در امتداد تاريخ بشر و در سراسر جهان، اديان، مكاتب، عقايد و ايدئولوژيهاي مختلف و متعددي وجود داشتهاند و ادعا نمودهاند كه ميتوانند بشر سرگردان و بيپناه را در راههاي پرپيچوخم زندگي رهبري و هدايت كنند و آنان را از تلاطم فكري و تذبذب ذهني نجات دهندعبدالعزيز نعماني
——————————————————————————–
در امتداد تاريخ بشر و در سراسر جهان، اديان، مكاتب، عقايد و ايدئولوژيهاي مختلف و متعددي وجود داشتهاند و ادعا نمودهاند كه ميتوانند بشر سرگردان و بيپناه را در راههاي پرپيچوخم زندگي رهبري و هدايت كنند و آنان را از تلاطم فكري و تذبذب ذهني نجات دهند و به سوي شاهراه سعادت و افق خوشبختي سوق دهند؛ اما از آنجايي كه قوانين و برنامههاي اينگونه مكاتب و مذاهب بر فلسفهگرايي محض و يا سفسطهگرايي استوار بوده و از وحي الهي و رهنمودهاي پيامبران سرچشمه نگرفته است، روزبهروز بر سردرگمي و فلاكت انسانها افزوده و نتيجهاي جز انحرافات فكري و مفاسد اخلاقي نداشته است. ازاينرو خداوند عزّوجلّ در هر عصر و زماني دين را در قالب كتابي وحياني همگام با بعثت انبيا به عنوان برنامة ايدهآل زندگي و ضامن سعادت بشر نازل فرموده است تا در پرتو تعاليم و فرامين آن تكتك مردم سعادت و خوشبختي را احساس نمايند و به آن رهنمون گردند.
تنوع اديان و افكار
با نزول وحي، مباني و گرايشهاي فكري بشر سير تكاملي يافت و در اين مرحله به خداشناسي و معرفت ديني پرداخته و خداي يگانه را ستايش و كرنش ميكرد. گرچه برخي از مؤرخان غربي بر اين باورند كه مردمي كه در عصر پارينهسنگي و بداوت ميزيستند و از تمدن حظي نبرده بودند، از قوا و برخي از مظاهر طبيعت مانند طوفان، صاعقه، زلزله و آتش ميترسيدند و از اين رو تصور يك نيروي مافوقالطبيعه را احساس ميكردند و خود را در پناه آن نيروي مرموز قرار ميدادند و به همين خاطر اعتقاد به خدا و مذهب به وجود آمد.(1)
بسياري از دانشمندان غربي نيز معتقدند كه اعتقاد به خدا و مذهب از نخستين روزگاران تاريخ بشري در ميان همه اقوام و ملل وجود داشته است. ساموئل كينگ در اين باره ميگويد: «اساساً در جهان طايفهاي و جامعهاي بدون معتقدات و آداب و رسومي كه در واقع كيش و مذهب به شمار ميرود، وجود ندارد. امروز در سرتاسر جهان نه تنها مذهب وجود دارد، بلكه تحقيقات دقيق نشان ميدهد كه طوايف اولية بشر نيز داراي نوعي مذهب بودهاند؛ چنانچه اسلاف انسان امروز، نئاندرتالها، داراي نوعي مذهب بودهاند؛ زيرا مردههاي خودشان را به وضع مخصوصي به خاك ميسپردند و ابزار كارشان را كنارشان مينهادند و بدين طريق عقيدة خودشان را به وجود دنياي ديگر به ثبوت ميرساندند.»(2)
از ديدگاه اسلام و ساير اديان الهي، انسان از بدو آفرينش و حيات اولية خويش، خداشناس بوده و معرفت ديني داشته است. در آيات قرآن ميخوانيم كه خداوند حضرت آدم عليهالسلام را به عنوان نخستين انسان آفريد و به وي علم تعليم داد و او را به عنوان پيامبر و جانشين خويش بر روي زمين فرستاد و فرشتگان را دستور داد تا آدم عليهالسلام را سجدة تعظيمي نمايند و بر كرامت و عظمتش معترف شوند: «و اذ قال ربك للملائكة اني جاعل في الارض خليفة» [بقره: 30)؛ زماني كه پروردگارت به فرشتگان گفت: براستي من جانشيني در زمين خواهم گمارد. «و علم آدم الاسمآء كلّها ثم عرضهم علي الملائكة فقال انبئوني باسمآء هولآء إن كنتم صادقين» [بقره: 31]؛ و (خداوند) همة نامها(ي آفريدگان) را به آدم آموخت، سپس آنها را بر فرشتگان عرضه داشت، آنگاه فرمود: اگر راستگوييد مرا به نامهاي اينها خبر دهيد. «و اذ قلنا للملائكة اسجدوا لآدم فسجدوا»[بقره: 34]؛ و چون به فرشتگان گفتيم: براي آدم سجده كنيد، پس (همه) سجده كردند.
در اين آيات و دهها آية ديگر از نخستين مرحلة آفرينش انسان بحث ميشود و اينكه خداوند خواست تا در زمين موجودي بيافريند كه نماينده و جانشين او باشد، صفاتش پرتوي از صفات پروردگار و مقام و شخصيتش برتر از فرشتگان باشد. قطعاً چنين موجودي ميبايست سهم وافري از عقل و شعور و ادراك و استعداد و معرفت به ذات و صفات خداوند داشته باشد تا بتواند رهبري و پيشوايي موجودات زمين را بر عهده گيرد و به پرستش و نيايش خداي يگانه بپردازد.
