همانطور كه میدانیم و در اخبار و جراید منعكس شده، ایران ركوردار عمل جراحی زیبایی در جهان است. پزشكان با انصاف كه تعدادشان در مملكت ما كم نیست با این گونه جراحیها كه اصطلاحاً به آن «پروتز» (protes) یا «جراحی زیبایی» میگویند، مخالفت میكنند و بر این باوراند كه بدن هر شخص یك شناسنامة الهی و منحصربهفرد است كه نباید در آن دستكاری شود؛ زیرا خالق هستی در آفرینش بدن هر انسان صلاح و حكمتی را در نظر داشته است. مگر آنكه شخص در معرض ابتلائات جسمی قرار گیرد كه در آن صورت ناچار باید چنین عملی صورت گیرد تا از عوارض آن بیماری جلوگیری شود، یا اینكه در مواردی عضوی دچار آسیب شده باشد و از لحاظ ظاهری غیرقابل تحمّل و مشمئزكننده باشد كه در آن صورت چنین عملی جواز خواهد داشت.
امروز بسیاری از پروتزها یا جراحیهای زیبایی از روی ناآگاهی یا چشموهمچشمی صورت میگیرد و مثل مسئلة «سزارین» از عواقب و عوارض درازمدت آن غفلت میشود. این موارد باید به صلاحدید پزشك متخصّصِ دلسوز و در شرایط خاص صورت گیرد. پروتزها انواع بسیاری دارد مانند پروتز سینه، لب، دندان، بینی، دست، گوش و … كه متأسفانه عمل جراحی در برخی موارد منجر به مرگ افراد نیز میشود. همین چند سال پیش بود كه در جراید منتشر شد شخصی كه برای عمل زیبایی بینی او را بیهوش كرده بودند، به علّت بیتجربگی تكنیسین اتاق عمل جان خود را از دست داد و در راه زیبایی «بینی» جان شیرین را كه امانت الهی است به عزرائیل تقدیم كرد.
باری، فقط و فقط در شرایط خاص و ضروری باید چنین عملی صورت گیرد. این مقدمهچینیها برای این بود كه به مطالبی از كتاب «الطبقات الكبری» اثر ابنسعد متوفای 230 هجری برخورد نمودم. لازم به ذكر است كه از زمان مرگ این تاریخنویس و سیرهنگاراسلامی دوازده قرن (1200 سال) میگذرد و كتاب او از منابع كهن اسلامی محسوب میشود. او در كتابش ضمن معرفی و بیان شرححال شخصی از اصحاب پیامبر ـ صلّیالله علیه وآلهوسلّم ـ به نام «عرفجه بن اسعد بن كرب عطاردی» آورده است: «من بنیتمیم. قال أخبرنا عمرو بن عاصم الكلابی، قال حدّثنا أبوالأشهث، قال أخبرنا عبدالرحمن بن طرفة بن عرفجة أنّ جدّه عرفجة بن أسعد أصیب أنفه یوم الكلاب فی الجاهلیة فاتّخذ أنفاً من ورق فانتن علیه. قال فذكره للنّبی صلّیالله علیهوسلّم فأمره أن یتّخذ أنفاً من ذهب»(1)؛ از [قبیلة] بنیتمیم است. گوید: عمرو بن عاصم كلابی از ابوالأشهث [/ ابوالأشهب] و او به روایت عبدالرحمن بن عرفجه برای ما نقل كرد كه پدربزرگش، عرفجه بن اسعد، در روز [جنگ] كلاب(2) در دوران جاهلیت بینی خود را از دست داد. او برای خود یك بینی از «نقره» ساخت ولی بوی بدی از آن صادر میشد. این قضیه را خدمت پیامبر صلّیالله علیهوسلّم عرض كرد و پیامبر به او امر كرد كه بینیای از طلا بسازد!
