کز نیستان تا مرا ببریده‌اند                           از نفیرم مرد وزن نالیده‌اند

وقتی مولانا «نی» را به روح تشبیه کرد، تعبیر نیستان برای عالم ارواح، تعبیر‌یست بسیار زیبا. یعنی وقتی مرا از عالم ارواح جدا کرده و به عالم ناسوت آوردند، آن صفات حمیده نیز از من جدا شدند؛ ازاین‌رو در فراقشان بی‌وقفه گریه و ناله می‌کنم، به‌گونه‌ای که هر کس ناله و شیون مرا بشنود و این حالت زار مرا ببیند، جگرش پاره پاره می‌شود. این حقیقت آشكاری است که درد و اندوه انسان‌های دردمند قطعاً بر دیگران تأثیر می‌گذارد، پس جای شگفتی نیست که آنها نیز احساس درد و اندوه کنند و با انسان دردمند (مولانا) هم‌نوا شوند. مقصود مولانا از زن و مرد در این بیت ابنای زمانه‌اند.

سینه خواهم شرحه شرحه از فراق                       تـا بـگـویـم شـرح درد اشـتـیـاق

هر چند اکثر مردم از درد انسان دردمند متأثر می‌شوند، امّا برخی چنان سنگدل‌اند که قلبشان هیچ وقت تحت تأثیر چیزی قرار نمی‌گیرد، بلکه انسان دردمند را انسانی ریا‌کار و نیرنگ‌باز تصوّر می‌کنند. در این بیت از زبان «نی» به آنها گفته شده است که شما حال انسان دردمند را درک نمی‌کنید، چون هیچ وقت به درد فراق و آتش هجران مبتلا نشده‌اید و مزّه چنین غم جان‌سوزی را نچشیده‌اید. برای درکِ غمِ فراق سینه‌ای باید که خودش از رنج فراق پاره پاره شده باشد، آن‌گاه است که می‌توان از درد اشتیاق برایش سخن گفت.
ممكن است از «سینه»، سینة شخص دیگری و یا سینة خود مولانا مراد باشد؛ در هر حال، منظور این است که از آه و نالة من کسی تصوّر نکند که از این غم و درد، تنگدل و بیزارم؛ هرگز چنین نیست! برعکس آرزوی من این است که جگرم از درد فراق، بیش از این پاره پاره گردد تا درد اشتیاق بیشتر، و سخن گفتن از آن طولانی‌تر شود؛ زیرا عاشق از درد عشق، لذّت خاصی احساس می‌کند و نمی‌خواهد این حالت لذّت‌بخش از دستش برود.

هر کسی کو دور ماند از اصل خویش                  بـاز جویـد روزگـار وصـل خـویـش

در این بیت علت شکایت و حکایت «نی» بیان شده است. یعنی شخصی که از اصل و مبدأ خود دور افتاده است، سرانجام به تکاپو می‌افتد و روزگار وصل و خرّمی و شادكامیش را می‌جوید. من نیز از آن‌جایی‌که از عالم ارواح جدا شده و صفاتی را که در آن‌جا داشته‌ام، از دست داده‌ام، مجدداً به تکاپو افتاده‌ام تا به همان باغ و بهار ‌دست یابم.

من به هــر جمعیتی نالان شــدم                  جفت خوش‌حالان و بد‌حالان شدم
هر کسی از ظنّ خود شـد یار مـن                    وز درون من نجست اســـرار من

سوز و گداز عاشق و طالب حقّ بر دیگران تأثیر می‌گذارد، امّا اکثر مردم به کُنه و حقیقت سوز و گداز او پی نمی‌برند. عده‌ای با نگاهی سطحی تصوّر می‌کنند که این شخص گرفتار رنج و مصیبتی شده است. عده‌ای دیگر کمی عمیق‌تر می‌اندیشند و او را با خود قیاس می‌کنند و می‌گویند: درد و مصیبتی که او بدان مبتلاست، از جنس دردها و مصیبت‌هایی است که ما گاه به آن مبتلا می‌شویم؛ مثلاً سوز و گداز او بر اثر فوت همسر، یا به خاطر ابتلا به عارضه‌ای، و یا بر اثر تنگدستی و فقر است، و شاید زنی به اظهار عشق و علاقة او پاسخ مثبت نداده‌ است. خلاصه این‌كه هیچ کس از آنچه بر دل عاشق می‌گذرد، اطّلاع ندارد؛ به همین دلیل «نی» می‌گوید: آه و ناله من از کسی پوشیده نیست، خوبان و بَدان همگی با آن آشنایی دارند و مرا مصیبت‌‌‌زده تصوّر می‌کنند و هر یک مطابق گمان خود با من همدردی می‌کنند، ولی واقعیت این است که منشأ سوز ‌و‌ گداز من از جنس دیگری است، و همانا آن طلب قرب‌ الهی است که کسی به آن پی‌ نبرده است!