در تورات و كتابهايي از عهد عتيق نيز دربارة خلقت آدم عليهالسلام چنين آمده است: «نخستين هستي سرشته را كه پدر گيتي بود و تنها آفريده شد، حكمت محافظت كرد؛ خداوند انسان را از خاك برآورد تا سپس او را بدان بازگرداند؛ جملة انسانها از لجن پديد آمدهاند و آدم از خاك سرشته شد».(3)
طبيعتپرستي
از آن پس بشر با مشاهدة آثار و علايم طبيعت و پهناي آسمان و عظمت كوهها دچار شگفتي گرديد، و با اين احساس كه نيروي توانمند و مرموزي وجود دارد، به آن نيرو شكلي مادي داد و برخي چيزها را مورد تعظيم و تقديس قرار داد. و با گذشت زمان كوهها، جنگلها، سنگها، حيوانات، خورشيد، ماه، ستارگان و اجرام آسماني و حتي جنها و شياطين را مقدس پنداشته و به پرستش آنها روي آورد. آثار اين تقدسگرايي در بسياري از مذاهب مروج امروزي نيز به چشم ميخورد. هندوها رودخانة گنگ و جمنا را مقدس ميدانند و همه ساله ميليونها نفر به منظور تطهير و پاكيزهشدن به آنجا ميروند. گاو و بسياري از موجودات زنده نيز مورد تقديس و احترام خاص هندوها قرار دارند. در آيين زرتشت، آب، هوا، خاك و آتش از عناصر مورد احتراماند. بوميان آمريكا، افريقا و استراليا به ارواح خبيثه اعتقاد خاصي دارند و براي دفع شر آنها، هنگام شكار و استفاده از طبيعت اوراد مخصوصي ميخوانند.
شناخت اديان و مذاهب
با دگرگونيهايي كه در افكار و عقايد افراد بشر به وجود آمد، اديان و مذاهب گونهگونه و متعددي پديد آمد كه به طور كلي به چهار دسته تقسيم ميشوند:
1ـ ماترياليسم: مكتبي فلسفي كه ماده را بنياد هستي و همة پديدهها را محصول آن ميداند؛ اصالت ماده؛ مادهگرايي. اين طرز تفكر منكر وجود خدا، معنويات و به طور كلي دين است، و فقط وجود ماده را ميشناسد و آفرينش دنيا و تمام موجودات و حوادث طبيعي را از حركات مكانيكي اجزاي ماده ميداند. در تعابير لغوي كلماتي همانند: دهري، طبيعي و ملحد بر معتقدان فلسفة ماديگري اطلاق ميشود؛ با اين حال انديشههاي ماديگرا از جمله باورهاي بسيار كهني هستند كه حتي برخي از فلاسفة يونان باستان ماديگرا بودهاند و ماوراي ماده را انكار ميكردند.(4)
در قرآن پس از داستان هلاكت مخالفان دعوت نوح عليهالسلام، از قومي ياد ميشود كه منكر نبوت و معاد بودند، اما بدرستي مشخص نيست كه آنان در زمان كدام پيامبر ميزيستهاند. چنانكه مفسران نيز دربارة هويت اين قوم با هم اختلافنظر دارند؛ برخي آنان را قوم عاد كه حضرت هود عليهالسلام پيامبرشان بود، ميدانند، و برخي ديگر آنان را قوم ثمود كه حضرت صالح عليهالسلام پيامبرشان بود، ميپندارند. در هرحال اين قوم معتقد به معاد نبودند و ادعا ميكردند: «و لئن أطعتم بشراً مثلكم إنّكم إذاً لخاسرون أ يعدكم أنّكم إذا متم و كنتم تراباً و عظاماً أنكم مخرجون هيهات هيهات لما توعدون إن هي إلّا حياتنا الدنيا نموت و نحيا و ما نحن بمبعوثين» [مؤمنون 37 ـ 34]؛ اگر از بشري مانند خود پيروي كنيد، آنگاه سخت زيانكار خواهيد بود. آيا به شما وعده ميدهد كه چون بميريد و خاك و استخوان (پوسيده) گرديد، شما (دوباره) برانگيخته ميشويد. آنچه به شما وعده داده ميشود بعيدالوقوع بعيدالوقوع است. زندگانياي جز زندگاني اين جهانمان نيست. (كه برخي) ميميريم و (برخي ديگر) زنده ميشويم و هرگز برانگيخته نميشويم.
داستان ديگري در قرآن آمده است كه حضرت ابراهيم عليهالسلام با نمرود كه پادشاه مستبد و ستمگري بود و به خداوند كفر ميورزيد، به بحث و محاجّه پرداخت. نمرود كه از بادة غرور حكومت خود سرمست بود، از حضرت ابراهيم عليهالسلام پرسيد: پروردگار تو كيست؟ ابراهيم عليهالسلام در پاسخ گفت: «ربي الذي يحيي و يميت» [بقره: 258]؛ پروردگار من كسي است كه زنده ميكند و ميميراند.