باری، این روایت مستند تاریخی و مرتبط با علم پزشكی با گرایش پروتز را نیز دیگر تاریخنویسان و سیرهنگاران اسلامی در كتابهای خود از طرق خویش نقل كردهاند.(3) الا آنكه صاحب «تاریخ الاسلام» نام «عبدالله بن عبدالله بن ابی» و جنگ «احد» را ذكر كرده است.(4) نكتهای كه در مورد استفاده از فلز طلا باید گفت این است كه طلا دارای میل تركیبی بسیار پایینی است به همین سبب اكسیده نشده و زنگ نمیزند و در مقابل اسیدها و بازها مقاومت میكند و این برخلاف «نقره» است كه در محیطهای گوگردی سریع واكنش نشان میدهد. ازاینرو پیامبر صلّیالله علیهوسلّم به آن شخص پیشنهاد دادند تا پروتز بینی خود را با طلا انجام دهد تا به مخاط بینی واكنش نشان ندهد. از ظاهر روایت استفاده میشود كه بهره بردن از فلز طلا برای مردان در شرایط خاص بلااشكال است، چون در شرع اسلام، استفاده از طلا برای مرد تحریم شده است. به هر جهت، این مدرك تاریخی با قدمت هزار و دویست سال و این اتفاق با قدمت بیش از 1400سال، نمونهای كهن از پروتز یا عمل زیبایی اندام و به عبارتی «عمل زیبایی بینی در صدر اسلام» است.
پینوشتها:………………………………..
1ـ ابنسعد، ابوعبدالله محمد. الطبقات الكبری. با تحقیق محمّد عبدالقادر عطا. ج 7، ص 32، ش 2876، چاپ اوّل، بیروت: دارالكتب العلمیه، 1410 ق./ 1995م.
2ـ كلاب به ضم كاف نام موضع و آبی بین كوفه و بصره است. و نیز گفته شده آبی بین جبله و شمام است كه هفت شب از یمامه فاصله دارد. ر.ك: معجمالبلدان. یاقوت بن عبدالله الحموی (م. 622هـ). در ضمن نبرد و جنگ كلاب، نبردی بین «خسرو پرویز» و «بنیتمیم» بوده است.
3ـ منابع و مجامیع اسلامی غیر از طبقات ابنسعد كه به این اتفاق اشاره كردهاند: الإستیعاب فی معرفة الأصحاب؛ أسدالغابة فی معرفة الصحابة؛ الإصابة فی تمییز الصحابة.
4ـ «إنّ أنفه أصیب یوم أحد فأمره النّبی صلّیالله علیهوسلّم أن یتّخذ أنفاً من ذهب». ر.ك: تاریخ الاسلام و وفیات المشاهیر و الاعلام. شمسالدین محمّد الذهبی (م. 748هـ.).
برخي از مردان در جوامع عربي و اسلامي با برداشتي نادرست از حديث پيامبر گرامي اسلام که فرمود: «النساء ناقصات عقل و دين»؛ «زنان در عقل و دين ناقصاند»، با زنان رفتار ميکنند و با زنان مثل يکي از اسباب منزل يا يک وسيله تجمّلاتي يا به عنوان پرستيژ اجتماعي رفتار ميکنند، در چنين جوامعي زن حقّ حرف زدن ندارد مگر اينکه اجازه بگيرد. حقّ دخالت در هيچ کاري را ندارد مگر اينکه به او دستور داده شود. در خوابيدن، در خوردن و انجام هيچ کاري از خود ارادهاي ندارد. در چنين جوامعي زن براي اين آفريده شده است که غذا بپزد و خانه را مرتّب کند و لباسها را بشويد و ظرفها و اتاقها را تميز کند و از بچهها مراقبت نمايد. اگر بر سر کاري يا چيزي با مرد بحث کند مرد با عصبانيت او را طرد ميکند يا مورد اهانت قرار ميدهد و يا با تندي و خشونت با او سخن ميگويد. و هر گاه زن از سر خيرخواهي حرفي بزند گوش شنوايي نمييابد حتّي در برخي از ضربالمثلهاي عاميانه چنين آمده است: «مشورت با زنان تعطيل کردن سنّت است».
اينگونه رفتار نادرست با زن، متأسفانه هنوز در برخي جوامع عربي و اسلامي رايج است، با اينکه اسلام از چهارده قرن پيش کرامت و انسانيت زن را پاس داشته و به او شخصيت داده است و براي او جايگاه ويژهاي قائل شده است. زنان همتاي مرداناند و زن در پاداش و مجازات با مرد برابر است. تنها تفاوت زن با مرد در ويژگيهاي خاص زنانگي و مسئوليتهايي است که اسلام از زنان خواسته است که اين مطابق سنّت خداوند در آفرينش است و زماني که بشريت پيش رفت و ويژگيهاي خاص زنانگي را ناديده گرفت و زن را در جايگاه مرد و مرد را در جايگاه زن قرار داد اين همه بدبختي و عذاب و ناراحتي روحي و عصبي به وجود آمد. زن هم مادر است و هم خواهر و هم همسر و هم دوست و هم دختر. بنابراين زن سازندة مردها و مربّي ملّتهاست و مسئوليت بزرگ پيشرفت جامعه و ملّت بر دوش آنهاست. اگرچه زن نيمي از جامعه را تشکيل ميدهد امّا مسئوليت نيم ديگر جامعه نيز با اوست. زن مسئول پرورش حاکمان و اميران و مسئولين حکومتهاست. در پشت هر مسئول موفّق و خداترس يک زن وجود دارد. زن براي تربيت و ساختن صحيح مرد آنگونه که براي دين و ملّتش سودمند باشد، شبها را بيدار مانده است.