سـرّ مـن از نـالة مـن دور نیـسـت                     لیک چشم و گوش را آن نور نیست

آه و ناله‌ای که از درد نهفته در عمق جان من نشأت گرفته، حقیقت و سرّ درون مرا روشن ساخته است، امّا این یک امر باطنی و تجربة درونی است و تا کسی از این تجربه برخوردار نباشد، آن را در نمی‌یابد، و برای درک آن، تنها حواس ظاهری و عقل معاش کفایت نمی‌کند.
مقصود از نور، قابلیت ادراک است. البتّه همة امور باطنی و تجربی از این ویژگی برخوردارند؛ به عنوان مثال: کسی حقیقت گرسنگی را درمی‌یابد که گرسنه شده باشد، وگرنه تمام عقل‌های عالم را كنار یكدیگر جمع كنیم، حقیقت گرسنگی را بدون تجربة گرسنگی درنخواهند‌یافت.

تن ز جان و جان ز تن مستور نیست                           لیك کس را دید جان دستـور نیست

این بیت دلیل و مثالی برای مضمون بیت قبل است؛ یعنی اگر به‌دقّت بنگرید،  بین جسم و روح، کمال قرب و به‌هم‌پیوستگی وجود دارد و هیچ یک از دیگری پوشیده نیست، ولی با وجود این، روح دیده نمی‌شود. پس نتیجة لازمی قرب و به‌هم‌پیوستگی، ادراک نیست و تا زمانی که در قوّت مدر‌که، قابلیت ادراک نباشد، ادراک امکان‌پذیر نیست؛ ازاین‌رو، هیچ جای تعجّب نیست که درد مرا با وجود آشكار بودن آن، کسی درنیابد.

آتش است این بانگ نی ونیست باد              هـرکـه ایـن آتش ندارد، نیست باد

در این بیت تأثیر نغمه و نالة «نی» را که همان نفس گرم و آتشین واصلان حقّ است، بیان می‌کند. یعنی این است آن نفس گرم و آتشینی که دیگران را عاشق دلسوخته می‌کند و بر سر وجد و شوق می‌آورد. به تجربه ثابت شده ‌است که از مصاحبت و همنشینی عاشقان حقیقی، در وجود انسان شور و هیجان پدید می‌آید؛ از‌این‌رو، گرمای نفس مسیحایی آنان همانند باد، بی‌تأثیر نیست. در ادامه، عظمت سرمایة عشق را بیان می‌کند و کسانی را که از این سرمایه محروم‌اند نفرین می‌كند و می‌گوید: کسی که از نعمت این عشق محروم است، عدمش به ز وجودش. زندگی‌ای که در آن طلب وصال حقّ نباشد، زندگی نیست و از چنان زندگی‌ای مردن بهتر است.
برخی از شارحان گفته‌اند که مولانا در این‌جا محرومان از نعمتِ عشقِ حقیقی را نفرین نکرده است، بلکه برای آنان از خداوند چنین نعمتی را آرزو کرده و فرموده است: آنانی که آتش عشق به جانشان نیفتاده است، به مقام فنا و بی‌خودی نایل آیند.