اما نمرود راه سفسطه را پيش گرفت و گفت: من هم زنده ميكنم و ميميرانم، و قانون مرگ و حيات به دست من است. و براي اغفال مردم و اطرافيان خود فوراً دستور داد كه دو نفر زنداني را حاضر ساختند و فرمان داد يكي را آزاد كنند و ديگري را به قتل برسانند، و گفت: ديدي كه چگونه حيات و مرگ به دست من است!؟
هنگاميكه حضرت ابراهيم عليهالسلام ديد نمرود از سادهلوحي مردم سوءاستفاده ميكند، دليل دوم را بر اثبات وجود خدا مطرح ساخت و فرمود: «فإن الله يأتي بالشمس من المشرق فأت بها من المغرب فبهت الذي كفر» [بقره: 258]؛ براستي خداوند خورشيد را از افق مشرق (بر) ميآورد، پس (اگر راست ميگويي كه حاكم جهان هستي،) تو آن را از مغرب (بر) آور. در اين هنگام بود كه آن مرد كافر و معاند مبهوت و وامانده شد!
از اين آيات به خوبي برميآيد كه نمرود مدعي الوهيت بود و مردم سادهلوح را به پرستش خود فراميخواند و به همين خاطر وجود آفريدگار عالم هستي را انكار ميكرد.
داستان فرعون
فرعون نيز يكي از سردمداران كفر و عناد بود كه وجود خداوند را انكار ميكرد و مردم را به عبادت خويش فراميخواند! حضرت موسي عليهالسلام در دربار فرعون خود را به عنوان فرستادة خداوند معرفي ميكند و ميفرمايد: «إنّا رسول رب العالمين» [شعراء: 16]؛ ما (من و هارون) فرستادة پروردگار جهانيان هستيم. فرعون ميپرسد: «و ما رب العالمين» [شعراء: 23]؛ پروردگار جهانيان (ديگر) چيست؟ موسي عليهالسلام ميفرمايد: «رب السموات و الأرض و ما بينهما إن كنتم موقنين»؛ پروردگار آسمانها و زمين و آنچه در بين آن دو است، اگر اهل يقين هستيد. «رب المشرق و المغرب و ما بينهما إن كنتم تعقلون»؛ پروردگار مشرق و مغرب و آنچه بين آن دو است، اگر درمييابيد. فرعون با لحني تمسخرآميز و توأم با تهديد ميگويد: «ألاتستمعون»؛ آيا نميشنويد كه (موسي) چه ميگويد! «لئن اتخذت إلهاً غيري لأجعلنك من المسجونين»[شعراء: 29]؛ (اي موسي) اگر معبودي غير از من برگزيني تو را زنداني خواهم كرد.
آنگاه حضرت موسي معجزات خويش را ارائه ميدهد و فرعون او را به ساحري متهم ميكند؛ جالبتر آنكه فرعون به منظور تحميق افكار عمومي به هامان دستور ميدهد تا برجي بلند بنا كند تا او خداي موسي را از نزديك ببيند: «و قال فرعون يا أيها الملأ ما علمت لكم من إله غيري فأوقد لي يا هامان علي الطين صرحاً لعلي اطلع إلي إله موسي و إنّي لأظنه من الكاذبين» [قصص: 38]؛ فرعون گفت: اي سران و بزرگان قوم! من خدايي جز خود براي شما سراغ ندارم. پس اي هامان، براي من بر گل آتشي بيفروز (خشت بساز) آنگاه برايم برجي بنا كن، باشد كه من به معبود موسي پي ببرم. هر چند كه من او را از دروغگويان ميپندارم.
اما ببينيم كه سرانجام اين كبر و غرور به كجا رسيد! خداوند ميفرمايد: «ما او و لشكريانش را گرفتيم و آنگاه آنان را به دريا افكنديم. بنگر سرانجام ستمكاران چگونه بود».
ماترياليسم در قرون جديد
همزمان با سقوط حكومت و اقتدار كليسا و سپري شدن دوران تفتيش عقايد، نهضت نوين علمي (رنسانس) در اروپا گسترش يافت. تحقيقات و اكتشافات جديد نشان ميداد كه آنچه كشيشان و رهبران كليسا دربارة علوم تجربي عنوان ميكردند جز ياوهسرايي و خرافهگويي چيزي ديگر نبوده است، و آنان فقط به خاطر منافع شخصي و جاهطلبي، دانشمندان را محكوم به مرگ ميكردند و آراء و نظرياتشان را معارض و مناقض با كتاب مقدس ميپنداشتند.
رويكرد جديد باعث شد تا تبليغات سوئي عليه كليسا و دين و مذهب آغاز شود، تا آنجا كه برخي از دانشمندان دين و مذهب را عامل اصلي بازدارندگي بشر از دستيابي به علم و تكنولوژي عنوان كردند؛ عدهاي نيز منكر اصل دين و حتي آفريدگار هستي شدند و اعتقاد به خداوند و دين را زاييدة توهمات و خرافهگرايي بشر پنداشتند.