کساني که با آن برداشت نادرست از حديث پيامبر گرامي اسلام، با زنان برخورد ميکنند فهم درستي از سيرة پيامبر ندارند و به تعاليم مکتب قرآن و سنّت پايبند نيستند، همان مکتبي که از زنان مسلمان قهرمانان بلندمرتبهاي ساخت که تاريخ با افتخار تمام از آنها ياد ميکند و روش زندگي آنان را با كلمات نوراني ثبت و ضبط نمود تا راه زندگي را براي نسلهاي بعدي روشن نمايد. منظور از نقصان عقل در زنان اين است که شهادت زن در پيشگاه قاضي معادل نصف شهادت مردان است و مراد از نقصان دين اين است که آنان هنگام حيض و نفاس از خواندن نماز منع ميشوند بيآنکه مکلّف به اعادة آن نمازها باشند و اين مصداق نقصان در دين است و اراده و حکمت خداوند به چنين حکمي تعلّق گرفته و اختصاص به زنان با توجّه به طبيعت ويژة آنها دارد. کساني که نقصان در عقل و دين در زنان را به معناي سبک بودن عقل يا ناقص بودن آفرينش يا ناقص بودن قوة درک و فهم در آنان تفسير ميکنند فهم و درک صحيحي از تعاليم اسلام ندارند. تاريخ اسلام در صفحات جاودانه خود زنان قهرماني را به تصوير کشيده که همگي از آبشخور اسلام سيراب گشتهاند و به چنان اوجي رسيدهاند که هيچ زني در طول تاريخ نرسيده است. جامعة اسلامي به گذشته سرشار از مجد و عظمت خود نخواهد رسيد مگر آنکه زنان از توجّه و احترام کافي برخوردار باشند و فرصت ايفاي نقش و انجام مسئوليتهاي بزرگ در تربيت جامعه و فرزندان آگاه و لبريز از عشق به خدا و فداکاري و خدمت در همه زمينههاي اقتصادي و اجتماعي را داشته باشند. زن مسلمان اساس پيشرفت جامعة اسلامي است و هر گاه قصد پيشرفت و ترقّي در ساية اطاعت از خدا داريم لازم است به تربيت و ساختن زنان توجّه و عنايت کافي مبذول گردد. البتّه راه دستيابي زنان به حقوق کامل خود صاف و هموار نيست زيرا آداب و رسوم دست و پاي بسياري را بسته است و گوهرهاي درخشان دين را پوشانده است، امّا چنانکه گفتند بارش باران با يک قطره آغاز ميشود و راه هزار مايلي با نخستين گام آغاز مي شود … و اين گام نخست بايد پرورش اين مفاهيم در دل فرزندان و تلاش براي گسترش و عمل به آنها باشد تا در ساية مفاهيم درست اسلامي از زندگي سعادتمندي برخوردار باشيم. آيا وقت آن نرسيده که زن مسلمان نقش خود را در جامعه بر طبق تعاليم دين بزرگ اسلام ايفا نمايد؟
سلطان محمّد فاتح از سلاطين مشهور عثماني که 49 سال و يک ماه و پنج روز زيست و31 سال و2 ماه و 28 روز از عمر خود را در مسند قدرت به عدالت و اقتدار سپري نمود، بهواسطه رشادتها و تقواي بيبديل او سرزمين اسلامي چنان گسترش پيدا کرد و پايههاي حکومت کفر چنان لرزيد که 14 بار معاندين دين خدا اقدام به ترور او نمودند، ولي موفّق نگرديدند، امّا نهايتاً انگشت اتهام عملي نمودن اين ترور متوجّه پزشک مسلمانشده مخصوص او که ايتاليايي بود به نام Maestro Lacop که بعد از اسلامش خود را يعقوب ناميد، نشانه رفت و درجة رفيع شهادت و حشر با مردان و مجاهدين خوب خدا نصيب او گرديد. وي در حال احتضار اينگونه فرزند خويش را وصيت ميکند. وصيتنامهاي که ميتواند سرلوحة کار تمام حاکمان و دولتمردان مسلمان قرار گيرد و بهحقّ مبيّن تمام سفارشات رسول خدا و خلفاي برحقّش ميباشد:
«اکنون مرگم فرارسيده ولي متأسف نيستم چون کسي همچون تو بعد از من خواهد بود: (اي فرزند) عادل و صالح و رحيم باش. بالهاي رحمتت را به حمايت از زيردستانت بدون تبعيض بگشا و براي نشر دين خدا كوشا باش؛ زيرا اين از مهمترين وظايف حاکمان بر روي زمين است. توجّه به دين را بر هر کاري ترجيح ده و از مواظبت از آن غافل مشو و از استخدام افرادي که ديندار نيستند و از گناهان کبيره دوري نميجويند و در کارهاي ناشايست غوطهور هستند بپرهيز، و از بدعتهاي فاسدکننده کنارهگير، و از اشخاصي که تو را به آن تشويق ميکنند دوري کن. پهنة سرزمينت را با جهاد گسترش ده و از اموال بيتالمال حفاظت کن و بپرهيز از اينکه به مال کسي جز به حقّ دست اندازي. قوت جامة فرسودگان را ضمانت کن و بخششت را متوجّه مستحقّين گردان و بپذير که علما رکن رکين حکومتت باشند و آنها را بزرگ دار و به تشويق آنها بپرداز و هرگاه يکي از آنها متوجّه سرزمين ديگر شدي او را فراخوان و به استقبال او برو و با مال او را گرامي دار. بههوش باش که مال دنيا و قدرتت تو را فريب ندهد و بپرهيز از اينکه مؤمنين از دروازة تو طرد گردند. و بر حذر باش از اينکه ميل و هواي تو به کاري باشد که مخالف شريعت است؛ زيرا که دين هدف، و هدايت روش ماست و با آن پيروزيم.
پند مرا بشنو و بپذير وقتي به اين سرزمين آمدم همچون مورچهاي کوچک بودم، ولي خداوند اين نعمت باارزش را به من بخشيد، پس به روشم پايبند باش و آن را سرمشق خود قرار ده و براي بزرگداشت اين دين و عزّت دادن به اهلش بکوش و اموال بيتالمال را در خوشگذراني و بيهوده و بيشتر از نياز مصرف مکن؛ زيرا انجام اين اعمال از بزرگترين وسيلههاي هلاکت حکومتت خواهد بود». رحمت خداوند بر او و بهشت برين جايگاهش باد. [الدوله العثمانيه، ص 171ـ172.]
عشق يعني دوستي با ذات بينياز/ نه كه از بندگان انتظار برآوردن نياز/ عشق يعني ياد خالق بودن/ بهر هر چه نعمت لايق بودن/ عشق يعني سجدة حضرت دوست/ عشق همان رحمت بيپايان اوست/ عشق اين است نزد زلمي تا آخرين نفس/ عشق را نادانان ندانستهاند جز يك هوس.
كلام حقّ بخوانم با دل و جان/ عجين سازم روان با نور قرآن/ بخوانم كوثر و ياسين و طه/ بروج و طارق و ماعون و أعلي/ قريش و نازعات، اخلاص و رحمان/ حديد و واقعه، والشمس و لقمان/ المنشرح، عبس، فجر و سبأ را/ مزّمل، عاديات، قدر و نسا را/ هُمَزه، بيّنه، دهر، كافرون را / نبأ، والمرسلات، حشر، مؤمنون را/ دخان و نجم و طور و حجّ و صافات/ بخوانم فيل و تكوير، ناس و حجرات/ بخوانم من طلاق و هم علق را/ تكاثر، فاتحه، فرقان، خَلَق را/ محمّد، رعد و توبه، نصر و أنفال/ ضُحي و تين و نوح و قاف و زلزال/ قيامت را بخوانم يادم آرم/ كه چيزي جز گناهان من ندارم/ كلام حقّ دلم را نور بخشيد/ ز قلبم معصيت را نيك برچيد.