آتش عشق است کـانـدرنی فتـاد                        جوشش عشق است کاندرمَی فتاد

مقصود از «نی» در این بیت طالب حقّ است، و وجه تشبیه آه و ناله است. و مراد از «می» مطلوب و معشوق است که عاشقان و طالبان حقّ را از خود بی‌خود می‌کند. در این بیت مقام عشق و محبّت بیان شده است؛ به این معنا که محبّت جزء صفات و کیفیات مشترک بین عاشق و معشوق و محبّ و محبوب است و به همین نکته قرآن اشاره می‌کند، آن‌جا که می‌فرماید: «یُحِبُّهُم وَ یُحِبّونَهُ»[مائده: 54]؛ خداوند دوست می‌دارد آنان را و آنان دوست می‌دارند خدا را. اگرچه بین این دو کیفیت «تفاوت از زمین تا ‌آسمان است» و «چه نسبت خاک را با عالم پاک»، ولی همین مشابهت اسمی و ظاهری در یک صفت با پروردگار، نعمت و سعادت عظیمی است، «بلبل همین که قافیه گل شود، بس است». صفات دیگر، اکثراً یا به عبد اختصاص دارند یا به معبود. مولانا با استفاده از آرایه‌های ادبی، از صفت عشق و مناسبتش با «نی»، به «آتش»، و مناسبتش با «باده و مَی» به «جوشش» تعبیر كرد.

نی حریف هر که از یاری برید                              پرده‌هـایش پرده‌های ما درید

حریف، به رقیب انسان در یک حرفه گفته می‌شود؛ گاهی این رقیب دوست است و گاهی دشمن، لذا بر هر دو اطلاق می‌شود؛ ولی در این بیت به معنای دوست است. در این‌جا مولانا مضمون بیت قبل «لیک چشم و گوش را آن نور نیست» را تکرار می‌کند و می‌گوید: «نی» با کسی مشابهت و تناسب پیدا می‌کند که با درد فراقِ یار و جدایی از محبوب مواجه شده باشد. چنین شخصی حقیقتِ درد و اندوه «نی» را در‌می‌یابد. در ادامه مولانا به بیان حالات خود می‌پردازد و می‌گوید: از آن‌جایی‌که ما هم مبتلای فراق محبوب هستیم، ناله‌های سوزناک «نی» بر ما تأثیر گذاشت و پرده‌های غفلت و سستی‌ای را که مقام طلب را پوشانده بودند، برداشت و بار دیگر طلب حقّ در وجود ما زنده گشت.
در اصطلاح موسیقی به شكافی که آواز «نی» از آن‌جا بیرون می‌آید نیز پرده می‌گویند؛ ولی در این‌جا مجازاً بر نغمه‌ها و ناله‌های آتشینی که از آن بیرون می‌آید، حمل می‌شود. مولانا با  استفاده از صنایع ادبی در مصرع دوم واژة پرده را تکرار كرده، ولی از هر یك معنای متفاوتی مراد گرفته است.

همچونی زهـری وتریاقی که دید؟                               همچونی دمسازومشتاقی که دید؟

در ابیات پیشین، تأثیر نغمه و نالة «نی» بیان شد، مبنی بر این‌که غفلت به‌وسیلة آن از بین می‌رود و گرمای طلب به وجود می‌آید؛ امّا برای رفع غفلت، کم کردن شهوات لازم است و تقلیل شهوات بر نفس ناگوار می‌گذرد ولی برای روح غذای خوشگوار فراهم می‌سازد. به همین دلیل مولانا فرمود: نی برای نفس، به‌منزلة زهر کشنده، و برای روح به‌منزلة پاد‌زهر نجات‌بخش است. ازاین‌رو هیچ زهری بسان «نی» برای نفس، و هیچ پادزهری همانند «نی» برای روح وجود ندارد.
وقتی «نی» بر ارواح دیگر چنین تأثیری می‌گذارد و چنین حالت خوشگواری پدید می‌آورد، خودش چه‌قدر لذّّّت خواهد برد و تا چه حدّ به وجد خواهد آمد! اگرچه این لذّت و خوشگواری، عاشق را به وصال محبوب نمی‌رساند، امّا بر شتابش در میدان طلب خواهد افزود. مولانا همین قرب و وصال را به دَمساز و همدم، و ازدیاد طلب را به مشتاق تعبیر کرد؛ یعنی چنین روحی که همدم محبوب است و در عین حال اشتیاقش رو به فزونی است، با وجود وصال نمی‌تواند به صبر و آرامش برسد. سعدی علیه‌الرحمه می‌فرماید: دلارام در بر، دلارام جوی/ لب از تشنگی خشک و بر طرف جوی/ نگویم که بر آب قادر نِیَند/ که بر ساحل نیل مستسقی‌اند.