فويرباخ (Feuer bach) در اين باره گفته است: "خدا و دين، چيزي جز محصولاتي از انسان نيست، خدا انسان را نيافريده است، بلكه انسان خدا را آفريده است!!!" (5)
كارل ماركس (Karl marx) نيز گفته است: "دين افيون ملتهاست؛ دين بمنزلة يك موجود مستأصل، قلب يك جهان سنگدل و روح يك هستي بيروح است".(6)
داروينيسم
در اواسط قرن نوزدهم، در سال 1859م. كه اروپا پلههاي پيشرفت علمي را يكي پس از ديگري طي ميكرد، در انگلستان كتابي توسط چارلز داروين تحت عنوان «اصل انواع» انتشار يافت. داروين در اين كتاب ادعا ميكرد كه اصل و نژاد انواع حيوانات به يكديگر مبدل ميشوند و اين تبديل، روش عادي تكامل موجودات زنده است. چند سال بعد داروين كتاب ديگري به نام «منشأ انسان» منتشر كرد كه در آن ادعا ميكرد انسان براي تكامل فيزيكي خود مراحل مختلفي را طي كرده است و از يك حيوان تك سلولي (آميب) تدريجاً به ميمون تبديل شده و سپس به صورت انسان كنوني درآمده است! (7)
بالاخره دهها و صدها دانشمند، فيلسوف، فيزيكدان، جامعهشناس و روانشناس از جمله انگلس، كارل ماركس، هگل، سارتر، برتراندراسل، آلفرد آولر، ويل دورانت، ساموئل كينگ، فرويد، ديويد هيوم، اريك فروم، دكارت و… در حوزههاي مختلف اعتقادي، مذهبي، تاريخي، پيدايش جهان هستي، خداوند، معاد و آفرينش انسان به ارائة نظريات مختلف پرداختند و آراي فلسفي و نتيجة تخيلات خود را به خورد عامة مردم دادند؛ در حالي كه عموم اين دانشمندان كه پيرامون اساس گرايش انسان به خدا سخن گفتهاند، از ابتدا بناي تحقيق خود را بر آن وانهادهاند كه عامل گرايش انسان به خدا نميتواند جنبة منطقي يا روحي و رواني داشته باشد، لذا ناگزير كوشيدهاند تا براي آن دلايل غيرمنطقي و غيرفطري جستجو كنند و در نتيجه هر يك از آنان دليل خاصي ارائه كرده است. برخي گفتهاند كه ريشة اعتقاد انسان به خدا، ترس بوده است. عدهاي ديگر گفتهاند كه جهل سبب گرايش به خدا شده است. و گروهي نيز از نظرية آداب و رسوم اجتماعي طرفداري كردهاند. در حالي كه اگر همين دانشمندان به وجود مقتضيات عقل، فطرت و روح انسان واقف بودند، هرگز چنين تخيلات ذهني و نظريات ماديي را سرهم نميكردند.
بازگشت به فطرت
نظريهپردازي دانشمندان غربي در حوزة دين، اثرات سوئي را در جوامع غربي و حتي اسلامي بر جاي گذاشت. اما ديري نپاييد كه تأثير اين تبليغات كمرنگ شد، و نداي فطرت به وجود آفريدگار هستي احيا شد: «فطرة الله التي فطر الناس عليها، لاتبديل لخلق الله ذلك الدين القيم» [روم: 30]؛ اين سرشتي است كه خداوند مردمان را بر آن سرشته است، آفرينش فطري خداوند تغيير نمييابد و اين است دين و آيين محكم و استوار.
دانشمندان برجستهاي به وجود خداوند هستي معترف شدند و در تحقيقات علمي و اكتشافي خويش به صدها دليل عقلي برخوردند كه وجود خداوند را اثبات ميكرد. به همين جهت كتابهاي متعددي با عناوين مختلف خداشناسي، خدا در انديشة بشر، اثبات وجود خدا و حس مذهبي، در تأليفات اخير همين دانشمندان، فيلسوفان و روانشناسان به چشم ميخورد.
لكنت دونويي دربارة حس فطري انسان ميگويد: "هميشه در جهان سوم مذهب، ميل به اعتقاد، ميل پرستش، ميل به فروتني در عبادت و ميل تعالي نفس براي نزديك شدن به تكامل مطلوب وجود داشته است، اين آرزو است كه مبدأ الهي دارد؛ زيرا فراگير در تمام ازمنه يكسان است".(8)
پروفسور سيشوت، دانشمند آمريكايي و استاد دانشگاه «ييل» ميگويد: "مسئلهاي كه انديشمندان را از زمانهاي بسيار قديم سرگردان كرده است، طبيعت و سرشت دوگانة انسان است. بخش مادي انسان كه جسد اوست، زندگي، رشد، و نمو و مرگ دارد، اما به نظر ميرسد يك چيزي كه حواس انسان قادر به ادراك آن نيست، بر جسد انسان فرمانروايي دارد و آن بخشي است كه عصارة وجود انسان در آن تمركز يافته است. انسان دو موجود به نظر ميآيد: يك موجود مادي و يك موجود غير مادي؛ گمراهيها، همة انحرافات و كجفهميها در شناخت انسان و درك حقيقت او، زاييدة كنار نهادن و در نظر نگرفتن اين دو عنصر مادي و غيرمادي وجود انسان است".
ماديگرايي در جوامع اسلامي
در قرن هجدهم و نوزدهم كه سرآغاز فصلي نوين در تحولات علمي جهان غرب بود، اكثر كشورهاي اسلامي تحت سلطة قدرتهاي استعماري بودند و تمام ثروت و منابع آنها به يغما ميرفت. از طرفي پيشرفت و تكنولوژي اروپا جهانيان را شگفتزده ساخت تا حدي كه برخي از افراد سادهلوح و غربگرا، دين و مذهب را عامل ارتجاع و عدم پيشرفت ملتهاي مسلمان قلمداد ميكردند؛ به همين علت تبليغات سوئي در دانشگاهها و ميان قشر تحصيلكرده عليه اعتقادات اسلامي انجام گرفت. پس از آن بود كه عدهاي از روشنفكرنماهاي به ظاهر مسلمان اداي كمونيستها را درميآوردند و وجود خداوند، وحي، معاد، بهشت و جهنم را انكار ميكردند و شعار جدايي دين از سياست را سرميدادند. گروهي نيز خواستار جايگزيني نظامهاي اسلامي با نظامهاي كمونيستي و ماركسيسمي شدند. در اين برهة حساس تاريخي، رهبران ديني و سياسي، دعوتگران و متفكران اسلامي، نويسندگان و شاعران، همه و همه به صحنة مبارزة فرهنگي غرب آمدند و آراي فلاسفة غرب را مورد نقد و بررسي قرار دادند و پوچي و بيمحتوايي نظامها و مكاتب نوين مادي را بر ملا ساختند.
علامه اقبال لاهوري شاعر مشرق زمين كه از چندوچون فرهنگ غربي آگاه بود، نقاب از چهرة فرهنگ لاديني غرب برميدارد و ميگويد: آدميت زار ناليد از فرنگ / زندگي هنگامه برچيد از فرنگ/ آه از افرنگ و از آيين او/ آه از انديشة لادين او/ علم حق را ساحري آموختند/ ساحري ني، كافري آموختند!/ هر طرف صد فتنه ميآرد نفير/ تيغ را از پنجة رهزن بگير/ اي كه جان را باز ميداني ز تن/ سحر اين تهذيب لاديني شكن/ روح شرق اندر تنش بايد دميد/ تا بگردد قفل معني را كليد.(9)
تأثيرات سوء اخلاق مادي
بديهي است كه اروپا پس از انقلاب صنعتي و برچيده شدن حكومت كليسا به جاهليت ماديگرايي گرفتار آمد و از آموزههاي وحي، فضايل اخلاقي و اصول انساني بازماند؛ از تعاليم كتابهاي آسماني و رهنمودهاي پيامبران الهي نيز فاصله گرفته و علم و تكنولوژي را ابزاري در جهت لذتجويي مادي و منفعتطلبي و افزونخواهي قرار داد و شعارهاي مليگرايي، نژادپرستي و آزادي بيقيد و شرط را سرلوحة زندگي بشر عنوان كرد.(10)
متأسفانه اخلاق مادي و منفعتطلبي غرب، تا حد زيادي افكار و انديشههاي مسلمانان را تحت تأثير سوء قرار داده است و به همين خاطر شور و شوق عبادت، نيايش و انجام تكاليف دين روزبهروز كمرنگتر ميشود. صداقت، ديانت، امانت و آراستگي به مكارم اخلاقي كمتر به چشم ميخورد، و به جاي آن ارتكاب گناه، رباخواري، نفاق اخلاقي، تزوير و لذتجوييهاي نامشروع ترويج مييابد، حال آنكه در آيات قرآن و احاديث نبوي موارد متعددي وجود دارد كه مسلمانان را از آلوده شدن به زندگي مادي و رذايل اخلاقي بر حذر ميدارد:
1ـ «زيّن للنّاس حب الشهوات من النّسآء و البنين و القناطير المقنطرة من الذهب و الفضة و الخيل المسومة و الأنعام و الحرث و ذلك متاع الحياة الدنيا و الله عنده حسن المآب» [آلعمران: 14]؛ براي مردم محبت شهوات (دلبستگي به امور مادي) جلوه داده شده است از قبيل عشق به زنان و فرزندان و ثروت هنگفت از طلا و نقره و اسبهاي نشاندار و چهارپايان و كشت و زراعت، اينها همه كالاي دنيا است و سرانجام نيك در پيشگاه خدا است.
2ـ «ياأيها الذين آمنوا لاتلهكم أموالكم و لا أولادكم عن ذكر الله و من يفعل ذلك فأولئك هم الخاسرون» [منافقون: 9]؛ اي مومنان! اموالتان و اولادتان شما را از ياد خدا غافل نكند، كساني كه چنين كنند، ايشان زيانكارند.
3ـ «كلا بل لاتكرمون اليتيم و لاتحاضون علي طعام المسكين و تأكلون التراث أكلاً لمّاً و تحبون المال حباً جماً» [فجر: 20 ـ 17]؛ هرگز، بلكه شما يتيم را گرامي نميداريد، و همديگر را تشويق نميكنيد به اطعام مستمند، و ميراث را حريصانه يكجا ميخوريد و مال و ثروت را بسيار دوست ميداريد.
4ـ «ولاتقربوا الزنا إنّه كان فاحشة و ساء سبيلاً ولاتقتلوا النفس التي حرم الله إلّا بالحق»، «و لاتقربوا مال اليتيم الا بالتي هي أحسن»[اسراء: 34ـ 32]؛ به زنا نزديك نشويد كه زنا گناه بسيار زشت و بدترين راه و شيوه است و كسي را نكشيد كه خداوند كشتن را ـ جز به حق ـ حرام كرده است. و در مال يتيم تصرف نكنيد مگر به شيوهاي (كه در حفظ و بهرهوري آن) مفيدتر باشد.
5ـ ياأيها الذين آمنوا إنّما الخمر و الميسر و الأنصاب و الأزلام رجس من عمل الشيطان فاجتنبوه لعلكم تفلحون» [مائده: 90]؛ اي مومنان! ميخوارگي و قماربازي و بتهاي سنگي و تيرها(يي كه با آن بختآزمايي ميكنيد) پليداند و كار شيطاناند، پس از اين گونه پليدها دوري كنيد تا رستگار شويد.