نی حدیث راه پر خون می‌کنـد                            قصه‌های عشق مجنون می‌کند

مراد از راه پرخون، طریق عشق است. از آن‌جایی‌که بر اثر عشق زیاد، چشم‌ها به رنگ خون در می‌آید، مولانا عشق را راهی پر خون توصیف كرد. مراد از مجنون، مطلق عاشق است. مفهوم بیت واضح و روشن است و آن این‌كه: عاشق صادق در خلال درد و نالة خود، خصوصیات طریق عشق و داستان‌های عاشقان واقعی را بیان می‌کند.

محرم این هوش، جزبی‌هوش نیسـت                     مر زبان رامشتری چون گوش نیست

هر چند سرگذشت «نی» از حال زار آن پیداست، امّا داستان این عشق را کسی می‌فهمد که از عقل و هوش حقیقی برخوردار باشد، عقلی که از آن معرفت مقصودِ حقیقی به‌دست می‌آید و آن همان عقل و هوشی است که نسبت‌به ماسِوَی‌الله بی‌هوش و بی‌التفات باشد، و هر که از چنین عقلی برخوردار نیست، داستان این عشق را نمی‌فهمد؛ زیرا بین عالم و معلوم، مناسبت شرط است. به‌عنوان مثال واژه‌ها و کلماتی که از زبان بیرون می‌آیند، تنها گوش است که آنها را درک می‌کند. گویا مشتری و خریدار زبان و سخنان، فقط گوش است، چون گوش و صدا با یکدیگر مناسبت دارند؛ ولی از آن‌جایی‌که حواس دیگر با صوت و صدا مناسبت ندارند، از ادراک آن نیز قاصراند.

گر نبـودی نـالـه نـی را ثمـر                             نی جهان را پر نکردی از شكَر

در این بیت، فواید ناله‌های «نی» بیان شده است. یعنی از نغمه و نالة «نی» طلب به وجود می‌آید و از طلب، معرفت به‌دست می‌آید؛ زیرا جوینده، یابنده است. وقتی طلب ثمربخش است، پس نغمة «نی» که باعث طلب شده نیز نتیجه‌بخش خواهد بود و از آن ثمرة معرفت به‌دست خواهد آمد. مولانا برای اثبات این ادعای خود، دلیل اقامه می‌کند و در مصرع دوم می‌گوید: اگر از نالة «نی» معرفت به‌دست نمی‌آمد، پس هزاران ولی و عارفی که در اطراف و اکناف عالَم پراکنده‌اند، از چه پدید آمده‌اند؟! این‌ها همگی از دولتِ نالة‌ «نی» و گفتار عشق به‌وجود آمده‌اند.
منظور مولانا از «شکر» معرفت است. ایشان با آوردن «نی» و «شکر» در این بیت، پیوند کلامی لطیف و ظریفی بین آنها خلق كرده است.

در غم ما روزهـا بیگـاه شد                       روزها با سوزها همراه شد

طالب صادق با وجود واصل شدن به محبوب هیچ وقت از نعمت وصال سیر نمی‌گردد، بلکه پیوسته در پی ترقی و پیشرفت است. وقتی مقامات بالاتر را می‌بیند، حالت موجود در نظرش پست و حقیر می‌آید و عمر رفته را ضایع و تلف شده می‌پندارد؛ لذا تأسف می‌خورد که روزهای زیادی را در غم و اندوه از دست داده و تمام عمرش در سوز و گداز سپری شده است ولی چیزی به‌دست نیاورده است.
مضمون این بیت گویا با مضمون بیت «همچو نی دمساز و مشتاقی که دید» مرتبط است.