اديان فلسفي
گروه دوم از اديان و عقايد بشر به اديان فلسفي تعلق دارد. منظور از اديان فلسفي، عقايد و افكاري هستند كه فيلسوفان و متفكران قبل از ميلاد حضرت مسيح عليهالسلام دربارة اعتقادات و مسائل اخلاقي بشر ارائه كردهاند، و اصولاً اين گونه افكار و عقايد وحي الهي نبودهاند و بنيانگذاران آنها از پيامبران نيستند. با آنكه امروزه بسياري از مردم جهان به اديان فلسفي گرايش دارند، دربارة بنيانگذاران و انگيزههاي شكلگيري اين آيينها تاريخ مشخصي وجود ندارد. برآورد مؤرخان و جامعهشناسان آن است بين قرنهاي ششم تا چهارم قبل از ميلاد هنگامي كه انسان پا به مرحلة جديدي از تفكر گذاشت، در مناطق مختلف جهان مانند اطراف مديترانه، ايران، هند و چين متفكران برجستهاي باورها و اسطورههاي حاكم بر جوامع خود را زير سؤال بردند و در جستجوي معرفت حقيقي برآمدند، و آراء و نظرياتي در پيرامون ماهيت كليه امور و اشيا مطرح كردند؛ چنانكه برخي از اين افراد، بنيانگذار ادياني شدند كه امروزه نيز پيروان زيادي دارند هر چند كه شايد هدف خود آنها رهبري ديني نبود.(11)
تعداد اين گونه مذاهب و آيينها در اطراف و اكناف جهان بسيار زياد است و فقط در كشور هندوستان صدها نوع از اين گونه مذاهب وجود دارد و به همين خاطر برخي هند را سرزمين هزار و يك دين ناميدهاند. اما مشهورترين اين گونه مكاتب كه در سراسر جهان پيروان زيادي دارند عبارتاند از:
1ـ هندوئيسم
آيين هندو در قديم دين برهمايي خوانده ميشد كه به برهما، خداي هندوها، اشاره داشت و آميزهاي از دين بودايي و برهمني است. هندوئيسم به تدريج شكل گرفته و تكامل يافته است و به همين دليل بنيانگذار اصلي آن شناخته شده نيست. اين آيين در حقيقت گونهاي از فرهنگ، آداب و سنن اجتماعي است كه با تهذيب نفس و رياضت همراه شده و در تمدن و حيات فردي و جمعي مردم هندوستان نقش بسزايي داشته است.
اصول دين هندو عبارت است از اعتقاد و باور به قدسيت وداها (كتابهاي ديني باستاني) و سنتهاي ديني برهمنان و پرستش خداياني كه به ظهور آنها در دورههاي قديم عقيده دارند. اعتقاد به تناسخ و رعايت مقررات طبقات اجتماعي در معاشرت و ازدواج، همچنين حمايت از جانوران و احترام به آنها، بويژه گاو ماده، از اصول دين آنهاست.
هندوها به عدة بيشماري از خدايان تخيلي آسماني و زميني با اسماء و صفات عجيب و غريب معتقدند و براي آنها تعظيم و كرنش ميكنند و براي هر يك بتخانة باشكوهي ميسازند. اين خدايان با هم خويشاوندي سببي و نسبي دارند و ويژگيهاي جسمي و روحي هر يك به تفصيل و با ذكر جزئيات در كتب مقدس و فرهنگ ديني هندوها آمده است. برخي از معروفترين خدايان هندوها عبارتاند از: 1ـ اگني (آتش) 2ـ وارونا (آسمان) 3ـ ايشوا (قادر متعال) 4ـ رودرا (وحشتناك) 5ـ راما (دلپذير) 6ـ كريشنا (آبي پررنگ) و… .(12)
رعايت آداب مذهب و تشريفات عبادت در نزد هندوها بسيار گسترده و پرپيجوخم است. هر يك از طبقات چهارگانة اجتماعي كه كاست (caste) ناميده ميشوند در چارچوب رسوم طبقة خود به انجام آيينهاي مذهبي ميپردازند، و اما طبقة برهنمان در همه جا بر كار طبقات ديگر نظارت ميكنند. هر يك از افراد هندو از مرحله حاملگي جنين تا زمان موت، مراسم و عبادت مخصوصي را انجام ميدهد.
برگزاري اعياد گوناگون، رفتن به زيارت رودخانه گنگ و ساير اماكن مقدسه و طواف دور معابد، هر يك تشريفات و رسوم خاصي دارد كه بايستي رعايت شود و اگر يك نفر هندوي معتقد و متدين به موقع اين مراسم را بجا نياورد، روحش نجات نيافته است و در طول اعمار آينده حتماً در كالبدهاي ديگري به اين جهان خواهد آمد و كيفر آن تقصير را ناگزير خواهد يافت. به همين جهت در سراسر هند معابد زيادي براي انجام اين عبادات و مناسك برپا شده است.(13)
فرهنگ و آداب ديني
براهمه (روحانيون هندو) زماني كه در اوج اقتدار بودند، قوانيني را وضع كردند كه مردم را به چهار طبقه تقسيم ميكرد و قرنها به عنوان قانون رسمي مورد اجرا بود. طبق اين قانون مردم هندوستان به چهار طبقه تقسيم ميشوند:
1ـ برهمنان: روحانيان و طبقة مذهبي؛
2ـ كشاترياها: شاهزادگان و جنگجويان؛
3ـ ويشياها: طبقة بازرگانان و دهقانان؛
4ـ شودرها: طبقة كارگران و خدمتگزاران.