روزها گر رفـت، ‌گـو رَو بـاک نیست                       تو بمان ای آن‌که چون تو پاک نیست

در این بیت گونه‌ای اعراض نسبت به بیت قبل مشاهده می‌شود، یعنی بر تلف شدن ایام نباید حسرت خورد، و اگر از دست رفته‌اند، اشکالی ندارد بگذار از دست بروند، امّا اگر دولت عشق که سرمایة اصلی و از همة آلودگی‌ها پاک است، باقی بماند، کفایت می‌کند. گویا در بیت قبل نوعی عُجب و خودپسندی وجود داشت و در این بیت به اصلاح آن پرداخت؛ زیرا سالک، خود را در چنان مقام بالایی مشاهده می‌کرد که مقامات دیگر را پست و حقیر می‌پنداشت. هم‌چنین به علاج ناشکری پرداخت، درحالی‌که انسان در هیچ شرایطی نباید نعمتی از نعمت‌های الهی را انکار کند.

هـر کـه جـز مـاهی زآبـش سیر شد                    هر که بی‌روزی است، روزش دیر شد

در اشعار قبل خصوصیات افرادی ذکر شد که از مشاهدة تجلیات و نزول فیوضات، هرگز سیر نمی‌شوند و همانند انسان تشنه پیوسته در آرزوی آب به سر می‌برند. چنین افرادی را به ماهی تشبیه‌ می‌كنند، یعنی همانند ماهی هیچ وقت از آب سیر نمی‌شوند. در ادامه، خصوصیات دو گروه دیگر را بیان می‌کند و می‌گوید: آنان‌که بهرة‌ اندکی بردند و بر آن قانع شدند، ماهی نیستند، بلکه غیر ماهی‌اند، چون با نوشیدن اندکی آب سیر می‌شوند. و گروه سوم کسانی هستند که هیچ بهره‌ای نبرده‌اند و از آنها به «بی‌روزی» تعبیر کرد؛ یعنی تمام عمرشان ضایع شده و هیچ بهره‌ای نبرده‌اند. واژه دیر در جمله «روزش دیر شد» به معنای هدر رفتن است، یعنی عمر انسان بی‌روزی هدر رفته است. مقصود مولانا از این بیت تشویق سالکان طریق به این نكته است که در راه عشق نباید توقّف کرد.

در نیابد حـال پخته هیچ خـام                             پس سخن کوتاه باید والسـلام

در بیت قبل سه گروه از مردم معرفی شدند: 1- انسان کامل؛ که از آن به ماهی تعبیر شد. 2- انسان ناقص؛ که از آن به غیر ماهی تعبیر شد. 3- انسان محجوب؛ که با عنوان «بی‌روزی» معرفی شد.
با توجّه به تقسیم فوق، آنچه مسلّم است این‌كه انسان ناقص و انسان محجوب، حال انسان واصل و كامل را درک نمی‌کنند؛ زیرا درک كامل حال افراد به تجربة شخصی و درونی بستگی دارد و با نشانه‌های ظاهری و قیاس ممکن نیست؛ ازاین‌رو توضیح و سخن بیشتر از آثار و ثمرات عشق کامل را به پایان می‌رساند و می‌گوید: وقتی انسان خام، حال انسان پخته را درنمی‌یابد، طولانی کردن بحث سودی ندارد.
ممانعت از فاش کردن اسرار و دقایق
از واژة «والسّلام» در مصرع «پس سخن کوتاه باید والسلام»، برای پایان دادن به حكایت عشق و دقایق آن استفاده شد، یعنی: «السّلامة فی السکوت»؛ سلامت و عافیت در این است که از ادامه دادن به این بحث سکوت شود؛ زیرا از بیان اسرار و دقایق عشق، زمینة برداشت نادرست برای افراد جاهل و ناآگاه فراهم می‌شود.
پی‌نوشت‌ها:……………………………………………………………………………………………………………………..
1-گاه این سؤال مطرح می‌شود كه چرا مولانا رومی كتابش را با حمد خدا و درود بر پیامبر آغاز نكرده است؟ این سؤال اساسی ندارد؛ زیرا برای آغاز اموری از این قبیل، حمد و درود منحصر به نگارش نیست، بلكه بر زبان آوردن آن نیز كفایت می‌كند. همان‌گونه كه در آغاز دیگر كارها به زبان آوردن «بسم‌الله …» معمول است و هیچ كس برای آغاز كاری «بسم‌الله …» را نمی‌نویسد.[مؤلف]