معاشرت افراد هر طبقه با طبقات ديگر و ارتباط و ازدواج آنان با يكديگر شرعاً و عرفاً ممنوع بود به خصوص طبقة اخير كه حق هيچگونه تماس با افراد ساير طبقات را نداشتند و مورد مجازات شديد قرار ميگرفتند. افراد طبقة اخير حتي حق نداشتند به قرائت كتابهاي مقدس گوش فرا دهند و اگر فردي اين مورد را استراق سمع ميكرد، سرب مذاب در گوش او ميريختند.(14)
قبلاً سنت مذهبي هندوها اين بود كه هنگام سوزاندن جسد مرد متوفي، همسر وي نيز به نشانة وفاداري ميان تودههاي هيزم ميخوابيد و همراه شوهر ميسوخت. احياناً اگر زني تاب و تحمل اين فداكاري را در خود نمييافت، پس از مرگ شوهر، موي سر خود را ميتراشيد و جلاي وطن ميكرد، تا اينكه اين آيين پس از تسلط استعمار انگليس بر هند تحت عنوان دفاع از حقوق بشر ممنوع گرديد.
از اعتقادات هندوها به خدايان طبيعت و آداب و رسوم مذهبي آنان مشخص ميگردد كه اين آيين به طبيعت و ماديگري رنگ ديني و مذهبي داده است كه با گذشت زمان پيشوايان و برهمنان هندو طبق تصورات و خيالات خويش كه متأثر از مظاهر طبيعت بوده است، هر بخش از طبيعت را اعم از كوهها، جنگلها، رودخانهها، آسمان و زمين را تحت سلطة خدايي پنداشته و به همين منظور بتها و مجسمههايي با اشكال زيبا يا خشن ساختهاند و به پرستش آنها پرداختهاند. بخشي از عبادتي كه در اديان الهي خاصة خداوند است، به روشهاي مختلف در انجام مراسم مذهبي هندوها گنجانده شده است تا خرافات آنان بيشتر به شكل آيين و مذهب اعتقادي جلوه كند.
بودائيسم
آيين بودا يكي از شاخههاي كيش هندو است. اين آيين از هندوستان سر برآورد و به علت داشتن انديشههاي عرفاني لطيف و تأكيد بر مكارم اخلاقي، پيروان زيادي در جهان پيدا كرد.
بودا به معناي "بيدار لقب" بنيانگذار مكتب بوديسم است. به عقيدة بوداييان وي فرزند پادشاه شهر كاپيلاوستو در شمال هندوستان بود و در حدود سال 563 ق.م. به دنيا آمد. ستارهشناسان پيشگويي كرده بودند كه اين شاهزاده پس از مشاهدة انواع بيماريها و عارضة پيري و حوادث مرگ، زندگي مادي را ترك خواهد كرد و به رياضت روي خواهد آورد؛ بدين سبب پدرش دستور داده بود تا وي را به دور از ناملايمات زندگي بشر و در ناز و نعمت پرورش دهند و مراقب رفتار و كردار او باشند. تا آنكه بودا در سن 29 سالگي پس از مشاهدة موارد مذكور، شبانه از كاخ گريخت و تحت ارشاد فردي به نام "آلارا" زندگي راهبان را برگزيد و پس از شش سال رياضتهاي سخت و سنگين در جنگلها، سرانجام هنگامي كه از رسيدن به حقيقت از طريق رياضت نوميد شد، رياضت را كنار گذاشت و به تأمل و تفكر و مراقبت معنوي روي آورد و شش سال ديگر را در تنهايي گذراند و پس از آن هفت هفته زير درختي كه بعداً درخت بيداري ناميده شد توقف كرد و با مارا يعني شيطان ويرانگر مبارزه كرد و در نهايت به هدفش دست يافت.
انديشههاي اصلاحي بودا در مخالفت با تعصبهاي برهمنان بود و اختلافات طبقاتي آنان را باطل ميشمرد. تعاليم اخلاقي وي بر پايههاي آيين هندو بنيان گذاشته شد از قبيل ترك دنيا، تهذيب نفس، تأمل، مراقبه و تلاش براي رهايي از گردونة زندگي پر رنج اين جهان. بودا در تعاليم اخلاقي خويش هشت قانون براي زندگي وضع كرد: 1ـ اعتقاد به راستي و درستي، 2ـ عزم درست و پرهيز از آزار و اذيت موجودات زنده، 3ـ كردار درست تا انسان دزدي نكند، 4ـ كار درست، 5ـ سخن درست 6ـ كوشش درست: آدمي همواره در پي نيكي بكوشد، 7ـ انديشة درست 8 ـ تمركز حواس تا به آرامش روحي دست يابد.(15)
آيين بودايي، تدريجاً روح بيآلايشي و حماسه را از دست داد و در كام آيين و اعتقادات هندوهاي افراطي قرار گرفت. با آنكه بوداييان تحت تأثير شديد نظريات اخلاقي بودا قرار گرفته بودند، بزودي به بتپرستي و خرافهگرايي روي آوردند و در هر جا بتي را همراه خود داشتند و مجسمههاي بزرگ و كوچكي از بودا ساختند و آنها را در معابد قرار دادند و به پرستش و تعظيم بودا پرداختند، چنانكه مجسمههاي بودا آيين بودا را كاملاً تحت شعاع قرار داد.(16)
زردتشت
آيين زردتشت پيش از ميلاد حضرت مسيح عليهالسلام توسط فردي به نام زردتشت بنيان نهاده شد. برخي از مؤرخان پيدايش زردتشت را 600 سال و برخي ديگر 6000 سال قبل از ميلاد در آذربايجان ميدانند. در آن روزگار زردتشت به عنوان اصلاحگري برخاست و آرياييان را به آيين تازهاي دعوت كرد. او خود را فرستادة خداي خوبي و روشنايي معرفي ميكرد و ادعا ميكرد كه آيين خود را از آهورامزدا دريافت كرده تا جهان را از تيرگيها پاك كند و آن را به سوي نيكي و روشنايي رهنمون سازد.
زردتشت از هفت تا پانزده سالگي نزد خردمند بزرگ و مقدس زمان به نام "فرزين" به فراگرفتن اصول مذهبي و روش كشاورزي و شفاي بيماران پرداخت. زردتشت جهان را عرصة نبرد دروغ و راستي، نيكي و زشتي، و نور و ظلمت ميديد.
انديشه و تفكر زردتشت آن بود تا راهي بيابد كه رنج و خشونت را تخفيف دهد و مردم را به جاي ويراني و تباهي به سازندگي و آباداني و زيبايي تشويق كند. زشتي و پليدي را فرو افكند و راستي و درستي و نيكي را رايج سازد. او نيازمند بدان بود كه در گوشهاي خلوت گزيند و به تفكر بپردازد بدين جهت خانمان را رها كرد و در كوه سبلان انزوا گزيد و عزم آن داشت كه تا آنقدر در آنجا به تفكر پردازد تا راه رستگاري و نجات را بيابد. در اين هنگام بيست سال داشت و مدت ده سال به تفكر و انديشه پرداخت. غذاي اندك ميخورد، كمتر ميخوابيد و بيشتر ميانديشيد. خوراكش ميوهها و ساقههاي نباتي بود. زردتشت دريافت كه بر جهان دو نيرو حكومت ميكند يكي مثبت و نيكو به نام (سپنتامينو) و ديگري منفي و زشت به نام (انگرهمينو) كه همان اهريمن است.(17)
در آيين زردتشت سه اصل عملي گفتار نيك، پندار نيك و كردار نيك وجود دارد. احترام به آتش به عنوان يكي از مظاهر خداي روشنايي و افروخته نگهداشتن آن و انجام مراسمي خاص در اطراف آن در معابدي به نام آتشكده شاخصترين ويژگي اين آيين است.
جان ناس مورخ و جامعهشناس مشهور غربي ميگويد: "اعتقاد به مبدأ شر و عامل تبهكاري و خطا، در طول زمان تحولي حاصل كرده رفتهرفته دين زردتشت را به صورت يك آيين دوگانهپرستي اخلاقي درآورد. در برابر فرشتگان پاك نهاد، روانهاي پليد و زيانكار بيش از آنچه كه زردتشت گفته بود، داراي هويت و شخصيت گشتند. «انگرامئينيو» را گرچه زردتشت به تلخي ياد ميكند معذلك او را حريف و خصم همطراز اهورامزدا در اول به صورت مستقل ندانسته است ولي در طي زمان ابليسي نيرومند گرديده است كه در برابر اهورامزدا مقاومت كرده و آن هر دو به صورت دو عامل متساوي با يكديگر به ستيز و نبرد پرداختهاند".(18)
1) ر. ك. رضايي، عبدالعظيم، تاريخ اديان جهان، جلد: 1، ص: 16، انتشارات علمي، تهران.
2) نصري، عبدالله، خدا در انديشة بشر، ص: 15، انتشارات دانشگاه علامه طباطبايي تهران، 1373هـ.ش.
3) كتابهايي از عهد عتيق (تورات) براساس كتاب مقدس اورشليم، صص: 379 و 479 و 538 ، مترجم: پيروز سيار، نشر ني، 1380.
4) مطهري، مرتضي، علل گرايش به ماديگري، ص: 49، انتشارات صدرا، 1386.
5) سبحاني، جعفر، ماركسيسم و مذهب، ص: 14، چاپخانة امير، 1358.
6) همان، ص: 21.
7) رابرت روزل پالمر، تاريخ جهان نو، جلد: 2، ص:1060، مترجم ابوالقاسم طاهري، انتشارات اميركبير، 1384.
8) لكنت دونويي، سرنوشت بشر، ص: 208، مترجم: عزتالله انتظام، چاپ اول، 1363، با اندكي تلخيص.
9) لاهوري، محمداقبال، كليات، ص: 589، انتشارات زوار، 1386.
10) ر. ك. ندوي، ابوالحسن علي، ماذا خسرالعالم بانحطاط المسلمين، ص: 214، دار ابنكثير، بيروت، لبنان.
11) زيبا كلام، فاطمه، سيرانديشة فلسفي غرب، ص: 1، انتشارات دانشگاه تهران، 1378.
12) توفيقي، حسين، آشنايي با اديان بزرگ، ص: 31، سازمان مطالعه و تدوين كتب علوم انساني (سمت)، 1379.
13) همان، ص: 37.
14) ر.ك. رضايي، عبدالعظيم، تاريخ اديان جهان، جلد: 2، ص: 113، انتشارات علمي.
15) توفيقي، حسين، آشنايي با اديان بزرگ، ص: 44 و 49.
16) ر.ك. ندوي، ابوالحسنعلي، ماذا خسرالعالم بانحطاط المسلمين، ص: 82.
17) رضايي، عبدالعظيم، تاريخ اديان جهان، جلد: 1، ص: 173.
18) جان ناس، تاريخ جامع اديان، ص:315، مترجم: علياصغر حكمت.